داریوش سوم هخامنشی

دوران

۳۳۶ تا ۳۳۰ پیش از میلاد (۶ سال)

تاجگذاری

۳۳۶ پیش از میلاد

زادروز

۳۸۰ پیش از میلاد

زادگاه

ايران.پارسه

مرگ

۳۳۰ پیش از میلاد (۵۰ سالگی)

محل درگذشت

دامغان

پیش از

سلوكيان

پس از

ارشك

دودمان

هخامنشيان

پدر

آرسان

مادر

سي سي گامبيس

فرزندان

استاطيرا/دري په تيس

دین

زرتشتي

سي سي گامبيس دختر اوستانوس با پسر عمويش آرسان پسر اردشير دوم ازدواج كرد وداريوش حاصل اين ازدواج شد.

هنگامی که در زمان اردشير سوم دربارهٔ خاندان هخامنشي و شاهزادگان آن سخن می‌رفت نام داریوش بر زبان نمی‌آمد و اردشیر سوم وقتی که می‌خواست برای استقرار حکومت خود شاهزادگان مزاحم را براندازد، او را به یاد نیاورد و این نشان از آن دارد که در آن دوره عنوان ممتازی نداشته‌است. داریوش در جنگ با كادوسيان در روزگار اردشير سوم رشادتی از خود نشان داد که اردشیر او را «دلیرترین پارسیان» نامید و او را ساتراپ ارمنستان کرد.

دربارهٔ اینکه او چرا به تخت شاهنشاهی نشست، سخن بسیار گفته‌اند اما آنچه به حقیقت نزدیک‌تر می‌نماید این است که خواجه باگواس وزیر بزرگ دربار اردشير سوم او را با هر حیله‌ای بود، به روی کار آورد تا عملاً خودش فرمانروای مطلق باشد. زیرا باگواس گمان کرده بود که داریوش شاهزادهٔ زرنگی نیست و شاه نیرومندی نخواهد شد. داریوش سوم در هنگام چلوس تقریباً چهل و چهارسال داشت و کسی نبود که در آن سن و سال بازیچهٔ دست یک خواجهٔ حرم واقع شود. داریوش به اشارات و نظرات باگواس توجهی نمی کرد و وزیر بزرگ که به خطای خود آگاهی یافته بود، برآن شد که داریوش را از میان بردارد. داریوش از این تصمیم باخبر شد و او را فراخواند و جام زهری به او نوشانید.

وقایع دوران سلطنت داریوش

آغاز پادشاهی داریوش سوم با شروع حکومت اسكندرپسر فيليپ در مقدونيه تقریباً مقارن است و در سیر تاریخ، او مانند رقیبی است که سرنوشت برای اسکندر تراشیده‌است. داریوش سوم در سال ۳۳۶ پیش از میلاد بر تخت نشست و سلطنتی را آغاز کرد که دوران کوتاه آن پر از رویدادهای بزرگ بود. پایان زندگی او در حقیقت پایان شاهنشاهی بزرگ هخامنشیان بود.

طغیان مجدد در مصر

قتل باگواس داریوش را با یک طغیان مجدد در مصر مواجه‌کرد. درست در همان اوقات اسكندر بیست ساله در مقدونيه به آرام کردن طوایف شمالی سرزمین خویش سرگرم بود، داریوش در صدد تسخیر مجدد مصر برآمد. در اوایل سال ۳۳۴ پیش از میلاد داریوش طغیان مصر را فرو نشاند و از آنجا به پارس بازگشت تا جهت خویش قصرهایی بسازد و حتی در آسایش و فراغت، بنای مقبره ای را هم برای خود بنیاد نهد طرحی که بروز حوادث آن را ناتمام گذاشت.

درخواست کمک آتنی‌ها برای مقابله با اسکندر

در بازگشت از مصر داریوش به آتنی‌هایی که از وی کمک مالی درخواست کردند تا با پسرفيليپ به مبارزه برخیزند، از روی بی اعتنایی جواب رد داد. چرا که بخاطرش نمی رسید، یک جوان بیست ساله بتواند، نقشه‌هایی را که فيليپ از آن دم می زد، دنبال کند. وقتی هم اهمیت خطر را دریافت و مبلغی هم ازین بابت به یونان فرستاد، دیگر خیلی دیر شده‌بود و مقاومت آتن هم نمی توانست، از اینکه یونان از زیر سلطهٔ اسکندر درآید، جلوگیری کند.

اسکندر و عبور از دروازه‌های بدون نگهبان

از زمانی که اردشير دوم و اردشير سوم خشونت  را همچون وسیله‌ای برای نیل به قدرت بکار برده‌بودند، امپراتوری هخامنشی در نزد عامهٔ رعایا به یک دستگاه تعدی و فشار تبدیل شده‌بود که دیگر برای حفظ آن تقریباً هیچکس حاضر نبود، حیات خود را به خطر بیاندازد. تسامح كوروش مدت‌ها پیش جای خود را به تعصب و تجاوز داده بود و دیگر در نزد اقوام تابع که سرراه خطر بودند، علاقه‌ای به حفظ پیوند با امپراتوری باقی نمانده بود. اسکندر در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با حدود سی یا چهل هزار جنگجوی یونانی و مقدونی، قصد گذر از دروازه‌های آسیا را کرد، دروازه‌هایی که در این زمان نگهبان واقعی نداشتند.

نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گرانیک

 

 

در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد، در حوالیآسياي  صغير، در کنار رود گرانیکوس که آنسوی تنگهٔ داردانل به درياي مرمره می‌ریزد، اولین تلاقی جدی بین دو سپاه ایران و اسکندر بنام نبرد گرانيك رخ داد. در حین این نبرد و یک برخورد تن به تن خود اسکندر، به زحمت از آسیب زوبین مهرداد، داماد داریوش، جان بدر برد که برادر مهرداد، برای انتقام مرگ برادرش با شمشیر به اسکندر حمله کرد که اگر كليتوس دوست صمیمی اسکندر، درینجا دست ضارب را از شانه قطع نکرده بود، زندگی اسکندر در خطر قطعی بود. جنگ در نهایت به پیروزی اسکندر تمام شد. پس از شکست، سپاه ایرانیان که در صفوف مقدم جا گرفته‌بودند، فرار کردند ولی اسکندر به تعقیب آنها نرفت بلکه به سپاهیان یونانی که در سپاه ایران خدمت می‌کردند و در در این جنگ، در قسمت ذخیره بودند، تاخت و به استثنای دو هزار نفری که اسیر گردیدند، همهٔ این یونانیان به دست سپاه اسکندر کشته شدند.

با این پیروزی، آسياي صغيربه تسخیر اسکندر درآمد و شهرهای یونانی‌نشین این ناحیه، غالباً وی را همچون رهاننده‌ای تلقی کردند و به آسانی دروازه‌هایشان را بر روی او گشودند.

دومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد ایسوس

 

 

بعد از پیروزی در نبرد گرانیک اسکندر به آسانی توانست سایر ولایات آسياي صغير را یک به یک تسخیر کند و تا نزدیک سوريه به سرعت پیش برود. فقط در حوالی شهر کوچک ايسوس در سوريه بود که لشکر وی برای ورود به خاک سوریه با مقاومت تازه‌ای مواجه شد. در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، دومین جنگ بین اسکندر و سپاهی که داریوش در بابل تجهیز و آماده کرده‌بود، به نام نبرد ايسوس درگرفت.

داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته‌بود، نتوانسته‌بود این نکته را درک کند که کثرت و تنوع سپاه او ممکن است در جنگ با یک سپاه منظم و محدود و در تنگنایی بین کوه و دریا دست و پا گیر باشد و چنان جای نامناسبی را برای نبرد انتخاب کرده بودند که سواره نظام ایران، میدان عمل نیافت. کم مانده بود که خود داریوش در هنگام نبرد اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند، اسکندر به شاه برسد و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. یکی از سردارهای اسکندر، چادرهای داریوش را که خانوادهٔ داریوش شامل مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند، همراه با غنائم فراوان تصرف کرد.

بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسياي صغير به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده‌بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت.

تسخیر فنیقیه و مصر توسط اسکندر

اسکندر تصمیم گرفت اول فنيقيه(لبنان) را تسخیر کند تا داریوش نتواند از طریق دریا برای او مشکلی بوجود بیاورد و بعد به تسخیر مصر بپردازد. شهر صيداکه سابقاً شدیداً توسط ایرانی‌ها سرکوب شده بود، بدون خونریزی تسلیم شد اما درصور مقاومت ناوگان‌های ایرانی و فنیقی هفت ماه طول کشید و اسکندر را چنان عصبانی کرد که بعد از فتح هشت هزار نفر از اهالی آنجا را قتل عام کرد و سی هزار تن را به بردگی فروخت. غزه نیز که دروازهٔ آسیا محسوب می‌شد آنقدر در برابر فاتح مقاومت نشان داد تا تمام مردانش کشته شدند و زنانش به دست سربازان اسکندر افتادند. اورشليم نیز بدون مقاومت تسلیم شد.

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد ساتراپ ایرانی مصرکه از ناخرسندی مصری‌ها از حکومت پارسی‌ها واقف بود، تقریباً بدون کشمکش خود را کنار کشید و در تمام درهٔ نيل از اسکندر همچون یک منجی آسمانی استقبال شد. در مصر کاهن آمون سلطنت تمام روی زمین را به وی وعده داد و به یونانی‌ها و مقدونی‌ها که با اسکندر به معبد آمون آمده بودند، توصیه کرد، تا او را همچون خدا پرستش کنند. اسکندر بقول يوستن در اثر سخنان کاهن، دچار چنان نخوتی شد که حد نداشت. قسمت عمدهٔ دشواری‌هایی که او بعدها در بابل و هند با یونانیان همراه خویش پیدا کرد، ناشی از همین تلقینات کاهن آمون دانسته‌اند.

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گوگمل

 

 

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، همسر داریوش استاطيراي دوم که یونانیان از وی به عنوان زیباترین زن جهان، یاد کرده‌اند، در طی اسارت و در اثر زایمان درگذشت و داریوش در این زمان در یک حالت یأس و درماندگی، به سبب اسارت خانواده‌اش در درست اسکندر فرو رفته بود. داریوش بجای هرگونه مجاهدهٔ جدی در جهت جلوگیری از پیشرفت یونانی‌ها، در بين النهرين آنسوی دجله منتظر اسکندر شد و جنگی را که می بایست جنگ سرنوشت باشد، به داخل ایران کشاند.

در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، در نبرد گوگمل اسکندر برای سومین بار با سپاه داریوش برخورد. وقتی جنگ در گرفت کثرت سپاه ایران در ابتدا باعث وحشت و دغدغهٔ اسکندر شد و به نظر می آمد که این بار ایرانیها فاتح می شوند اما اسکندر که پافشاری ایرانیان را دید، حمله را بر شخص داریوش، متمرکز کرد و جراحتی بر وی وارد آمد. داریوش فرار کرد و فرار او، باعث فرار قسمتی از قشون گردید و بابل بلافاصله به دست اسکندر افتاد. ورود اسکندر به بابل به سبب لطمه‌هایی که در دورهٔ خشايارشا به معابد بابل وارد شده بود نزد کاهنان و عامه با خوشحالی تلقی شد.

آتش در کاخ

اسکندر در بابل فقط آن اندازه توقف کرد که لشکرش از خستگی راه بیاساید و بعد از یکماه استراحت فتح شوش وپارسه را الزام  فتح شوش پایتخت زمستانی هخامنشیان، بیست روز بعد میسر شد. اسکندر به دنبال تسخیر پایتخت دیگر داریوش پارسه که بقول ديودورمؤرخ، در زیر آفتاب شهری ثروتمندتر از آن نبود بلافاصله راه سرزمین پارس را پیش گرفت.

پس از فرار داریوش و سقوط  شوش مقاومت در مقابل این بیگانه بیفایده بنظر می رسید، بااین‌وجود یک سردار پارسی به نام آريوبرزن در مقابل او مقاومتی جسورانه و شدید، در تنگه‌ای که موسوم به دربند پارس است، از خود نشان داد. او باعث شد که اسکندر نتواند از این تنگه بگذرد. سپاه اسکندر مجبور شدند، بهمان ترتیبی که ایرانی‌ها در جنگ ترموپيل اقدام کرده بودند، عمل کرده و از پشت سر ایرانی‌هایی که تنگه را بسته بودند، به آنها حمله کرده و راه را باز کند. بطوریکه می نویسند دفاع آریوبرزن، یگانه مدافعهٔ صحیح و درستی بوده که ایران در آن زمان، بعمل آورد.

اسکندر با فتح پارسه به مهمترین هدف فتوحات خود دست یافت و از اینکه تختگاه یک امپراتور که سالها پیش با آتش زدن آتن تمام دنیای یونان را عرضهٔ اهانت و تحقیر کرده بود اکنون به یک اشاره او می تواند در آتش انتقام بسوزد خود را فوق العاده مغرور و خرسند می یافت. از این رو برخلاف نصایح پارمنتون که او را از آتش زدن قصر سلطنتی پرسپولیس برحذر داشته بود قصر را طعمهٔ یک حریق عمدی کرد و بعد چون از این انتقام وحشیانهٔ خویش چنانکه پلوتارك می گوید پشیمان شد یا آنگونه که كورتيوس می گوید «چون مقدونی‌ها از اینکه شهری به عظمت پرسپولیس بر دست پادشاه آنها نابود گشت، شرمسار شدند و واقعه را به تأثیر شراب و تحریک یک روسپی منسوب کردند.» بعلاوه شهر نیز بر دست سربازان مقدونی که از پایان مأموریت خود و رسالت عظیم «ضد بربر» اسکندر خوشحال بودند، عرضهٔ غارت و تجاوز گشت.

سرانجام داریوش سوم

در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش با وجود شکستهای پی در پی هنوز مأیوس نشده و درصدد بود قشون جدیدی درماد تجهیز کند و یکچند در هگمتانه(همدان) ماند اما وقتی اسکندر در تعقیب داریوش ازپارس راه ماد را پیش گرفت و داریوش نیز برای تجهیز سپاه توفیقی نیافت. با بسوس ساتراپ باختر که خویشاوند داریوش سوم محسوب می شد و عده ای از بزرگان پارس، از جانب ري به ولایت باختر عزیمت کردند. در حدود دامغان ، بسوس که از آمدن اسکندر مطلع شده بود، شاه را به قصد کشتن، زخم مهلکی زد و به سوی باختر گریخت و خود را اردشیر چهارم، شاه ایران خواند. اسکندر وقتی به بالین داریوش رسید او از آن زخم‌ها فوت کرده بود و فاتح جسد او را با تأثر و احترام به پارس فرستاد.

بسوس در باختر و آنسوی جيحون یک‌چند همچنان به دعوی خود ادامه داد. اسکندر او را تعقیب و سپس مجازات کرد. این اقدام اسکندر در واقع برای انتقام گرفتن از قاتل داریوش نبود بلکه بدان سبب بود که ادعای او ممکن بود در ولایات شرقی پایگاه تازه ای برای تجدید حیات امپراتوری هخامنشی ساخته شود. بدین ترتیب و با مجازات بسوس به عنوان یک قاتل و غاصب چهرهٔ داریوش سوم در هاله‌ای از قدس فرو رفت. با مرگ داریوش و پیروزی اسکندر بر بسوس امپراتوری هخامنشی، بعد از ۲۳۰ سال منقرض شد. همسران داريوش كه استاطيرا /آباندخت/فرانك بودند كه از استاطيرا صاحب دختري بنام استاطيرا شد واز همسر ديگرش دري په تيس.

بخشندگی کورش بزرگ

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.

در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند...

کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟

 

ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!

کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.

ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.

از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی‌، بنیان گذاری حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده‌ است

طاق بستان

طاق بستان مجموعه‌ای از سنگ‌نگاره‌ها و سنگ‌نبشته‌های دورهٔ ساسانی است که در شمال غربی شهر کرمانشاه در غرب ایران واقع شده است. وجود کوه و چشمه در این مکان، آن را به گردشگاهی روح‌ فزا تبدیل نموده که از زمان‌های دیرین تا به امروز مورد توجه بوده است.

طاق بستان در زبان بومی (کردی) طاق وسان گفته می‌شود. «سان» به معنی سنگ می‌باشد و به این ترتیب طاق بستان طاق سنگی معنی می‌دهد. این مجموعه در قرن سوم میلادی ساخته شده است. شاهان ساسانی نخست نواحی اطراف تخت جمشید را برای تراشیدن تندیس‌های خود برگزیدند، اما از زمان اردشیر دوم و شاهان پس از او طاق بستان را انتخاب کردند که در بین راه جادهٔ ابریشم قرار داشت و دارای طبیعتی سرسبز و پر‌آب بود.

در سمت راست ایوان کوچک، سنگ نگاره ای وجود دارد که صحنه تاج ستانی اردشیر دوم، نهمین شاه ساسانی را نشان می دهد. در این صحنه، شاه ساسانی به حالت ایستاده با صورتی سه ربعی و بدنی تمام رخ در مرکز صحنه نقش شده که دست چپ را بر روی قبضه شمشیر گذاشته و با دست راست حلقه روبان داری را از اهورا مزدا می گیرد. شاه ساسانی چشمانی درشت و ابروانی برجسته دارد. ریش او مجعد و موهای سرش به صورت انبوه بر روی شانه‌ها آویخته شده است. وی گوشواره‌ای بر گوش و گردنبندی در گردن و دستبندی در مچ دارد. گوشواره او به شکل حلقه مدوری است که گوی کوچکی به آن آویزان است. گردنبند او نیز شامل یک ردیف مهره های مرواریدی درشت است. در کنارهٔ ورودی طاق، سنگ‌نگاره‌ای زیبا از فرشتگان بال‌دار، درخت زندگی، مجالس شکار گراز و شکار مرغان و ماهیان در مرداب و نقش‌های فیل، اسب و قایق می‌باشد که حاکی از مراسم بزم و شادی است. در زیر نقش تاج‌گذاری خسرو پرویز سواری زره‌پوش سوار بر اسب قرار دارد. یقین نیست که این سوار کیست، یا یک رزم‌جوست یا خسرو پرویز یا پیروز ساسانی. اما نشان‌گر فر و قدرت شاه و ایرانیان است.

برابر آیین ایرانیان باستان هر کس که می‌خواست شاه باشد لازم بود دارای شایستگی شاهی و فر کیانی (ایزدی) باشد. از نیروی این فر کیانی است که شخص به کمالات روحانی و نفسانی آراسته می‌گردد و از سوی خداوند برای راهنمایی مردم برگزیده می‌شود. در آیین زرتشتیان، هر کس که مورد خشنودی پروردگار باشد خواه پادشاه، خواه پارسا یا خواه دانشمند، دارای فر ایزدی است.

نگاره فروهر همیشه در زمان باستان به صورتی که در اینجا نقش شده، نمایان است که در آن فروهر تاجی کنگره‌دار بر سر دارد و حلقه فر ایزدی را به شاه می‌دهد. لباس شاه و نگاره فروهر تا حدی یکسان است. هر دوی آن‌ها شلواری چین‌دار به پا دارند که توسط بندی به مچ پایشان چسبیده است. هم‌چنین هر دو دارای کمر‌بند و دست‌بند هستند. درسمت چپ شاه، میترا یا مهر، پیامبر باستانی ایران قرار دارد. مسیح از لحاظ تولد و آیینش بسیار شبیه میتراست. حتی بسیاری از آیین‌های مسیحی همان آیین‌های میتراییسم هستند. صویر وی در کنار تصویر شاه بیان‌گر پاک شدن قلب شاه از نفرت و روی آوردن به مهرورزی است که این مفهوم همواره از دید ایران‌شناسان بیگانه دور مانده است. پیکان‌های نوری از سر میترا در تمامی سمت‌ها پراکنده شده و هر پیکان نوریست که مهر می‌پراکند تا شاه را در بر گیرد. هم‌چنین میترا شاخه‌ای از نبات که «برسم» نام دارد در دست دارد که با آن مشغول اجرای آیین زایندگی و کامیابی است.

در سترگ‌ترین طاق، سه تندیس مشاهده می‌شود. شاه در میان، فروهر در سوی راست وی، که مانند تاج‌گذاری اردشیر دوم است و آناهیتا در سوی چپ شاه. آناهیتا فرشتهٔ آب‌هاست و نمود خرمی و سرسبزی.

خسرو پرویز علاقهٔ زیادی به آناهیتا داشت و معبد آناهیتا را در نزدیکی کنگاور، شهری در خاور کرمانشاه ساخت و در آن‌جا دل به مهر شیرین نهاد.

بهروزه خانم معشوقه شاه اسماعیل


شاه اسماعیل مردی بسیار زیبا و خوش اندام بود.

پس از نبرد ناجوانمردانه چالدران و اشغال تبریز به دست سلطان سلیم عثمانی ,  همسر محبوب شاه اسماعیل بهروزه خانم  به اسارت عثمانیان در آمد.

سلطان بی اخلاق  گوشواره به گوش عثمانی پس از خروج از ایران وی را گروگان گرفت و برای آزادی وی از شاه

اسماعیل امتیازات کلانی خواست؛ اما اسماعیل برای به دست آوردن همسر محبوب خود حاضر نشد

یک وجب از خاکش را به سلطان عثمانی تسلیم کند. .

سلطان سلیم عثمانی  سر مست از این پیروزی مفتی اعظم را پرسید:آیا زنی که در عقد کسی است را می توان به عقد دیگری در آورد؟ مفتی پاسخ آورد: اگر خداوندگار عالم (شاه سلطان سلیم) بخواهند آری. سلطان سلیم گفت : اکنون او را به عقد تو در آوردم....   قضیه داستان واقع شده به گوش شاهِ صفوی رسیدُ شاه محزون گشتُ تا مدتها لباس سیاه پوشید و همچنین دستور داد تمام روحانیون سیّد از آن پس عمامه سیاه بر سر کنند.شاه اسماعیل تا آخر عمر هرگز این غم را فراموش نکرد و همواره از این درد رَنجان بود.این چنین رقم خورد داستان لباس قشری که سالها بعد خود تاریخ ایران را به گونه ای دیگر رقم زد. بهروزه خانم برای همیشه از اسماعیل دور ماند و در دربار عثمانی. اما هیچکس نتوانست به شاه اسماعیل خرده بگیرد زیرا او مام میهن را بر معشوق اش برتری داد. از آن پس تنها زنی که می توانست شاه را سر ذوق آورد و او را از حالت اندوه به شوق،همسر مسیحی گرجستانی او بود که گویند در زیبایی لنگه نداشته است.
داستان نامه نگاری های سلطان سلیم و شاه اسماعیل با هم و فرستادن هدایای تحقیر آمیز از طرف شاه اسماعیل به او (مانند شانه سر زنانه) مشهور است.

خواجه تاجدار

آغا محمد خان قاجار از سال 1193تا1211 هجری قمری یعنی نزدیک به 18 سال پادشاه ایران بود. او پایه گذار سلسله قاجاریه بود. وی در چهار سالگی به وسیله علیقلی خان ملقب به عادلشاه  برادرزاده نادر شاه و به سبب دشمنی که  با پدرش داشت اخته شد.

به گزارش بانکی دات آی آر  آقا محمد خان در جنگاوری توانا بود اما بیشتر شهرتش در تاریخ  را به خاطر ظلم ,ستم ,بی رحمی ,سنگدلی و جنایاتش به دست آورده است.شیوه کشتن آخرین شاه زند و قتل عام مردم کرمان و جنایات و غارت هایی که در گرجستان انجام داد از جمله اقداماتی است که از او به یاد گار مانده گرچه بسیاری در طول تاریخ به کفایتش گواهی داده اند.

 

آقا محمد خان وقتی فهمید که کریم خان زند در حال مرگ است از شیراز و به همراه عده ای از ایل قاجار و افرادی دیگر به سرعت به تهران رفت . او بعد از غلبه به برادرانش که مخالف سلطنت او بودند به کرمان رفت و پس از نابینا کردن لطفعی خان  آخرین پادشاه زند و کشتن او اعلام پادشاهی نمود.

وي شب هنگام 21 شهر ذي الحجه 1211 ه.ق برابر 1797 ميلادي توسط 3 نفر از همراهان نزديك خود  در پناه آباد قره باغ ( شوشه ) كشته مي شود ، جسد وي هم اكنون در نجف اشرف مدفون است .

با مرگ آقا محمد خان ولیعهدش فتحعلی شاه به سلطنت رسید.

درباره اصل و نسب قاجارها اطلاعات درستی در دست نیست . اما اینطور که بر می آید آنها از نژاد ترک بودند.قاجارها ازترکان غربی بودندآنها ازدوره صفویه در تاریخ ایران پیدا شدند.وآن مطالبی که آنها را به مغولان منتسب می کند نامعتبر می باشد.

سلطنت قاجار به عنوان یکی از تاریک ترین دوران  ایران و مقطعی از تاریخ که دو قرارداد ننگین گلستان و ترکمانچای در آن امضاشد در طول تاریخ این سرزمین به ثبت رسیده است.علاوه بر این در این دوران امتیاز های بزرگی  به کشور های بیگانه داده شده ولی بدور از همه این ها ،امنیت در کشور حاکم نبوده نه تنها امنیت بلکه نبود عدم وجود نظم و قانون زندگی مردم را سخت می آزرد به طوری که کسی جرات بیرون آمدن در شب را نداشته و حتی برای رفتن از تهران به مشهد می بایست ابتدا به روسیه رفت و سپس از آنجا به مشهد رفت.

حتی اداره ‍ژاندارمری به دست سوئدی ها بوده و عدالتی وجود نداشته. پشتوانه ای برای سرمایه کشور وجود نداشته تا جایی که انگلیسی ها حق چاپ پول را داشتند.برخی کارشناسان دلیل توجه بیش از حد قاجار به فرنگ را نداشتن پایگاه مردمی این سلسله دانسته و معتقدند آنها به دلیل ترس از شورش های داخلی به بیگانگان پناهنده شدند.

منابع:

تاریخ ایران,بخش تاریخ بعد از اسلام نوشته عباس اقبال آشتیانی

کتاب خواجه تاجدار ترجمه ذبیح الله منصوری

نقش قزلباش ها در روی کار آمدن دولت صفوی

یکی از عوامل اصلی در روی کار آمدن صفویه، قزل‌باش‌ها بودند. ایشان که در استقرار قدرت صفوی نقش عمده‌ای ایفا نمودند. در حقیقت طوایف مختلف قزلباش، بیشتر در پی حمله مغول به ایران کوچانده شده بودند. با سقوط ایلخانان (735ق.) و خلأ قدرت ناشی از آن، فضای مناسبی برای طوایف مختلف ترک در آناتولی حاصل شد. از جمله این که بسیاری از طوایف قزلباش با مهاجرت به سمت مرزهای شرقی آناتولی، یعنی غرب و شمال غرب ایران، مبادرت کردند. این طوایف در مدت زمانی اندک جذب تبلیغات طریقت صفوی شدند که علاوه بر آذربایجان تأثیر شگرفی در غرب آسیای صغیر، یعنی قلمرو عثمانی گذاشته بود. تا جایی که از جمله عوامل اصلی روی کار آمدن صفویان و به دست گرفتن قدرت توسط آن‌ها گشتند. ترکان قزلباش که پیش از به قدرت رسیدن اسماعیل به صورت دسته‌های مجزا و در گمنامی به سر می‌بردند، پس از شکل‌گیری دولت صفوی متحد و صاحب نام شدند. اصلی‌ترین نقش این طوایف قزلباش حمایت از خاندان صفوی قبل از شکل‌گیری دولت آن و خدمت و جانفشانی در رکاب شاهان صفوی بعد از رسیدن به قدرت بود. پس از تشکیل دولت صفوی در ایران، به دلیل نقشی که هر یک از طوایف قزلباش در روی کار آمدن این سلسله داشتند، هر یک در پی کسب قدرت بیشتر برآمدند.
کلمه قزلباش
قزلباش یا سرخ سر به طوایف مختلف ترک گفته می‌شود؛ که سلطان حیدر و مخصوصاً پسرش اسماعیل اول صفوی در ترویج مذهب شیعه و تحصیل سلطنت یاری کردند. این طوایف ترک به سبب کلاه سرخی که به فرمان سلطان حیدر بر سر می‌گذاشتند، به قزلباش معروف شدند. پس از تسخیر آذربایجان به دست شاه اسماعیل، وی سراسر ایران را میان سرداران قزلباش تقسیم کرد و بدین ترتیب در سراسر ایران طوایف حیدری فرمانروای واقعی ایران شدند، تا جایی که در دوران صفویه مملکت ایران را مملکت قزلباش می‌گفتند. از این رو باید گفت قزلباش نام دیگری است که به ایرانیان دوره صفوی داده شد.
"قزل "در ترکی به معنای "سرخ" و "باش" به معنای "سر" است. اگرچه گفته اند این اصطلاح نامی بود که ترک‌های عثمانی از روی کنایه و توهین به یاران حیدر و اسماعیل می‌گفتند و سپس ایرانیان به آن افتخار کردند؛ اما واقعیت این است که پیش از آن که عثمانی‌ها این عنوان را برای طرفداران حیدر به کار برند در میان خود ترکمانان این کلاه سرخ رنگ، سند افتخار و وحدت وپیروزی بود . به هر حال مریدان و پیروان حیدر به پیروی از فرمان مرشد و به تقلید از پیشوای خویش کلاهی سرخ رنگ که دوازده ترک داشت بر سر نهادند و از آن پس این سرخ کلاهان به طایفه‌های مختلفی اطلاق گردید که در راه پیروزی صفویه شمشیر زدند. البته بعدها واژه قزلباش به حامیان غیر ترکمان صفویه و از جمله ترکان آسیای میانه، ایرانیان و کردها نیز اطلاق گردید .
یکی دیگر از عناوینی که در ابتدا همراه قزلباش به کار برده می‌شد، عنوان صوفی بود. در ابتدا عناوین صوفی و قزلباش با هم مترادف بود؛ ولی دیری نگذشت که کلمه قزلباش جانشین صوفی گردید و عنوان صوفی بیشتر به خانواده‌هایی اطلاق می‌شد که در سابقه صوفیگری و فداکاری به خاندان شیخ صفی، بر دیگران برتری داشتند .
کلاه قزلباش
یکی از مهمترین اقدامات سلطان حیدر، ایجاد لباس متحد الشکل و به‌ویژه طرح کلاهی بود که به‌عنوان علامت ارادت، مریدان خانقاه وی، بر سر گذاشتند. سلطان حیدر در یک رؤیا از امام اول شیعیان دستور گرفت که " می‌باید از برای صوفیان و مریدان خود تاجی سازی از... سرخ و آن حضرت مقراض در دست داشت و برید تاج را، دوازده ترک قرار داده. چون بیدار گردید آن روش را در خاطر داشت، برید تاجی و مقرر کرد که هر کدام از صوفیان یک تاج ساخته بر سر بگذارند وتاج حیدری نام نهادند و مریدان همه تاج نهادند به عرفی ترکی قزلباش از آن گفته شد" .
مراجعه به زمان صدر اسلام برای یافتن پیشینه استفاده از سربند قرمز شاید بتواند انگیزه حیدر را در انتخاب این رنگ برای کلاه پیروانش روشن کند. استفاده از سربند قرمز در جنگ البته در اسلام سابقه طولانی دارد. گفته‌اند اولین کسی که در اسلام عصابه قرمز بست؛ ابودجانه از قهرمانان و شهدای جنگ احد بود. وی به سبب سربند قرمزی که به سرش بسته بود بیشتر جلوه می‌کرد و هیبت و صلابت بیشتری نشان می‌داد و شاید دلیل رمزی استفاده ازپارچه قرمز این بود که او خود را پیشاپیش شهید راه خدا می دانسته است. دومین فردی که درجنگ از سربند قرمز استفاده کرد و اعمال وی می‌تواند الهام بخش تکاپوهای پیروانش باشد علی ابن ابیطالب امام شیعیان است. علی درجنگ با یهودیان خیبر عصابه قرمز بسته بود. در این جنگ مرحب قهرمان یهودیان توسط علی کشته شد و قلعه خیبر به دست علی فتح شد. شواهد فراوانی وجود دارد که قبل ازحیدر پوشش کلاه قرمز امری غیرمعمولی نبوده است وچه بسا افراد و به‌خصوص جوانان برای این‌که جاذبیتی نسبت به خود ایجادکنند از کلاه قرمز استفاده می کردند .
تاج قزلباش عبارت از کلاه نمدین سرخی بود که به نوک بلند قطور سرخی منتهی می‌شد و این قسمت از کلاه و گاه تمام کلاه به عدد دوازده امام، به دوازده چین یا ترک تقسیم می‌شد. این دو قسمت یعنی، کلاه سرخ و نوک دوازده ترک آن را، تاج می‌گفتند؛ ولی معمولاً گرد کلاه نیز دستاری سپید یا در صورتی که صاحب تاج سید بود؛ به رنگ سبز از پشم یا ابریشم می‌پیچیدند که آن را به صورت عمامه بزرگی جلوه گر می‌ساخت. لبه کلاه تنگ بود، به طوری که سر را به زور در آن فرو می‌بردند؛ ولی باقی کلاه کم کم فراخ می‌شد. تا زمان شاه عباس اول بجز افراد قزلباش، هیچ کس نمی توانست تاج قزلباش برسر گذارد. کلاه قزلباش در ابتدا معرّف روحیه سربازی و جانبازی بود. به همین سبب نیز غالباً درون کلاه نمدین آن، آستری از فلز آهنی قرار می‌دادند تا در موقع جنگ سر آنان را حفظ کند. در زمان شاه طهماسب تاج قزلباش معنای معنوی خود را از دست داد و به علت ثروت سرشار سران طوایف قزلباش به پر، جیقه و جواهر آذین شد و نشانه فرمانروایی و برتری قزلباشان ترک بر مردم تلقی شد و از این تاج در مراسم تشریفات استفاده می‌کردند . دو گزارش از دو دوره متفاوت این امر را روشن تر می‌سازد. در سفرنامه‌های ونیزیان که در ابتدای شکل‌گیری حکومت صفوی، با ایران مرتبط بوده‌اند چنین آمده است: قزلباشان ریش و سبیل خود را نمی‌تراشند وکلاهی سرخ بر سر می‌گذارند که در قسمتی که سر را می‌پوشاند گشاد و نوک آن تنگ است و دارای دوازده چین است به ضخامت یک انگشت و این دوازده ترک نشانه دوازده امام است . با بررسی منابع و مآخذی که درباره تاج حیدری اشاراتی داشته‌اند این نتیجه حاصل می‌شود که اصولاً تاج مذکور و چگونگی پیدایش آن به اختلافات شیعه و سنی و چگونگی جداسازی آن‌ها از یکدیگر مربوط است. خصوصاٌ این که برای به وجود آوردن تاج مذکور دستورات مولی علی (ع) را بهانه ساختند تا علایق مردم را نسبت به بر سر گذاشتن این تاج بیشتر جلب کنند و حکم شرعی به آن بدهند .
طوایف قزلباش
اینک جای این بحث ضروری است که عمده‌ترین طوایف قزلباش کدام یک از آن‌ها بودند: ارتش اسماعیل که به نام قزلباش معروف گشت از هفت قبیله ترک تشکیل می‌یافت : استاجلو، شاملو،تکلو، روملو، افشار، ذوالقدر، قاجار. باید اضافه کرد که علاوه بر طوایف هفت گانه به موجب کتاب احسن التواریخ، قبایل دیگری به نام ورساق و صوفیه قراجه داغ نیز به کمک اسماعیل آمدند چنان‌که :"چون خاقان سکندر شان در ارزنجان نزول اجلال فرمودند از طوایف مریدان صوفیه هفت هزار کس از استاجلو و شاملو و روملو تکلو وذوالقدر و افشار و قاجار و ورساق و صوفیه قراجه داغ و غیره به درگاه جهان پناه جمع شدند ." درباره اجزای قبایلی که قزلباش‌ها از آن متشکل بودند به اجمال می‌توان گفت که خواجه علی معروف به خواجه علی سیاه‌پوش که پس از مرگ پدرش، صدرالدین در سال 793/ 1391، رهبری طریقت را به عهده گرفته بود، یک ملاقات تاریخی در سال 806/1404 در غرب ایران با تیمور داشت. با ارادتی که تیمور نسبت به صوفیان و شیعیان ابراز می‌داشت و برای مشروعیت دادن به جنگ‌ها و کشتارهای خود، اینطور به نظر می‌رسد که به تقاضای خواجه علی مبنی بر آزادکردن تمامی ترکمانانی که در آناتولی در جنگ آنقره (آنکارا) اسیر کرده بود، پاسخ مثبت داد. این ترکمانان بعدها هسته اصلی سپاهیان شیخ جنید و سلطان حیدر را تشکیل دادند. علاوه بر آن تیمور اراضی و دهات مجاور را خرید و آن‌ها را وقف مزار شیخ صفی کرد و به اسیرانی که مایل بودند به روم بازگردند اجازه بازگشت داده شد. خواجه علی نیز خلفا و ریش سفیدان خود را برای همه اویماقات(قبایل) انتخاب کرد و به آن‌ها گفت شما باید همواره آماده باشید زیرا تشکیل حکومتی بر پایه مذهب دوازده امامی نزدیک است . با این مقدمه باید گفت ترکان آناتولی نقش بسیار اساسی در تشکیل دولت صفوی داشتند. این‌ها طی چند دهه به آذربایجان مهاجرت کرده و مهمتر آن که در جریان سفر شیخ جنید به آناتولی، به وی ارادت یافته و از این طریق با مکتب شیخ صفی آشنا شده و بدان پیوسته بودند. در واقع عناصر تشکیل دهنده دولت صفوی از ترکان آناتولی بودند. این عناصر رقبای ترکان آق قوینلو بودند که با اسم قزلباش و با معتقدات شیعی عناصر اولیه دولت صفوی را تشکیل دادند.
این ترکان صفوی که خود را از سایر عناصر قومی برتر می‌دانستند، به ترک زبان بودنشان افتخار کرده و خود را عامل دوام دولت می‌شمردند. ترکان قزلباش مناسبات خود را با سرزمین مادری خود، آناتولی حفظ کردند که نمونه آن حفظ داستان‌ها و افسانه‌های ملی ترکان است .
دلاواله در یک بحث مفصل می‌نویسد افراد قزلباش کاملاً آزاد و مستقل هستند و هر وقت بخواهند می‌توانند از حقوق و مستمری خود چشم بپوشند و از خدمت شاه به خدمت یک خان یا سلطان و یا از خدمت یک خان به خدمت خان دیگری درآیند و در جنگ‌ها فقط از سران خود یعنی از کسانی که پول ان‌ها را می‌پردازند، اطاعت می‌کنند. همه قزلباش‌ها سربازی را ترجیح می‌دهند و کسانی که بخواهند بدون مستمری زندگی کنند، در بین آنان بسیار نادرند . این سخن دلاواله با واقعیت‌های زندگی قزلباشان که تنها از رئیس ایل و طایفه خود پیروی می‌کردند و حتی به کرات دیده شد که اطاعت از رئیس طایفه را بر اطاعت از شاه ترجیح داده اند، به خوبی آشکار است.
پیوستن قزلباشان به نهضت صفوی
انگیزه پیوستن پاره‌ای از این قبیله‌ها به سپاه قزلباش صرفاً جنبه سیاسی داشت. مثلاً افراد قبیله حمیدلو و تکلو که بعدها همگی آن ‌ها به تکلو مشهور شدند، کینه عجیبی نسبت به عثمانی‌ها داشتند، زیرا که در آغاز یورش ترکان سلجوقی و توسعه طلبی‌های آن‌ها در غرب، دو طایفه حمیدلو و تکلو اعتبارکسب کردند و حال آن که خاندان عثمانی که بعد از کشته شدن پادشاه سلجوقی آسیای صغیر حکومت را قبضه کردند، بر این طوایف سخت گرفتند و آن‌ها را از دایره قدرت خارج کردند. انگیزه پاره‌ای دیگر مثل افراد قبایل شاملو و ورساق و صوفیه قراباغ و قاجار گرایش‌های مذهبی و عشق به کوچ و جنگاوری ماجراجویانه و بهبود اوضاع زندگی بود .
قبل از صلح آماسیه که در سال 962ق. بین شاه طهماسب و دولت عثمانی صورت گرفت، نیز مهاجرت مداوم و دسته جمعی قزلباشان از آناتولی به ایران وجود داشته است که فشار دولت عثمانی برطوایف ترکمان و علایق مذهبی خود آنان سبب شد تا همزمان با تشکیل دولت صفوی، سیل مهاجران ترکمان از سرزمین آناتولی به آذربایجان سرازیر شود و اساساً قزلباشان که جز همین ترکمانان جنگجو نبودند در دایره سلسله‌های صوفی و تحت الشعاع برخی از فرقه‌های افراطی شیعه قرار گرفته و نقطه امید خویش را در خانقاه اردبیل جستجو می‌کردند.
جایگاه قزلباشان
دلاواله بین قزلباشان ترکمن و قزلباشان غیر ترکمن تفاوت قائل می‌شود. وی اشاره می‌کند که قزلباش‌ها بر دو نوع‌‌اند: یکی آن‌هایی که این عنوان را به ارث برده اند و اجداد آن‌ها در خدمت شاه اسماعیل بوده اند. این عده برای همیشه این لقب را به ارث خواهند برد و جای آن‌ها در بین قوای نظامی معین است. عده دیگر، آن‌هایی هستند که گهگاه از طرف شاه به دریافت این عنوان مفتخر می‌شوند، مثلا تمام غلامان او از هر ملیتی که باشند. این غلامان و جنگاوران غیر ترک به محض این‌که به آیین شیعه در آمدند، وارد قوای نظامی می‌شوند و علاوه بر اینکه عنوان قزلباش می‌گیرند و از مزایای آن نیز بهره مند می‌شوند. گاهی مقام قزلباشی به خارجیانی که در خدمت شاه هستند، نیز اعطا می‌شود و تاج مخصوص قزلباش به علامت افتخار به آن‌ها تعلق می‌گیرد. اما چنین اتفاقی بسیار نادر است .
تمام مشاغل بالا از ریاست در مشاغل لشکری گرفته تا مناصب کشوری و از حکومت استان‌های مرزی تا شهرستان‌ها با قزلباش ها یعنی افراد هفت قبیله ترک استاجلو، تکلو، شاملو، روملو، ذوالقدر، افشار و قاجار بود که به عنوان صوفیان روم و شام شاه اسماعیل را یاری کرده بودند. اما اینان اغلب سواد نداشتند و کاری جز سواری و تیر اندازی و مدیریت امور جنگ و فرا چنگ آوری غنایم نمی‌دانستند. اما از سوی دیگر کار اداره حکومت به افرادی نیازمند بود که تشکیلات دیوانسالاری حاکمیت را به گردش درآورند؛ باید افرادی می‌بودند که سواد داشته و بتوانند به ثبت و ضبط مخارج و درآمدها و وضع مالیات و نگهداری حساب، آشنا باشند. قزلباشان یعنی طبقه عالی کشور و به تعبیری ترکان بی سواد و تاجیکان یعنی طبقه زیر دست و به تعبیر دیگر غیر قزلباشان باسواد به عنوان دو گروه جنگ سالاران و دیوان سالاران تشکیلات عریض و طویل صفوی را اداره می‌کردند . این مبحث نشان می‌دهد جایگاه قزلباشان در دولت صفوی یا بهتر بگویم در دولت قزلباش جایگاه ویژه‌ای بود که با جایگاه تاجیکان یا غیر قزلباشان قابل مقایسه نبود.
در واقع درباره مناصب عصر صفوی دو نکته را باید در نظر داشت: نخست آن که اصولاٌ در ابتدای دولت صفوی تا دوره میانی، سازمان دولت صفوی، تکیه بر بخش نظامی آن، یعنی نیروی قزلباش داشت، درحالی که در نیمه دوم، اساس ساختار دولت صفوی بر بخش اداری آن بود. طبعاٌ این تفاوت،این ویژگی را داشت که در دوره نخست، ترک‌ها که از رؤسای طوایف قزلباش بودند، دولت را در اختیار داشتند، اما در دوره دوم عناصر تاجیک یا ایرانی بر اوضاع غالب بودند . آن‌ها تنها نیروی نظامی بودند که تا اواسط عهد صفوی از امکانات خاصی نیز برخوردار بودند. قزلباش‌ها روی هم رفته متعلق به سی و دو تیره و طایفه مختلف بودند که دولت صفوی حاکمیت خود را از لبه تیز شمشیر آن‌ها می‌دید. در نیمه دوم قرن شانزدهم قدرت قزلباش‌های ترک در ایران چنان زیاد شد که شاه از نفوذ آن‌ها به هراس افتاد. جسارت و بی پروایی آن‌ها به جایی رسید که حتی علناً با سلطان محمد خدابنده (1578-1586م.) به مخالفت برخاستند اما پسر وی شاه عباس اول، که فرمانروایی مقتدر بود کاری کرد که غرور بی جای قزلباش‌ها زایل گردد و به طغیان قورچی‌ها به صورتی قطعی خاتمه داده شود. وی بسیاری از سرکردگان آن‌ها را به دار آویخت و بقیه را از کارهای خود برکنار ساخت و قولرهای وفادار را به جای آن‌ها گماشت . به هر حال طبقه جدیدی از قزلباشان و وابستگان آنان در مملکت پدید آمده بود که شریان‌های اقتصادی مملکت را به دست گرفتند و در قرن دهم بر همه امور مسلط شدند و اموال و املاک فراوان به دست آوردند و از این راه بر قدرت سیاسی و نظامی خود افزودند.
قزلباشان در دوره شاه اسماعیل
در اوایل سال 905 ق. اسماعیل به پشت گرمی مریدان بسیاری که از طریق آبا و اجدادی او پیروی می‌کردند و به نام صوفیه در تمام آذربایجان و ارّان و ارمنستان و الجزیره متفرق بودند از لاهیجان به اردبیل آمد و بعد از شش ماه به ناحیه ارزنجان رفت و در آنجا هفت هزار نفر از آن‌ها که ترکان طوایف مختلف شاملو، استاجلو، تکلو، روملو، ذوالقدر، افشار و قاجار بودند دور او را گرفتند و چون هر کدام کلاهی سرخ رنگ بر سر داشتند به نام قزلباش (سرخ سر) معروف شده بودند .
در این خصوص صاحب کتاب جهانگشای خاقان در ذکر وقایع سال 907 ق می‌نویسد :" بعد از رسیدن صوفیان از اطراف ممالک از طوایف مختلفه قبیله شاملو و استاجلو و روملو و تکلو و ذوالقدر و افشار و قاجار و ورساق و صوفیه قراجه داغ که از آن جمله محمد بیک استاجلو بود با دویست نفر از اولاد و اتباع و عبدین بیک شاملو با سی صد نفر شرف پایبوس دریافتند. خاقان صاحب قران از ایشان هفت نفر صوفیِ جوانِ یک دل و یک جهت انتخاب نموده، بقیه را به اغروق مقرر فرمودند که از عقب اردوی معلی بیایند ."
در سال 907ق/1502م. اسماعیل پسر حیدر آذربایجان را از امرای آق قویونلو گرفت و در طی ده سال تمام ایران را به زیر سلطه خویش درآورد و شاهنشاهی صفویه را بنیان نهاد. حکومت صفویان به زودی جنبه دینی گرفت، زیرا اسماعیل و جانشینانش نه تنها نسب خود را به آل علی (ع) رسانیدند بلکه به عنوان مظهر امامان شیعه، مقامی نیمه ربانی برای خویش ادعا کردند. از این رو فرمانبرداری طوایف ترک پشتیبان آن‌ها،که بدیشان قزلباش می‌گفتند نه فقط به لحاظ سیاسی بلکه از نظر روحانی نیز بود .
باید به اهمیت نقش سران صوفیان صفوی، به ویژه هفت نفر که پیوسته با او بودند، اشاره مؤکد شود. آن هفت نفر حسین بیک لـله شاملو،ابدال علی بیک دده ذوالقدر، خادم بیک خلیفه، رستم بیک قرامانلو، الیاس بیک اویغوت اوغلی و قراپیری بیک قاجار از سرداران جنگ دیده‌ای بودند که در جنگ‌های شیخ حیدر و پسرش علی شرکت داشتند ومقام فرماندهی سپاه یا فرماندهی سمت راست و یا چپ سپاه را بر عهده داشتند. این هفت نفر که به "صوفیان لاهیجان" معروف شدند، با این عنوان که نشانه وفاداری دایمی و اعتقاد قلبی آنان به مرشد کامل بود، برای خود مزیتی نسبت به سایر مریدان قائل گردیدند. اسماعیل در لاهیجان، زیرِدست هفت نفر سردار برجسته قزلباش کلیه فنون جنگ را یاد گرفت. این هفت نفر صوفیان لاهیجانی که "اهل اختصاص" نامیده می‌شدند، از خبرهای جنگ‌ها و کشته شدن سرداران آق قویونلو آگاه می‌شدند و اسماعیل را برای قیام آماده می‌کردند .
در واقع برای صوفی یا سرخ کلاه، پیوستن به اسماعیل متضمن پاداش مادی فراوان بود، زیرا همه می‌دانستند که اسماعیل هر چه به دست آورد با گشاده دستی بی مانندی میان سربازانش تقسیم می‌کند. به علاوه جنگیدن در رکاب مرشد کامل متضمن بزرگ ترین پاداش معنوی و مغتنم‌ترین افتخارها بود . در حقیقت از طریق نیروی نظامی قبایل ترکمن، یعنی قزلباش‌ها بود که اسماعیل توانست به تاج و تخت دست یابد و دوره نسبتاً با ثباتی را که بیش از دو قرن به درازا کشید، در تاریخ ایران آغاز کند ؛ و نیز در طول این مدت ایران توانایی خود را در مقابله با تهاجمات مکرّر امپراتوری عثمانی و ازبکان، مدیون قابلیت‌های رزمی قزلباشان بود و هر چند وجود آن‌ها برای دفاع از مرزهای کشور امری حیاتی به شمار می‌رفت؛ امّا سران قزلباش با آن خودسری‌های مهار نشدنی و نا به سامانی‌هایی که اعمالشان در پی داشت، همواره از عوامل اصلی دل نگرانی شاه اسماعیل محسوب می‌شدند . از این رو شاه اسماعیل برای محدود کردن نفوذ قزلباش‌های سرکش و برای حفظ یکپارچگی حکومت افرادی را از میان غیر ترکمانان برای منصب وکالت برگزید. وی هم چنین گام‌هایی نیز در جهت کاهش قدرت امیرالامرایی یا فرماندهی کل قوا برداشت. زیرا که آن یکی دیگر از مقامات عمده دولتی بود و قزلباشان در اختیار داشتند. در سال 915،حسین بیک لـله شاملو از مقام امیرالامرایی برکنار شد. اسماعیل یکی دیگر از سران ارشد قزلباش را به جانشینی وی انتخاب نکرد بلکه صاحب منصب گمنامی به نام محمد بیگ استاجلو را که مقام نسبتا حقیر سفره چی را بر عهده داشت به این مقام برگزید. برای اینکه موقعیت اجتماعی محمد بیگ متناسب با مقامش به‌عنوان فرمانده کل باشد به درجه سلطانی ارتقا یافت و لقب چایان سلطان را دریافت
کرد. چایان سلطان نه تنها صاحب مقام حسین بیک شاملو شد بلکه اولکا (منطقه ایلیاتی) و رعایای او را نیز صاحب شد. این عمل شاه اسماعیل بر ریشه تشکیلات قبایلی قزلباش ضربه زد .
تا قبل از جنگ چالدران، اسماعیل در میان گروه قزلباشان از وفاداری بلاشرط و تقدس الهی برخوردار بود. اما در اثر شکست، این تقدس از بین رفت و قبایل مختلف قزلباش کوشیدند تا در سیاست دربار دخالت کنند . در واقع شکست قاطع صفویان از عثمانیان در چالدران در سال920ق/1514م تأثیرات دراز آهنگ داشت که نه تنها در شخصیت و رفتار شاه اسماعیل بلکه در روابط او با قزلباشان هم مؤثر افتاد. این شکست همچنین تأثیری مضاعف در روابط مقامات عمده تشکیلات دولت و روابط بین عناصر ترک و ایرانی تشکیلات داشت. با این‌که امرای قزلباش در جنگ چالدران تلفات زیادی متحمل شده بودند، اما کناره‌گیری واقعی و بی اعتنایی اسماعیل به اداره امور نظامی و کشوری، بقیه امرای قزلباش را قادر ساخت تا موقعیت خود را در مقابل نهاد حاکمه یعنی شاه مستحکم سازند. یکی از مهمترین تأثیرات شکست چالدران این بود که اعتقاد به شکست ناپذیری و معصومیت مرشد کامل فرو ریخت. با مرگ اسماعیل و پایان سلطنت او در سه منصب اصلی دولت تغییراتی به وقوع پیوست. نخست پس از سال920 اصطلاح وکیل نفس نفیس همایون منسوخ شد. دوم این‌که در قدرت صدر زوالی راه یافت و به تدریج نفوذ او را در امور سیاسی از بین برد. دیگر این که، خود اسماعیل در سال 915 ق. با گمارش فرماندهی از رده‌های پائین به منصب امیر الامرایی در صدد تضعیف این مقام برآمد .
قزلباشان در دوره شاه طهماسب
بعد از مرگ شاه اسماعیل در سال 930ق، پسر بزرگش طهماسب در ده سالگی به سلطنت رسید. چون او کم سن و سال بود کارهای دولتی به دست امرای قزلباش اداره می‌شد و این امرا با یکدیگر مشغول رقابت و جمع مال بودند، از این جهت عثمانیان و ازبک‌ها از سرگرمی آنان استفاده کرده، دوباره شرق و غرب ایران را عرصه تاخت و تاز خویش کردند .
در واقع پس از مرگ شاه اسماعیل بر قدرت، نفوذ و استقلال امیران قزلباش در دربار شاهی و ولایات مختلف ایران افزوده شد و در کشور ایران، حکومتی شبیه به ملوک الطوایفی دوره اشکانی پدید آمد. از آغاز سلطنت شاه طهماسب با آن که به ظاهر بنیان ارادت سران قزلباش نسبت به مرشد کامل همچنان استوار بود، آن ایمان و اخلاص روحانی دیرین کم کم رو به زوال می‌رفت و به جایش حرص و آز به مقامات دنیوی در دل‌های صوفیان قزلباش قوت می‌گرفت، چنان که در سال‌های اول سلطنت شاه طهماسب مکرر میان سران طوایف قزلباش بر سر نیابت سلطنت و مقامات بزرگ درباری و لشکری جنگ‌های سخت روی داد .
برای روشن شدن مباحث بهتر است دوره طهماسب به سه دوره تقسیم شود: دوره اول دوره خردسالی و رقابت قزلباش‌ها (930-940ق.)، دوره دوم دوره به دست گیری کارها توسط شاه تا صلح آماسیه (940-962ق.) و دوره سوم دوره پس از صلح آماسیه که دوره سلطه شاه و آخر عمر وی است (962-984ق.).
ویژگی مهم دوره اول شاه طهماسب، خردسالی و بنا براین عدم حضور او به مثابه یک فرمانروای واقعی بود. طی این دوره، امیران قزلباش و رؤسای قبایل که نفوذی عمیق بر نظام صفوی داشتند، عملاً قدرت سیاسی را در اختیار گرفته بودند. از سوی دیگر، این دوره هم زمان با گسترش رقابت و درگیری میان امیران قزلباش بود. قزلباشان در این دوره، بر سر کسب امتیازات سیاسی و اقتصادی و مناصب درباری با یکدیگر درگیر شده بودند. خردسالی شاه و نیز عوامل دیگر زمینه گسترش رقابت قزلباشان را در دوره شاه طهماسب اول فراهم کرد. استاجلوها، تکلوها و شاملوها از درگیرترین گروه‌های قزلباش این دوران بودند و هدف اصلی آن‌ها این بود که پادشاه خرد سال صفوی را در اختیار بگیرند .
در دوره اول سلطنت شاه طهماسب اول رؤسای قزلباش به سرعت درصدد برآمدند تا نقش خود را احیا کنند. اما این امر به زودی به منازعه میان دو گروه روملو و استاجلو تبدیل شد. سازمان سیاسی دولت صفوی در دوره دوم پادشاهی شاه طهماسب اول صورتی دیگر یافت. طهماسب که سلطنت خویش را با حضوری کم رنگ آغاز کرده و بیشتر تحت تأثیر "لـله"‌های قزلباش خویش بود. در دوره دوم کوشید تا به مثابه یک پادشاه عمل کند. در پی آن گروه‌های شورشی قزلباش سرکوب شدند و طی همین دوره، نخستین تلاش‌ها برای شکل دادن به نیروی سوم آغاز شد. این برنامه سپس در دوره شاه عباس اول تکمیل گردید .
با وجود آن که طهماسب در دوره دوم سلطنت خود کوشید قزلباشان شورشی و سرکش را سرکوب نماید، اما به طور کلی دوران طولانی حکومت طهماسب(930-984ق) طبقه قزلباشان را بیش از پیش بر مردم مسلط ساخت و درآمد کلی مملکت به این طبقه منتقل گردید . به نظر می‌رسد این امر گرچه می‌توانسته ناشی از عدم لیاقت کافی طهماسب برای حکومت و اداره امور باشد ولی علت اصلی آن تا حد زیادی ناشی از قدرت فراوان قزلباشان و نفوذشان در ساختار سیاسی حکومت صفوی بوده است.
نتیجه گیری
با توجه به این‌که منشا اصلی و اولیه ی اکثر طوایف قزلباش در آسیای صغیر بوده، مهاجرت این طوایف از آن منطقه به ایران اندک زمانی پیش از تشکیل دولت صفوی و در سال‌های آغازین حکومت آن‌ها شکل گرفته است. این مهاجرت‌ها بیشتر به انگیزه‌های سیاسی و مذهبی و پیوستن به مرشد کامل طریقت صوفیه بوده است. هم شاه اسماعیل و هم شاه طهماسب که در واقع نماد دولت صفوی بودند به کمک این طوایف و در راستای گسترش سرزمین‌های دولت تازه تاسیس و یا ایجاد آرامش مجبور بودند که امیران هر طایفه را به همراه تعدادی از افراد آن طایفه به مناطق مختلف اعزام نمایند. آن چه که بیشتر از همه به چشم می خورد این است که اکثر این جا به جایی‌ها به قصد لشکرکشی نظامی و دفع شر دو دشمن شرقی و غربی آن روز ایران، یعنی ازبکان و عثمانی و نیز جابجایی به قصد سرکوب شورش‌های داخلی بوده است. البته پاره ای جا به جایی‌های طایفه ای هم در این دوره به قصد حکومت بر منطقه ای خاص و انجام مأموریت‌های اداری و منصوب شدن در مشاغل دولتی بوده است. قزلباشان هم به لحاظ لباس و پوشش و هم به لحاظ اعتقادات از رویه یکسانی برخوردار بوده اند و تأثیر زیادی بر ساختار دولت صفوی بر جای گذاشتند.درواقع با توجه به رابطه مرید و مرادی که بین قزلباشان و شاهان صفوی وجود داشت، در اوایل اطاعتی بی چون و چرا از آن ها داشتند و در رسیدن شاه اسماعیل به سلطنت، کمکی شایان توجه نمودند. اما پس از شکست چالدران، اعتقاد آن‌ها به مرشد کامل ضعیف شد. در دوره ی شاه طهماسب نیز با استفاده از خردسالی شاه در اداره امور مملکت دخالت بسیار نمودند و در پی افزایش مقام و شهرت خود برآمدند و به این جهت در مواردی زد و خوردهایی بین برخی طوایف قزلباش روی داد. از این رو پس از گذشت چند سال، شاه طهماسب موفق به سرکوب قزلباشان در رقابت آنان با یکدیگر شد و سپس در صدد کاهش قدرت قزلباشان بر آمد.
کتابنامه
اسپناقچی پاشازاده، محمد عارف. (1379). انقلاب الاسلام بین الخواص و العوام: تاریخ زندگی و نبردهای شاه اسماعیل صفوی و شاه سلیم عثمانی وقایع سال‌های 930 تا 905 هجری. به کوشش رسول جعفریان. قم: دلیل.
آنجوللو و دیگران. (1349). سفرنامه‌های ونیزیان در ایران. ترجمه منوچهر امیری. تهران: انتشارات خوارزمی.
اولئاریوس، آدام. (1379). سفرنامه آدام اولئاریوس. اصفهان خونین شاه صفی. ج 2. ترجمه مهندس حسین کرد بچه. تهران: هیرمند.
باستانی پاریزی، محمد ابراهیم. (1348). سیاست و اقتصاد عصر صفوی. تهران: انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه.
بیانی، خانبابا. (1378). تاریخ نظامی ایران. جنگ‌های دوره صفویه. ویراستار سید جلال فراسمی. تهران: زرین قلم.
بی نام. (1350). جهانگشای خاقان. مقدمه و پیوست‌ها دکتر الله دتا مضطر. اسلام آباد : مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان.
پارسا دوست، منوچهر. (1375). شاه اسماعیل اول. تهران: شرکت سهامی انتشار.
تهامی، غلامرضا. (1385). فرهنگ اعلام تاریخ اسلام. ج2. تهران: شرکت سهامی انتشار.
جعفریان، رسول. (1389). صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست. ج1. قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
جنابدی، میرزا بیگ بن حسن. (1378). روضة الصفویه. به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد. تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
حسینی خاتون آبادی، سید عبدالحسین.(1352). وقایع السنین و الاعوام. گزارش‌های سالیانه از ابتدای خلقت تا سال 1195 هجری. مقدمه سید شهاب الدین نجفی مرعشی و ابوالحسن شعرانی. تصحیح محمد باقر بهبودی. تهران: انتشارات کتابفروشی اسلامیه.
دلاواله، پیترو. (1381). سفرنامه پیترو دلاواله (قسمت مربوط به ایران). ترجمه شعاع الدین شفا. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
روملو، حسن بیگ.(1384). احسن التواریخ. ج 2و 3. تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی. تهران: اساطیر.
رویمر و دیگران. (1380). تاریخ ایران دوره صفویان. پژوهش از دانشگاه کمبریج. ترجمه یعقوب آژند. تهران: جامی.
سیوری، راجر. (1372). ایران عصر صفوی. ترجمه کامبیز عزیزی. تهران: مرکز.
شوستر والسر، سیبیلا. (1364). ایران صفوی از دیدگاه سفرنامه‌های اروپائیان. ترجمه غلامرضا ورهرام. تهران: امیر کبیر.
صفت گل، منصور. (1388). فراز و فرود صفویان. تهران: کانون اندیشه جوان.
_________. (1381). ساختار نهاد و اندیشه دینی در ایران عصر صفوی. تهران: خدمات فرهنگی رسا.
طاهری، ابوالقاسم. (1349). تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس. تهران: انتشارات فرانکلین.
غفاری کاشانی، قاضی احمد بن محمد، (بی تا). تاریخ نگارستان. تهران: انتشارات ایستگاه سرچشمه.
فوران، جان. (1377). مقاومت شکننده. تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سال‌های پس از انقلاب اسلامی. ترجمه احمد تدین. تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا.
فیگوئروا، دن گارسیا دسیلوا. (1363). سفرنامه فیگوئروا. ترجمه غلامرضا سمیعی. تهران: نشر نو.
کمپفر، انگبرت. (1363). سفرنامه کمپفر. ترجمه کیکاوس جهانداری. تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی.
مجیر شیبانی، نظام الدین. (1346). تشکیل شاهنشاهی صفویه احیاء وحدت ملّی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
منصوری، فیروز. (پائیز 1354). "پژوهشی درباره قزلباش". مجله بررسی‌های تاریخی. سال 10. شماره 4. صص 162-145.
نویدی شیرازی، عبدی بیک خواجه زین العابدین علی. (1369). تکلمة الاخبار. تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی. تهران: نشر نی.
‌26- هاندا، ماساشی. (بهار و تابستان 1378). (قراولان سلطنتی و تحوّل پایگاه سیاسی و اجتماعی آن در دوره صفوی). ترجمه محمّد نظری‌هاشمی. فصل نامه پژوهش‌های تاریخی. سال 2. شماره 1-2. صص 123-153.
هینتس، والتر. (1362). تشکیل دولت ملّی در ایران. ترجمه کیکاوس جهانداری. ج3. تهران: نشر خوارزمی.
یوسف جمالی، محمد کریم. (1372). تشکیل دولت صفوی و تعمیم مذهب تشیع دوازده امامی به عنوان تنها مذهب رسمی. اصفهان: انتشارات امیرکبیر اصفهان

یعقوب لیث جوانمردی رویگرزاده

از اواسط قرن سوم هجری دولت نیرومند عباسی رو به زوال نهاد و خلفا در اثر طغیان ها و شورش های پیاپی و اغتشاشات مداومی که در اطراف و اکناف قلمرو ایشان بروز کرده بود با دشواری ها و ناراحتی های زیادی دست به گریبان بودند.

بیوگرافی رادمان (یعقوب لیث صفاری)
در اوج هرج و مرجی که بر دستگاه حکومت عباسیان حکمفرما بود، رویگر زاده ای سیستانی به نام رادمان پسر ماهک که اعراب او را یعقوب بن لیث صفاری خوانده اند، گوی سبقت را از همگان در ربود، با همتی شگفت انگیز، نیرویی بی پایان و اراده ای آهنین قد مردانگی بر افراشت و آرزوی دیرین آزادگان استقلال طلب ایران را تحقق بخشید. یعقوب به میهن خویش عشق می ورزید، و از تازیان و خلفا نفرت داشت و آرزوی رهایی آنان تمام وجودش را تسخیر کرده بود. نژاد یعقوب (رادمان) به خسرو پرویز شاه نامی ساسانی می رسید. یعقوب لیث در 25 ام اکتبر سال 840 میلادی در زرنگ (زرنج) در سیستان زاده شد و پس از انجام اقدامات بزرگی که در ادامه خواهیم خواند، در پنجم جون سال 879 میلادی در شهر گندی شاپور درگذشت و هرگز نتوانست رویای خویش را که همواره آزادی ایرانیان از یوغ اعراب بود، دست یابد.

پدر یعقوب لیث، رویگر بود و پسرش هم نیز ابتدا به همان کار اشتغال داشت، اما طبع بلند و ماجراجویش به این پیشه قانع نمی شد. پس حرفۀ پدری را رها کرده طریق عیاران را برگزید و جمعی را پیرامون خود گرد آورده و به راهزنی پرداخت. از آنجا که در همان اوان خوارج در خراسان سر به طغیان بر داشته بودند، خلیفه صالح بن نصر را برای دفع شورش ایشان بدان سامان گسیل داشت. صالح پس از فرو نشاندن آتش فتنه، صاحب نام و آوازه شد و یعقوب و عمرو (برادر یعقوب) که همواره سودای پیشرفت و ریاست را در سر می پختند، به خدمت وی در امدند و مورد مهر و توجهش قرار گرفتند.

پس از درگذشت صالح،درهم بن حسن عهده دار وظایف وی شد. ولی از آنجا که از کفایت بی بهره بود و شایستگی لازم را برای ادارۀ کارها نداشت، لشکریان بر وی شوریده و پیرامون یعقوب گرد آمدند. در نتیجۀ این پیشامد کار یعقوب بالا گرفت و روز به روز بر شمار یاران و همراهانش افزوده شد. وی در سال ۲۵۳ هجری به کمک یاران روز افزونش سیستان را به تصرف در آورد. در همان سال بر رتبیل(زنبیل) پادشاه کابل نیز دست یافت و او را با نیرنگ به هلاکت رسانید. سپس هوشنج و هرات را تسخیر کرد و به فارس لشکر کشید. علی بن حسین فرمانروای فارس در برابر یعقوب تاب مقاومت نیاورده و تسلیم شد و به این ترتیب استان فارس نیز بر متصرفات وی افزوده گشت.(869 میلادی)

یعقوب پس از فتح فارس به گردیز لشکر کشید که در نزدیکی غزنین قرار داشت. در آنجا میان او و ابو منصور امیر آن منطقه نبردی سخت در گرفت و یعقوب حریف خویش را مقهور و مغلوب ساخت. ابو منصور گروهی را به میانجیگری برانگیخت و متعهد شد که سالانه ۱۰ هزار درهم به عنوان خراج به سیستان بفرستد. در سال ۲۵۶ یعقوب بر بلخ و بامیان حمله کرد و آن دو شهر را نیز به زیر سلطۀ خویش در اورد.

در همان اوان به یعقوب خبر رسید که خوارج سر به شورش برداشته، قلعۀ کروخ واقع در نزدیکی هرات را مسخر ساخته اند. وی با آگاهی از این موضوع، با لشکری گران به آن سامات روانه شد و رهبر آنان را که عبدالرحمان خوارجی نام داشت، دستگیر کرد. آنگاه به سیستان بازگشت و به دفع فتنۀ عبدالله بن صالح و برادرش فضل پرداخت که در آن حدود سر به شورش برداشته بودند. دو برادر از یعقوب شکست خوردند و به حسن بن زید علوی فرمانروای گرگان پناه بردند.

یعقوب پس از پرداختن از کار دو برادر شورشگر، برای دیدار محمد بن طاهر رهسپار نیشابور شد. ولی محمد بن طاهر وی را نپذیرفت و با این عمل، کینۀ خویش را در دل یعقوب جای داد. هنگامی که دلاور سیستانی از نیشابور باز می گشت، پسر عموهای محمد بن طاهر با او دیدار کرده بر علیه فرمانروای نیشابور هم پیمان شدند. یعقوب در سال ۲۵۹ به نیشابور لشکر کشید و محمد بن طاهر را اسیر کرد. آنگاه دستور داد همۀ گوهر ها و اشیای گران بهای طاهریان را که در کاخ سلطنتی شادباخ پنهان بود مصادره و عموم افراد آن خاندان دستگیر شوند.

همانطور که گفته شد عبدالله بن صالح و برادرش ار دست یعقوب فرار کرده به فرمانروای گرگان پناه بردند. پس از چندی یعقوب به حسن بن زید علوی فرماندار گرگان نامه نوشت و از او خواست تا پناهندگان مزبور را بازگرداند، اما حسن بن زید از اجابت خواست وی خودداری کرد. در سال ۲۶۰ یعقوب با نیرویی گران به عزم سرکوبی حسن بن زید رهسپار گرگان شد. حسن بن زید که نیروی پایداری نداشت، به آمل گریخت. یعقوب از تعقیب او چشم پوشید و برای سامان دادن به کارهای داخلی قلمرو خویش به سیستان بازگشت. هنگامی که یعقوب به سیستان رسید، به او خبر دادند که دو فراری مورد نظر به ضلالی فرمانروای ری پناهنده شده اند. وی خواستار استرداد آنان گشت. حاکم ری از ترس به انجام این خواست تن در داد، یعقوب دو برادر را به هلاکت رسانید.

جنگ یعقوب با خلیفۀ عباسی
یعقوب پس از پیروزی های پی در پی، طی نامه ای از خلیفۀ عباسی خواست تا حکومت خراسان و سیستان را به او واگذارد و نیز اجازه خواست که برای ابراز مراتب فرمانبرداری نسبت به خلیفه ، به بغداد عزیمت کند. معتمد خلیفۀ عباسی با واگذاری خراسان، گرگان، ری و فارس و شحنگی بغداد روی موافق نشان داد، اما نسبت به حضور یعقوب در مرکز خلافت، تمایلی ابراز نکرد. یعقوب با آگاهی از این مخالفت، خلیفه را تهدید کرد و با گروهی انبوه رهسپار بغداد شد. الموفق برادر خلیفه نیز با لشکری گران برای مقابله با وی راه اهواز در پیش گرفت. دو نیرو در نزدیکی دیرالعقول با یکدیگر مصاف دادند و یعقوب با وجود ابراز نهایت شجاعت و جنگاوری، از حریف شکست خورده و به اهواز عقب نشینی کرد.

مرگ رادمان (یعقوب)

پس از آن هم یعقوب به بستر بیماری افتاد. خلیفه با فرستادن هدایای فراوان حکومت فارس را بر وی ارزانی داشت. یعقوب در حضور فرستادۀ خلیفه نان و پیاز و شمشیر خواست و چون آنها را نزد وی آوردند، به سفیر خلیفه اظهار داشت ” از سوی من به خلیفه بگو که من خسته و وامانده ام. اگر بمیرم، تو و من از دست یکدیگر خلاص خواهیم شد. ولی چنانچه زنده بمانم، این شمشیر میان ما دو نفر حکم خواهد بود و در صورتی که تو پیروز شوی، من دست از حکومت شسته به این نان و پیاز قناعت خواهم کرد.” به موجب نوشتۀ مورخان هنوز فرستادۀ خلیفه به بغداد نرسیده بود که یعقوب که در بستر بیماری بود، در اثر عارضۀ قولنج در گذشت. (879 میلادی)

آرامگاه یعقوب لیث

آرامگاه رادمان پور ماهک (یعقوب لیث صفاری) ، در روستای شاه‌ آباد در 10 کیلومتری شهر دزفول، سمت راست جاده شهر دزفول به شهر شوشتر قرار دارد. در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور هنوز به چشم می خورد.

ویژگی های رادمان (یعقوب)
یعقوب بسیار شجاع، غیرتمند و جوانمرد و به هنگام سختی بردبار و مقاوم بود. وی در نبردها به مدد متانت و سیاست، با گروهی اندک بر لشکرهای بزرگ چیره می گشت. در کشورداری دقیق و باریک بین و در کارهای لشکری میان سرداران و فرماندهان روزگار خویش کم نظیر بود. وی در مورد انتخاب افراد ارتش خویش دقت فراوان به کار می برد و تنها هنگامی آن ها را در زمرۀ جنگاوران خود می پذیرفت که از کارایی و شایستگیشان اطمینان پیدا می کرد. پس از آنکه فردی بدین ترتیب در جمع رزم آوران یعقوب پذیرفته می شد، لباس و غذا و جیرۀ یک سالۀ خویش را دریافت می کرد تا با آسودگی از رنج معیشت، همۀ توان خویش را در راه تامین منظور فرمانده خود به کار گیرد.

یعقوب معمولا سال یک بار از سپاه خود سان می دید. در این مرحله عموم افراد با همۀ لوازم و تجهیزات خود از برابر وی عبور می کردند و هر کس که خدمت برجسته ای انجام داده بود ارتقا درجه می گرفت. همۀ افراد سپاه از انضباط کامل برخوردار بودند. یعقوب برای دلگرم ساختن سپاهیان، به هنگام توزیع غذا در آشپز خانه حاضر می شد. به دستور او نخست سهم افراد ساده توزیع می گشت و تنها از آن که عموم آنان جیره های خود را دریافت می داشتند، نوبت به سران سپاه می رسید.
یعقوب (موسس سلسله صفاریان) یکی از دو موسسان سلسله هایی بود که بعد از فروپاشی ایران ساسانی، به وجود آمدند که قصد آنها فقط آزاد کردن ایران از دست خلفای عباسی و نابود کردن سلسلۀ تازی ها بود که با مرگ یعقوب این عمل انجام نپذیرفت

بابک ابر قهرمان ایران

با فروپاشي شاهنشاهي ساساني توسط اعراب آنان که از ژرفاي بيابانهاي عربستان به ايران آمده بودند نظامي را بر پا کردند که ايران را به ما قبل دوران مادها برد . ولي خوشبختانه با پيروزي انقلاب بزرگ شرق به رهبري بزرگ مردي به نام ابومسلم خراساني نظام شبه برده داري و شبه فئودالي اعراب به يکباره فرو ريخت و دوباره ايرانيان به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش براي از بين بردن نظام شبه فئودالي و برده گي اعراب را آغاز کردند . از میان پيشگامان اين قیام بزرگ براي رهائی از استیلای اعراب ميتوان به يوسف برم - سپيدگامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سيستاني و بابک خرمدين نام برد . خرمدين در آن زمان به کساني گفته ميشد که داراي دين بهي ميبودند که آنرا زرتشتي ميناميدند و پيرو مزدک . در انجمن بابک گريستن معني نداشت و آنان از آيين زرتشتي و مزذکي پيروي ميکردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيستن را مستحبات . اما شاد زيستن براي آنان به اين معنا بود که تنها زماني انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آيين زرتشتي پيروي ميکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمينهاي کشاورزي را براي مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقي از کشاورزان ضايع کنند و سپس ازدواج يک مرد با دو زن در يک زمان را منع کردند و مساوات بين زنان و مردان را برقرار کردند .بابک سردار ايران در آغاز قرن دوم و به عبارتي در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد . "ابن حزم" مينويسد ايرانيان از نظر وسعت ممالک و فزوني نيرو بر همه ملتها برتري داشتند. مرکز فعاليت بابک در آذربايجان بود . به گزارش "بلاذري" در حاکميت ابن فيس اعراب گروه گروه به آذربايجان خيزش ميکردند و اموال و زمينهاي آنان را تصرف کردند . طبق تاريخي بخارا از اعراب چنين ميگويد : مردي وي را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بيرون کشيد . مرد گفت : از بين اين شهر بزرگ چرا دختران مرا ميبري ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنايي نکرد . پدر بجست و کاردي بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبيله رسيد و تمام مرداني که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبيه توسط اعراب وحشي کشته شدند . ابومسلم شرق ايران را از اعراب پاکسازي کرده بود و آذربايجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراين بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتي زد که در تاريخ هميشه جاويد ماند . نخستين درگيري سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتيجه اين جنگ پيروزي بابک شد . سال ديگر مجددا لشگري از اعراب براي مبارزه با بابک عازم آذربايجان شد و در نتيجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلي در هم کوبيده شد . بعد از آن در سالهاي 206 تا 212 هر سال سپاه عباسي عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهاي برجسته مامون به قتل رسيدند . بابک در تمامی جنگهای خود با دلاوری و شهامت و اراده ای قوی خواب و خوراک و قدرت این اعراب وحشی را از بین برد.در یکی از نبردها که بابک با 200 نفر برای مقابله با 80000 نفر تازی میشتابد خرمدینیان در آستانه ی شکست بودند _چون یک فرمانده ی کاردانی تازیان را هدایت میکرد تازیان داشتند پیروز میشدند که بابک و برادرش مازیار و کاوه زره ی خود را در آوردند _ بابک فرمود:بنگرید و آگاه باشید که این آرین نبرد ماست . اعراب از این جمله به وحشت افتادند.بابک به دل سپاه تازیان وارد گشت و فرمانده ی تازیان را کشت و اینقدر مقاومت کردند که اعراب از بیم جانشان فرار کردند وبابک و یارانش آنها را تعقیب نموده و همه ی آنها را درهم کوبید و منهدم ساخت.در سال 212 ق محمد ابن حميد طوسي با سمت والي آذرايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حميد نزديک به دو سال با بابک درگير جنگ بود که در نهايت در ربيع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حميد در کنار روستاي بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلي منهدم گشت . بعد از اين پيروزي هاي چشمگير بابک به گفته تاريخ طبري مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پيوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جايش نشست . او بلافاصله لشگري به غرب ايران گسيل کرد که به گفته تاريخ طبري در اواخر اين سال شست هزار نفر از روستائيان همدان را قتل عام کردند . ولي در نهايت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعاليت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بيم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آينده پايتخت دولت عباسي شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست يک شاهزاده ايراني فراري که به وي پناه آورده بود به نام افشين داد که از خاندان ساساني بود . افشين که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصميم به جنگ با وي کرد ولي از آنجا که ميدانست در اين جنگ بايد تعدادي زيادي از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسليم وي گردند . به گفته تاريخ طبري ميگويد تعدادي زيادي از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسليم افشين شدند . و افشين در يورشي به سپاه بابک تعداد زيادي ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستاني و سرما افشين به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوري سپاه ديگري شد و آماده مقابله با افشين گشت و بعد از چنيدن نبرد با افشين هردو تصميم به صلح کردند و در زماني که براي گفتگو به مکاني نزديک شده بودند تيپهاي سپاه افشين وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ويران ساختند عده کثيري کشته شدند ( به طوري که بعد از گذشت سه روز اثري از شهر به جا نماد ) گروهي بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا برافراشتند .در نتيجه خبر به بابک رسيد و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولي دير شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسير شده بودند . افشين پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه اي کرد تا بنويسد که بابک ( پدرش ) اگر تسليم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسيد و او که به همراه زن و مادر و يک برادرش به قصد ارمنستان سفر ميکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود بايد جوانمردانه ميمرد نه اينکه خودش را تسليم دشمن کند و به پيام آوران نامه گفت به او بگويند حيف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگير شدند و بابک به تنهايي مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشين که براي دستگيري بابک جايزه هاي زيادي گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحريک کرد . و در نهايت يکي از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشير زرين او را ديد متوجه شد او شخص معمولي نيست و احتمالا بابک خرمدين است و در نتيجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگي دعوتش را پذيرفت.و بعد سراغ کشيش شهر رفت و او را خبر داد و در نتيجه کشيش بعد از چند روز پذيرايي از بابک و جلب اعتماد وي محل او را به افشين اطلاع داد و در نتيجه بابک دستگير شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشين بردند و در بين راه مردمجمع شده بودند و از دستگيري رهبر محبوبشان زنان شيون ميکردند و بر سر ميزدند . سپس خليفه جايزه بزرگي به افشين داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسي زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتي براي ديگران شود تا از وطن خودشان دفاع نکند و سپس مراسم اعدام او با هياهو و شلوغي زيادي آماده اجرا گشت . "ابن الجوزي" مينويسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اينهمه استقامت و مبارزه کردي حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داري . بابک نيز گفت : خواهيم ديد

 

چون يک دست بابک را با شمشير زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگين کرد . خليفه پرسد چرا چنين کردي ؟ بابک گفت : وقتي دستهايم را قطع کردي خون بدنم خارج ميشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهي گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مايل نيستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ( اعراب ) ببيند. سپس پاهاي بابک قطع شد و شکمش را دريدند و در نهايت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روي چوبه داري بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خليفه براي عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگاني داشت . برادر بابک نيز مانند وي طبق گفته طبري تکه تکه شد و او هم مانند برادر بدون فرياد و شيوني از دنيا رفت . هم اکنون مراسم يادبود اين سردار در شهر کليبر در آذربايجان بر فراز کوهي که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامي داشته ميشود .


بدين گونه بابک خرمدين بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار براي کشورش که در تمام جنگها با اعراب پيروز بيرون مي آمد با توطئه يک ايراني فراري و مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگي وطن پرستانه اش به پايان رسيد... روحش شاد باد ..

شاه اسماعیل صفوی

سرگذشت شاه اسماعیل صفوی

شاه اسماعیل از جانب پدر نواده شیخ صفی الدین اردبیلی روحانی و صوفی بزرگ و از جانب مادری به ازون حسن آق قوینلو بود،پدرش شیخ حیدر رهبر شیعیان در سال ۱۴۴۸بدستور سلطان یعقوب آق قوینلو و به دست فرخ یسار پادشاه محلی شیروان کشته شد،چون خواهر زاده سلطان یعقوب بود از ریختن خون وی و برادرانش صرف نظر کرد و آنان را به استخر فارس تبعید نود.

 

در نتیجه هرج و مرجی که در نتیجه مرگ سلطان یعقوب به وجود آمد از تبعیدگاه خود به گیلان و از آنجا به لاهیجان رفت،و از آنجا به اردبیل و به مقره جدش شیخ صفی الدین رفت در این زمان شاه اسماعیل پنج سال داشت و ابتکار عمل بدست سلطانعلی برادر بزرگش بود،حاکم اردبیل از وجود آنها بیمناک شد و شاه اسماعیل را از شهر اخراج کرد،سلطان علی برادرش را به یکی از دوستان صمیمی خودش بنام کارکیا میرزا علی سپرد و خود عازم تبریز شد ولی در تبریز به قتل رسید،در این میان شاه اسماعیل در گیلان تحت آموزش شخصی بنام شمس الدین لاهیجی قرار گرفت و شاه اسماعیل از وی شاهنامه قرآن عربی یاد گرفت،شاه اسماعیل که در این موقع سیزده سال دشت با مساعدت نه قبیله ترک تبار از جمله استاجلو،شاملو،تکه لو،روملو،وارساق،ذوالقدر،افشار قاجار و صوفیان قره باغ در تابستان ۱۵۰۰ در شهر ارجوان دعوی استقلال کرد.

با شنیده شدن آوازه وی پیروان بیشتری به دورش جمع شدند و در بهار ۱۵۰۱ فرخ یسار حاکم شیروان را در نزدیکی قریه گلستان شکست داد و به قصاص خون پدرش وی را به قتل رساند.

در ۱۵۰۲ نبردی بین الوند بیگ آق قیونلو حاکم آذربایجان که از سوی عثمانی ها حمایت میشد و شاه اسماعیل در گرفت که منجر به شکست الوند بیگ و پناهنده شدن وی به عثمانی شد،بعد از این شکست وی وارد تبریز شد و تاجگذاری کرد،در ۱۵۰۳ الوند بیگ با کمک عثمانی ها به شاه اسماعیل حمله کرد و در همدن از وی شکست خورد،بعد از این شکست شاه اسماعیل اصفهان و عراق وفارس را تسخیر کرد و تا ۱۵۰۶ یزد کرمان کاشان و سمنان و استر آباد را تصرف نمود،در ۱۵۰۷اماکن مقدسه کربلا و نجف را ضمیمه خاک ایران کرد و در ۱۵۰۹ بغداد را تصرف کرد.در ۱۵۱۰ میلادی که شاه اسماعیل مشغول نبرد در ازبکستان بود سلطان مرداد بغداد را تسخیر کرد،در ۱۵۱۳شاه اسماعیل دوباره به بغداد لشگر کشی کرد و این شهر را تسخیر کرد.

وی در طول ۱۳سال توانست تمامیت ارضی ایران را به آن باز گرداند،یکی از دشمنان شاه اسماعیل شیبیک خان حاکم سنی مذهب مشهد بود که شیعیان را بسیار مورد اذیت و آزار قرار میداد و هنگام لشگر کشی شاه اسماعیل به شیروان به کرمان لشگر کشی و آنجا را غارت کرد،شاه اسماعیل در ابتدا خواست توسط نامه نگاری شبیک خان را به ترک دشمنی دعوت کند ولی خان ازبک جواب نامه های وی را با دشنام میداد،در ۱۵۱۰شاه اسماعیل به خراسان لشگر کشی کرد و بیرون از شهر برای شبیک خان یک دام فتح کرد و وی را کشت و سراسر خراسان و هرات و قندهار تا رود جیهون به دست شاه اسماعیل افتاد،پس از شیبیک خان پسرش محمد تیمور سلطان در سمرقند تاجگذاری کرد و با ارسال نامه هایی از شاه اسماعیل دلجویی کرد که با استقبال شاه اسماعیل مواجه شد.

با جلوس بایزید دوم روابط ایران و عثمانی دارای تنش هی بسیاری شد،مثلا با یزید از شاه اسماعیل میخواست که سنی مذهبان را تحت فشار نگذارد ولی وی دست به شدت عمل علیه سنی مذهبان میزد،در مقابل عثمانی ها نیز سد راه مسافران شیعه میشدند و همچنین شاه اسماعیل مریدان خود را علیه عثمانی ها تحریک میکرد،با جلوس سلطان سلیم وی در آغاز سلطنت اقدام به کشتار برادران خود کرد،ولی یکی از برادرانش به اسم مراد از دست وی گریخت و به ایران پناهنده شد،شاه اسماعیل در ابتدا شاهزاده مزبور را مورد محبت قرار داد و حکمرانی قسمتی از فارس را به وی بخشید اما پس از اینکه متوجه شده مراد قصد مسموم کردنش را داشته،مراد و فرزندانش را کشت و اجساد آنها را به عثمانی ها استرداد داد.

سلطان سلیم به دلیل حملاتی که شاه اسماعیل به خاک عثمانی داشت،شهرهای قره حصار و ملاطیه را تصرف کرد و سلیم نیز دست به قتل عام شیعیان عثمانی زد و اعلام کرد که قتل یک شیعه بیش از قتل هفتاد کافر حربی و مسیحی ثواب دارد.

سلیم در ۱۵۱۴با سپاهی عظیم عازم جنگ با ایران شد و در عرض راه نامه ای برای عبیدالله خان ازبک فرستاد و اورا تشویق کرد که به احترام خون عمویش شیبیک خان قیام کند،اون نیز از سمت شرق حمله کرد،در این میان سلیم نیز با ۴۰ هزار سرباز به سمت تبریز عذیمت کرد و در جلگه چالدران در نزیک خوی جنگی بین سپاه ۲۷ هزار نفری شاه اسماعیل و سلیم درگرفت،در این جنگ با وجود اینکه ارتش عثمانی به توپ و تفنگ های آتش زا مجهز بود و ارتش ایران به شمشیر مجهز بود رشادت های فراوانی که از سوی ایرانیان صورت گرفت سپاه ایران شست خورد و شهیدان فراوانی را داد،بعد از فتح تبریز قشون عثمانی اقدام به غرت شهر و خزائن و حرمسرای شاه اسماعیل کرد و سپس بخاطر شورش در سپاهش به عثمانی مراجعت کرد و در راه نخجوان ایروان و قارص و ارزروم را تصرف کرد.

همزمان با جنگ های ایران و عثمانی پرتقالی ها به جزیره هرمز مسلط شدند،در این زمان قراردادی بین ایران و پرتقال منعقد شد که پرتقال متعهد شد به ایران در حفظ امنیت خلیج فارس یاری برساند و سلاح های آتشین به ایران بدهد و ایران از هرمز چشم بپوشد.

در میان اسیران جنگی بهروزه خانم همسر مورد علاقه شاه اسماعیل نیز وجود داشت که این مساله شاه اسماعیل را بسیار ناراحت کرده بود و شاه بارها تقاضای استرداد بهروزه خانم را داد که بی نتیجه در آمد به دستور سلیم بهروزه خانم را به ازدواج قاضی عسگر آناتولی در آوردند،بهروزه خانم بعدها در استانبول شورشی را راه انداخت و در نهایت عثمانی ها مجبور به آزاد کردن وی شدند.

در ده سال پایانی عمرش شاه اسماعیل تلاش های زیادی در راستای اتحاد با کشورهای اروپایی از جمله اسپانیا و پرتقال علیه عثمانی و دفع حملات عثمانی کرد،وی در ۱۵۲۴ در اثر بیماری سل درگذشت.

در دوران وی رشد اقتصادی ایران نسبت به سایر کشورها بسیار بیشتر بود و یک ریال ایرانی معادل ده پوند انگلیس بود.

-----

یزدگرد سوم

یزدگرد سوم

در زمان خسرو پرويز خواب ها واشفتگي هاي بعضي اين تعبير راداشت كه كودكي از نوادگان خسرو هنگامي كه به پادشاهي رسد سبب سقوط ايران زمين وتحت تسلط اعراب قرار گرفتن است خسرو بسيار نگران شد پس ۱۸ پسر خود را فراخواند وتوضيح داد كه اگر انها ازدواج كنند وصاحب فرزندي شوند چه ها ممكن است رخ دهد هيچ يك از پسران ازدواج نكردند اما بعد از مرگ خسرو پرويز زمانيكه شيرويه به قدرت رسيد او ازدواج كرد وصاحب پسري شد كه بعدها بدست شهربراز كشته شد اما شهريار پسر ديگر خسرو كه از شيرين بودبا نديمه مادرش همبستر شد وآن دختر نيز باردار شد شيرين باخبر شد وآن دختر را به جاي دوري فرستاد واز اوخواست كه هيچگاه هويت كودك را به اونگويدخسروپرويز از اين ماجرا باخبر نشد اما بعد ازهرمز پتجم چون ديگر كسي نمانده بود ويكي از درباريان مي دانست كه از خاندان خسرو نوه ايي مانده كه پسر شهريار است او را اوردند  و بر تخت نشاندند.  به قولی هنگام بر تخت نشستن ۲۱ سال داشت و به مدت بیست سال پادشاهی کرد. با بپادشاهی رسیدن یزدگرد، بعد از چندین سال‌آشوب و تفرقه، سرانجام آرامش به ایران بازگشت و همه به اطاعت او درآمدند.

در سال 633در دومین سال پادشاهی یزدگرد، نخستین جنگ سرحدی بین ایران و اعراب بنام جنگ زنجيردرگرفت که به شکست ایران خاتمه پیدا کرد.

یکسال بعدرستم فرخزاد حاکم خراسان که در این وقت نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت، به فرماندهی کل قوای ایران برگزیده شد. او توانست در جنگی بنام پل قوای اعراب را شکست دهد.

در سال 635،عمر از کارهای شام فراغت حاصل کرد و توقف قشون زیاد در شامات لازم نبود بنابراین عمر در تهیهٔ جنگ دیگری باايران گردید. سعدبه سرکردگی قشون انتخاب شد و با سی هزار سپاه مأمور جنگ با ايرانيان شد. از طرف دیگر یزدگرد نیز لشکری در تحت ریاست رستم فرخزاد آراست عدهٔ آن را یکصد و بیست هزار نفر نوشته‌اند. عمر در همان سال هیأتی مرکب از دوازده نفر عرب به دربار ایران فرستاد. آنان در ورود به تيسفون ظاهرشان باعث سخریه بود ولی یزدگرد آنها را با احترام پذیرفت، زیرا مقارن این احوال، مسلمین دمشق را فتح کرده بودند. یزدگرد پرسید مقصودتان چیست؟ گفتند «بایداسلام بپذیرید یا جزيه دهید.» شاه در جواب با نظر حقارت به آنها نگریسته و اشاره به فلاکت آنها کرده، گفت «شما مردمانی هستید که سوسمار می‌خورید و بچه‌های خودتان را می‌کشید. (اشاره به عادت اعراب به زنده بگور کردن دختران)» مسلمین جواب دادند که ما فقیر و گرسنه بودیم ولی خدا خواسته‌است غنی و سیر باشیم. حالا که شمشیر را اختیار کرده‌اید، حکمیت با آن است.

در سال636رستم فرخزاد در جنگی بنام قادسيه در نزدیک حيره، با سعدسردار عرب روبرو شد. جنگ چهار روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاٌ حرکات افواج ایران را اداره می‌کرد، در حالیکه در زیر خیمه نشسته و درفش كاوياني را در برابر خود نصب نموده بود، کشته شد و درفش کاویانی که نمودار شوکت و قدرت ایران بود، بدست سپاه اعراب افتاد. پس از این فتح بزرگ مسلمانان حيره را گرفتند و بجانب تيسفون روی نهادند. یزدگرد به سعدفرماندهٔ قوای اعراب پیشنهاد کرد که ممالک آن سوی دجله را به مسلمین واگذارد و طرفین صلح نمایند ولی او این تکلیف را به استهزا رد کرد.  در بهار سال 637در اطراف پایتخت افواج نگهبان ایرانی عرضهٔ تیغ شدند و باقی سپاهیان نیز رو به هزیمت نهادند. با نزدیک شدن سپاه اعراب یزدگرد از پایتخت گریخت. همچنین جماعتی بسیار از ساکنان تیسفون نیز همهٔ دارایی خود را رها کردند و گریختند و در شهر کسی باقی نماند. سعدهمراه با شصت هزار مرد عرب با فتح و پیروزی وارد پایتخت خالی شد.

سعد در ابتدا می‌خواست قشون ایران را تعقیب کند ولکن عمر به او دستور داد، تابستان را در مدائن بگذراند، پس از چندی به سعد خبر رسید که یزدگرد در حلوان قشونی جمع کرده‌است و در صدد جنگ است. سعد در چهارمین جنگ بنام حلولاءبا یزدگرد به نبرد پرداخت و شکست دیگری به سپاه او وارد آورد.

سرانجام آخرین جنگ بزرگ در سال 642، بنام نهاوندکه اعراب آن را فتح‌الفتوح نامیده‌اند، رخ داد و سپاه یزدگرد با همهٔ فزونی شماره و آمادگی جنگی آخرین شکست را از سپاه عرب خورد. پس از این جنگ دفاع ایالات ایران بعهده مرزبانان و دیگر امراء محلی قرار گرفت، و بعضی از این سرداران مثل هرمزدان در خوزستان مقاومتی سخت ولی بی‌فایده، نشان دادند. همدان وري مسخر لشکر عرب شد، بعد نوبت به آذربايجان وارمنستان رسید. استخر هم تصرف شد و همهٔ ایالت فارس که گاهواره خاندان ساسانی بود، نیز بدست اعراب وحشي وخونخوار افتاد.

کشته شدن یزدگرد و انقراض دولت ساسانی

یزدگرد که جز عنوان شاهنشاهی نداشت باز هم رو به هزیمت نهاد. اسپهبد طبرستان یزدگرد را به پناه خود فرا خواند و اگر یزدگرد این دعوت را می‌پذیرفت، شاید می‌توانست در طبرستان قدرت خود را نگاه دارد ولی یزدگرد سيستان وخراسان را ترجیح داد.

یزدگرد از ری به اصفهان و از آنجا به كرمان و پس از نيشابور به طوس رفت ولی فرماندار آنجا که مایل نبود او را پناه بدهد گفت «قلعهٔ طوس گنجایش موکب شاهی را ندارد.» پس ناچار یزدگرد به مرو رفت. در سال 652، ده سال بعد از جنگ نهاوند، مرزبان مروماهوي سوري از خاندان سورن که می‌خواست از خطر بلای جنگ و قحطی و حملهٔ اعراب در نتیجهٔ پذیرفتن یزدگرد در مرو، خلاص شود، نيزك طرخان سرکردهٔ طوایف طخارستان را به گرفتن یزدگرد، تشویق کرد. نيزك طرخان فوجی را به گرفتن یزدگرد فرستاد. پادشاه بخت برگشته، شتابان رو به فرار نهاده و خسته و درمانده به آسیابی پناه برد که شب در آنجا بگذراند. آسیابان، یزدگرد را به طمع لباس فاخر و جواهرش بقتل رساند. بنا به روایت ديگر جسد این شهریار وارونه بخت را در رود مروانداختند. آب او را همی برد تا به شاخهٔ درختی پیچید، اسقفی نصاري جسد شاه را شناخت و او را دفن کرد. اما روايتي ديگر اين است كه يزدگرد ترجيح داد بميرد تا كشورش را زير سلطه اعراب ببيند پس از آسيابان خواست كه اورا بكشد.

با مرگ يزدگرد در سال652، سلسلهٔ ساسانی پس از 428 سال، در ایران منقرض گردید.

فرزندان یزدگرد

يزدگرد دو پسر به نام‌های بهرام و پيروز، و سه دختر ادرگ و شهربانو و مردآوند. مسعودی نقل می کند که شهر بانو را وقتي اسير كردند وبا خود بردند بعد از يك سري اتفاقات به عقد حسين بن علي نوهٔ پیامبر اسلام درآمد.

سرنوشت دودمان یزدگرد

یزدگرد در سال ۵۳۸ میلادی هنگامی که با اعراب در ضد و خورد بود، سفیری به چين فرستاد و از امپراتور چین کمک خواست ولی دولت چین به سبب دوری از ایران از دادن کمک خودداری کرد. بعد از فوت یزدگرد پسر او پيروزخود را شاه ایران خوانده و امپراتور چین او را بدین سمت به رسمیت شناخت.

پیروز در کوههای طخارستان مانده، در صدد جمع‌آوری قشون برای جنگ با اعراب برآمد. پیروز از امپراتور چين به نام كائوتسونگ کمک خواست اما امپراتور باز به بهانه دوری راه از کمک به او خودداری کرد ولیکن پادشاه طخارستان به او کمک کرد و او را شاه ایران دانست.

امپراتوری چین در سال 658ترک‌ها را شکست داده و ممالک غربی خود را مرتب کرد بعد دولتی به اسم ایران تشکیل و پادشاهی آن را به پيروز تفویض نمود. این مملکت احتمالاً در انتهای شمالی سیستان بوده یا در نزدیک سيحون قرار داشته‌است. بعد از حمله اعراب به این منطقه، پیروز فرار کرده به چین رفت.

در سال ۶۸۴ میلادی امپراتور چین او را بخوبی پذیرفته و به او اجازهٔ تأسیس یک آتشكده را در چان كان دادند. بعد از مرگ پیروز پسر وی نرسي به طخارستان رفته و مدتی در استرداد ملک کوشید ولی مأیوس شده و به چین بازگشت و همانند پدر در غربت درگذشت. طبق خواست پيروز اورا طوري دفن كردند كه روبه ايران باشد

ژنرال بهرام چوبین

 محل تولد: در ری به دنیا آمد.
پدر: بهرام گشنسپ
همسر: گردیه
شهرت ، کنیه و لقب: شهرت:چوبین
مشخصات فردی:

او به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام، به چوبین (مانند چوب) معروف شده بود. پادشاهی دلیر و جنگجو بود.
دوران زندگی:

بهرام چوبین یا وهرام چوبین یا بهرام ششم یا وهرام چوبینه : از خاندان مهران، یکی از هفت خاندان ممتاز ساسانی بود که در پنج سده بهترین افسران ارتش شاهنشاهی ایران از آن برخاسته بودند.
در سال ۵۸۸-۵۸۹ میلادی، در آخرین سال سلطنت هرمز چهارم، لشکریان خاقانات غربی ترک و خزر به آران و ارمنستان حمله ور شدند. در همین زمان در شرق نیز ساوه شاه (شابه شاه، بنا بر نوشتهٔ طبری) به ایران حمله کرد و سپاه هفتاد هزار نفری ایران که در مرز به نگهبانی می‌پرداخت، مغلوب ترکان شد.

نخستین جنگ ایران و ترکان

بهرام در آن هنگام مرزبان ارمنستان و آذربایجان (اثورپاتکان) بود. هرمز چهارم بهرام را برای مقابله به سوی ترکان گسیل داشت.

این جنگ به نام نخستین جنگ ایران و ترکان شناخته شده ‌است. بهرام دوازده هزار تن از سوارکاران را برگزید که سن هیچ یک از آنها کمتر از چهل سال نبود. این در حالی بود که سپاه پادشاه ترکان، سیصد هزار تن ذکر شده‌ است، که تا هرات و بادغیس پیش آمده بودند. گمان می‌رود که بهرام از این روی این رقم سپاهی را انتخاب کرده‌ است که عدد دوازده در نزد ایرانیان مقدس بوده و در تاریخ اسطوره‌ای ایران نیز در چند جنگ، مثل جنگ رستم با کیکاووس و جنگ اسفندیار با ارجاسب و جنگ گودرز به خونخواهی سیاوش، نیز دوازده هزار نفر، در سپاه شرکت داشتند و در تمامی این جنگها ایرانیان، پیروز شده بودند.

در ۷ آذر ۵۸۸ میلادی، ارتش ایران در جنگ با خاقان در بلخ، از جنگ‌افزار تازه‌ای که در آن نفت خام، به کار رفته بود، سود برد. وی هنگام بازدید از جایگاه بیرون زدن نفت خام از زمین در سرزمین بادکوبه (باکو) در کرانه نیمروز باختری دریای مازندران و آگاهی از آتشزا بودن این ماده، بر آن شد تا از آن گونه ای جنگ افزار تازشی بسازد و این کار را به مهندسان ارتش واگذار کرد.

آنها نیز در زمانی کوتاه تر از یک سال، پیکانی ساختند که با موشک های امروزی همانندی داشت. این پیکان گوی دوک واری که با نفت خام آغشته بود به همراه داشت که از روی تخته ای که بر پشت استر جای داشت پرتاب می شد. شیوه پرتاب آن همانند کمان بود. دستگاه از یک زه خشک و کمانش پذیر و چوب گز ساخته شده بود که بر تخته سوار می شد و دارای یک بازدار (ضامن) بود و پنج مرد دست اندرکار آن بودند که دو تن از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری می کرد و فرمانده این آتشبار بود، نفر چهارم گمارده الوگیر کردن بخش آغشته به نفت خام پیکان بود و مهمات رسانی می کرد و نفر پنجم نگهبان استر بود. از این یگان، هشت نیزه دار پدافند و پاسبانی می کردند. بهرام چوبین برای آن‌که زودتر به میدان جنگ برسد، نخست به اهواز رفت سپس از راه یزد و کویر، خود را به خراسان رساند، از این رو، هنگامی خاقان از لشگرکشی بهرام آگاه شد که تا رسیدن سربازان ایرانی به بلخ، تنها ۴ روز مانده بود. بهرام به یگان‌های آتشبار (نفت ‌اندازان) گفت که یورش را با پرتاب پیکان‌های شعله‌ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان برهم خورد. در این نبرد، بهرام با ۲ هزار سوار گزیده به جایگاه خاقان یورش برد. خاقان گریخت سپس کشته شد و سپاه بزرگ او از هم پاشید و پسر وی نیز گرفتار شد.

بهرام که سرداری دلیر بود با سپاهی اندک اما زبده، سپاه خاقان را در مرزهای شرقی به شدت شکست داد ،حتی ساوه شاه (شابه شاه) را کشت و پسرش را دربند و اسیر کرد. علاوه بر غنایم سرشار و باور نکردنی ای که به دست آورد، ترکان را به پرداخت باج نیز ملزم کرد. این جنگ تنها یک روز به درازا کشید که از شگفتی های تاریخ است.

هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوه های پامیر و سنجان (سین کیانگ) امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه ایران، خسرو پرویز ، بر ضد پدرش شورش کرده است، از این رو خود را رخش‌آسا به تیسفون در کناره اروند (دجله) رساند. پسر شاه گریخت و به شاهنشاه روم پناهنده شد و بهرام تا گزینش شاه بعدی رشته کارها را به دست گرفت. اما پس از چندی،خسرو پرویز پسر گریخته شاه با دریافت پشتیبانی از شاهنشاه روم به جنگ او آمد. موریکیوس قیصر روم خسرو را با سپاهی مدد کرد ، به شرط آنکه شهرهای دارا ، میافارقین و قسمتی از ارمنستان به روم واگذار شود. بسیاری از بزرگان که طرفدار بهرام چوبین بودند، او را ترک کردند. پس از جنگهای خونین، سپاه روم و ارامنه ی موشل و ایرانیانی که به خسرو پرویز پیوسته بودند، بهرام را در حوالی دریاچه ارومیه در آذربایجان ، شکست دادند.

هرمز چهارم بعد از شکست ترکها از فتح بهرام نگران شد و او را بلافاصله به جنگ بیزانس، در ارمنستان و نواحی جنوب قفقاز فرستاد. بهرام که فرماندهی کل نیروی ایران در مقابل بیزانس را داشت از قوای بیزانس شکست سختی خورد.

هرمز که می‌خواست غرور وی را بشکند و از این شکست باطناً خشنود بود با ارسال دوک دان و لباس زنانه، به سردار شکست خورده، او را بطور اهانت آمیزی از فرماندهی سپاه، عزل کرد اما بهرام موفق شد، سپاه تحت فرمان خود را نیز در اهانتی که از طرف هرمز در حق وی شده بود، شریک و همدرد سازد. بدینگونه آنها را نیز با خود، بر ضد هرمز همداستان ساخت و با موافقت و تشویق آنها،علیه هرمز شورش کرد.
برخی از مورخان از جمله ابوحنیفه دینوری، نامه و هدیهٔ خفت انگیز هرمز را سبب قیام بهرام دانسته اند. ابوحنیفه دینوری نوشته است، هرمز تمام خدمات بهرام را نادیده گرفت و به سردار کفایت خویش بدبین گردید و یک غل و زنجیر و کمربند زنانه و دوکی نزد بهرام فرستاد و به او نوشت، همانا بر من مسلم شده است که جز مقدار کمی از غنائم که به دستت رسیده است به سوی ما نفرستاده ای و این گناه من است که تورا مورد تکریم قرار دادم و اینک غل و زنجیر و کمربند زنانه و دوکی برایت فرستادم تا غل و زنجیر را به گردن افکنی و کمربند را به میان بربندی و دوک ریسی را پیشهٔ خود سازی، چه ناسپاسی و حق ناشناسی از اخلاق زنان است.
همراهان و یاران بهرام از خیر شاه ناامید شده گفتند، هر گاه تو با ما بر خلع هرمزد و خروج بر او همراهی کنی با تو همراه خواهیم بود.

غیر از طغیان سپاه بهرام، دسته‌هایی از یک سپاه دیگر هم از نیروهای بیزانس شکست خورده بودند و از خشم و تنبیه شاه می‌ترسیدند..آنها نیز در اظهار طغیان با بهرام هماهنگ شدند.

در تیسفون پایتخت ساسانی عامل مؤثری که به نفع شورشگران کار می‌کرد، حزب نجبای ناراضی و مخصوصاً طبقهٔ موبدان بود. هرمز با عدالت خشونت آمیز خویش که متمایل به عامهٔ مردم بود و از احتیاط و تعادل عاری بود، طبقهٔ نجبا را به شدت مأیوس و ناراضی کرده بود. بهرام هم در شروع طغیان خویش به پشتیبانی نجبا دل بسته بود و ظاهراً بر روی ناخرسندی موبدان حساب می‌کرد.

به روایت طبری بهرام در ایجاد نفاق و سوءظن بین هرمز چهارم و پسر وی خسرو پرویز دست داشت و خسرو در این هنگام از ترس پدر به آذربایجان گریخته بود.

پادشاهی خسرو

از طرف دیگر در خود تیسفون، گستهم، دائی خسرو پرویز موفق شد، برادر خود وندوی را که بر اثر سوءظن هرمز، به زندان افتاده بود، از زندان بیرون بیاورد و رهبری شورشی را بر عهده گرفتند که در نهایت شورشیان پایتخت، توانستند هرمز را خلع کرده و پسر وی خسرو پرویز را پادشاه کنند. خسرو شتابان از آذربایجان به پایتخت آمد و در سال ۵۹۰ میلادی، تاج بر سر نهاد.

پادشاهی بهرام

بهرام چوبین حاضر نشد که به فرمان پادشاه جدید در آید، زیرا خود سودای پادشاهی داشت. دودمان بهرام مدعی بودند که از نسل ملوک اشکانی هستند و بهرام بر این امر تکیه کرده خود را پادشاه نامید. از آنجا که سپاه بهرام نیرومند بود، خسرو رو به هزیمت گذاشت. بهرام فاتحانه به پایتخت آمد و بنام بهرام ششم و به دست خود تاج بر سر گذاشت و بنام خود سکه زد. در این اثنا خسرو از سرحد ایران گذشته به امپراتور بیزانس موریکیوس پناه برد.
یکسال پادشاهی بهرام توأم با یک سلسله شورش و فتنه بود. وندوی دائی خسرو که دستگیر و زندانی شده بود، به یاری چند تن از بزرگان رهایی یافت و پیشرو مخالفان بهرام شد. وندوی به آذربایجان گریخت و نزد برادر خود گستهم به یاری خسرو پرویز برخاستند.
خسرو همراه با سپاهی که امپراتور موریکیوس در اختیارش گذاشته بود به ایران برگشته و با سپاه بهرام در حوالی گنزک آذربایجان جنگ کرد و بهرام بعد از شکست، رو به هزیمت نهاد.
در سال ۵۹۱ میلادی بهرام چوبین بعد از شکست در نبرد نهایی با خسرو و سپاهیانش، همراه با باقیماندهٔ سپاهش به سوی ترکان گریخت و با مهربانی تمام از سوی خان ترک پذیرفته شد. در مآخذ پارسی از این خان ترک نامی برده نشده است. گمان می‌رود این خان یون یوللیق یا دولان خان، فرمانروای خاقانات شرقی ترک باشد که با خاقانات غربی ترک جنگ داشتند و شاید به همین سبب بهرام را پناه داد.اما خسرو باعث مرگ بهرام گشت. خاقان ترک که از مرگ بهرام، غمگین شده بود، از گردیه همسر و خواهر بهرام چوبین، خواست که به همسری برادر خاقان، درآید. گردیه پیشنهاد خاقان را نپذیرفت و همهٔ سپاهیانی را که همراه برادر وی، بهرام، به دیار ترکان آمده بودند، از دیار ترکان بیرون آورده و به ایران بازگرداند.
بهرام چوبین در ادبیات

داستان بهرام چوبین در کتابی به عنوان بهرام چوبین نامگ در عهد باستان وجود داشته‌ است که متأسفانه برجای نمانده ‌است
سرگذشت پر حادثهٔ بهرام چوبین در اذهان ایرانیان تأثیری قوی گذاشته ‌است و موجد افسانهٔ شیرینی به زبان پهلوی شده‌ است که مطالب آن را مورخان عرب و ایران چون طبری، دینوری، بلعمی و خاصه فردوسی در کتب خویش آورده‌اند. در شاهنامه داستان بهرام چوبین در حدود چهارهزار بیت را در برمی گیرد و بیان می کند: هرمز او را، که سرداری کشیده بالا و لاغر اندام و بدان سبب ملقب به چوبین است، با سپاهی از چهل سالگان، همراه درفش شاهی، به نبرد با ساوه شاه در دشت مرو می‌فرستد. بعد از شکست ساوه شاه، بهرام گنج پرموده، پسر وی، را برای هرمز می‌فرستد. اما آیین گشسب، دبیر هرمز، چنین می‌نماید که بهرام اندکی از آن گنج را فرستاده است. هرمز خشمگین، با فرستادن نامه ای توهین آمیز و دوکدان و جامه ای زنانه، به کنایه بهرام چوبین را تحقیر می‌کند. بهرام سپاه را به داوری می‌خواند و لشکریانش او را به شورش بر ضد هرمز برمی انگیزند. دیدار اسرارآمیز بهرام چوبین با بانویی در کاخ جادو، سردار را دگرگون می‌کند و او با فرستادن خنجرهایی خمیده هرمز را تهدید به شورش می‌کند. بهرام چوبین به ری می‌رود و با زدن سکه به نام خسرو، هرمز را بر پسر بدگمان می‌کند. در پی قتل هرمز به دست بندویه و بسطام، بهرام چوبین در تیسفون بر تخت شاهی می‌نشیند و در نبرد نهروان با شکست خسرو او را وادار به پناه بردن به قیصر روم می‌کند. بهرام چوبین بار دیگر با خسرو که به یاری قیصر سپاهی فراهم آورده در دشت دوک روبرو می‌شود و با وجود دلاوری، در نبرد نهایی، از برابر خسرو می‌گریزد و در راه از پیرزنی که به او نان جوین و «نبیدی تیره» در کدو می‌دهد می‌شنود که از نژادِ شاهی خسرو شکست خورده است.

نظامی گنجوی داستان لشگر کشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان ، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود، زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می خواند و در این باره چنین آورده است: در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده است، نوشته اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.
ابن ندیم از کتابی عربی به نام«بهرام شوس» از جبله بن سالم بن عبدالعزیز یاد کرده است که از اصلی پهلوی و مفقود ترجمه شده بوده است. مسعودی نیز به اثری در شرح کارهای بهرام چوبین اشاره کرده و ابراهیم بیهقی متذکر شده است که به دستور خسروپرویز، شرح جنگ‌های او را با بهرام چوبین نگاشته بوده‌اند و بنابراین، نمی توانسته از شائبه غرض خالی باشد. این داستان که به دور از خیال پردازی نبوده، به متون پس از اسلام راه یافته است.

بهرام از میهن دوستان بنام ایرانی است که وفاداری خود را به اثبات رسانده‌ است.
برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که دودمان سامانیان که باعث احیای فرهنگ و زبان فارسی شد از نسل بهرام چوبین هستند.

تنگه بهرام چوبین

تنگه بهرام چوبین یکی از مهمترین دره های کم عرض و بسیار مرتفع و استراتژیک در ضلع غربی مسیر جاده دره شهر- پلدختر است.

این تنگه که آن را شکارگاه بهرام هم می گویند؛ دارای آثار ارزنده فراوان در قسمت ورودی، پیشانی و ارتفاعات است. این مجموعه آثار ارزنده یک قلعه به جای مانده از دوران ساسانی است که از سنگ و گچ ساخته شده و به ارتفاعات جنگلی کبیرکوه در عمق تنگه و مناطق سخت گذر آن ختم می شود. علاوه برزیبایی های وصف ناپذیر طبیعی و آثار پلکان های سنگی بر دیواره های سنگی و نقاط سخت گذر داخل تنگه، وجود چهار آب انبار که در صخره های سخت تراشیده شده اند، هر یک به اضلاع تقریبی ۳×۳ متر و عمق ۳ متر و ۳×۲ در عمق ۵/۲ متر با ناودانک های سنگی و همچنین ارتباط این چهار آب انبار به همدیگر و وجود آب آشامیدنی در داخل آن ها حاکی از توجه و اهمیت به این منطقه استراتژیک و طبیعی در طول دوران تاریخی دارد که در نوع خود بی نظیر و جالب توجه است. تنگه بهرام از شاهکارهای طبیعی و تاریخی است که همواره مورد بازدید علاقه مندان به تاریخ، طبیعت و کوه نوردان قرار می گیرد. این تنگه در ایام بهار ایرانگردان و علاقه مندان به آثار تاریخی و طبیعی را به سوی خود جذب می کند
زیبایی طبیعی سرکش و یادگارهای تاریخی آن، این تنگه را یک میراث ارزشمند ساخته که به سبب دورافتادگی آن از نظرها دورمانده است.
در متون تاریخی و ادبی پس از اسلام نیز از افراد دیگری با نام بهرام ، چون چند تن از پادشاهان ساسانی و نیز بهرام، پسر شاه روم، قهرمان داستان «بهرام و گلندام»،سخن رفته است .
تاریخ فوت، محل فوت، هنگام فوت، محل دفن:

خسرو موجبات کشته شدن بهرام را با فرستادن سفیر شاهنشاه ساسانی با تقدیم هدایا، خاتون همسر فرمانروای ترکان را فریفت و وی را به سوء قصد برضد بهرام ترغیب و تشویق کرد. در نتیجه یکی از خدمتگزاران خاتون به نام قلون ،با ضربه خنجر در روز بهرام (سه شنبه)، که به پیشگویی اخترشماران روز مرگ او بوده است، را در سال ۵۹۱ میلادی فراهم کرد. در نهایت خان که از این واقعه به خشم آمده بود، قاتل بهرام را کشت. مولف «تاریخ نوابغ نظامی» که کتابی به زبان انگلیسی است، روز درگذشت سپهبد بهرام مهران (بهرام چوبین) ژنرال معروف و نابغه نظامی قرن ششم میلادی ایران را پنجم ماه می سال ۵۹۲ میلادی ذکر کرده و گفته وی در خراسان خاوری درگذشته است.

شاهنشاه عاشق

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.

هنگامی‌ كه هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌كند: اسب خسرو را می‌كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد.
 
مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه‌ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می‌كند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان كه دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد.

هنگامی‌ كه شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌كند و به واسطه‌ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند.

شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مكانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند.

در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب  خود می‌كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود كه برای به دست آوردن ردّ و  نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد.

در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.

از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می‌كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد.
در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.

شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می‌كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌كند و از شاه دستور می‌گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می‌كند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینكه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود.

در حالی كه خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌كند و با تهمت پدركشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریك می‌نماید. خسرو نیز كه همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی كه با یاران خود به شكار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد كه او نیز به قصد شكار از كاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یكدیگر را دیدند در حالی كه خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در كاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو كه از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست كه تنها در مقابل عهد و كابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.

خسرو و شیرین بارها در بزم و شكار در كنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به كام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم كرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشكر كشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.

مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شكیبایی وصیت می‌كند. تجربه به او نشان داده كه غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یك نباید دل بست؟؟؟

پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملك خود پراكند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یكی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.

در همان هنگام كه روزگار نیك بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینكه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان كند، او را طلب كرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب كرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن كه خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو كه دیگر نمی‌توانست عشق سركش خود را مهار كند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه كرد.

شیرین این بار نیز در همان كوهستان رخت اقامت افكند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا كه آوردن شیر از چراگاهی دور، كار بسیار مشكلی بود، شاپور برای رفع این مشكل، فرهاد را به شیرین معرفی كرد.

در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌كند كه ادراك از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ كه از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتكارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا كند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر كوه می‌زد كه در مدت یك ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد كرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین كرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت كه داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد.

فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای كه با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به كندن كوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این كار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش كند.

فرهاد نیز بی درنگ به پای آن كوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حك كرد و سپس به كندن كوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان كه حدیث كوه كندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای كندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او كه دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در كاری كه در پیش گرفته سست شود.

هنگامی ‌كه پیك خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاك می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترك غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد كه از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد كه جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو كه از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شكرنام كه توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شكر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش كند.

خسرو كه می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار كرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شكایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شكار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین كه از آمدن خسرو آگاه شده بود، كنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز كه از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شكایت‌ها نمود و اظهار نیازها كرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأكید می‌كند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد.

با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌كند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به كمك شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیك از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از كف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو كه معشوق را در كنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از كام یافتن از شیرین، حكومت ارمن را به شاپور می‌بخشد.

خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌كند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید.

حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند

روشنک همسر اسکندر

اسکندر و رکسانا

 


باختر آخرین ساتراپی ایران بود که به تسخیر اسکندر درآمد و در آن زمان وخشوودروه والی آن بود و از ولایات ممتاز ایران بشمار می‌رفت. او از اسکندر فرمانبرداری کرد و اسکندر وی را بحکومت ابقاء داشته از سه پسرش دو نفر را برای خدمت در لشکر مقدونی طلبید و حاکم مزبور پسر سوم خود را هم به اختیار اسکندر گذاشت. وخشوودروه خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق‌زمین بدهد و با این مقصود سی نفر از دختران خانواده‌های درجه اول سغدیان را باین ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. این دختر از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و بقدری دلربا بود که در میان آنهمه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب می‌کرد. اسکندر که مست بادهٔ عنایتهای اقبال و ابخرهٔ شراب بود عاشق وی گشت. بزودی اسکندر بلند و بی‌پروا گفت «لازم است مقدونیها و پارسیها با هم مزاوجت کنند تا مخلوط گردند و این یگانه وسیله‌ایست برای اینکه مغلوبین شرمسار و فاتحین متکبر نباشند.» بعد برای آنکه این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که از نیاکان خود می‌دانست مثل آورده گفت «مگر او یکی از اسراء را ازدواج نکرد؟ بنابراین مقدونی‌ها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دارند.» پدر روشنک از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آنرا با شمشیر بدو نیم کرده، نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به روشنک داد تا وثیقهٔ زناشویی آنان باشد. مقدونی‌ها از این رفتار اسکندر ناخشنود شدند زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که یک والی ایرانی پدرزن اسکندر گردد ولی از زمان کشته شدن کلیتوس سرداران مقدونی از اسکندر می‌ترسیدند و هر آنچه از او سر می‌زد با سیمای خوش تلقی می‌شد.

روشنک اسکندر را در لشکرکشی‌اش به هند در ۳۲۶ پیش از میلاد همراهی کرد. وی پس از مرگ ناگهانی اسکندر در بابل در ۳۲۳ پیش از میلاد از او فرزندی بنام اسکندر چهارم بدنیا آورد. پس از مرگ اسکندر، روشنک و پسرش قربانی دسیسه‌های سیاسی امپراتوری اسکندر شدند. پلوتارک می‌نويسد (بند ۱۰۰): وقتي که اسکندر ميمرد روشنک، همسر اسکندر، آبستن بود و از اين جهت مورد احترام مقدونی‌ها واقع شد، ولی چون او به استاتيرا رشک ميبرد، او را فريب داد به اين معنی که نامه‌ای جعلی از طرف اسکندر به او نوشته، احضارش کرد و همينکه او آمد امر کرد او و خواهر وی را کشته، جسد آنها را در چاهی انداختند و بعد چاه را به امر او پُر کردند. در اين کار پردیکاس محرم و شریک جنایت او گشت. این همان شخص است که پس از مرگ اسکندر از تمام سرداران او متنفذتر بود.

از آن پس المپیاس مادر اسکندر از روشنک و پسرش حمایت می‌کرد تا اینکه المپیاس بدست کساندر بقتل رسید. کاساندر چون دید که اسکندر پسر اسکندر، بزرگ شده و در مقدونیه گفتگو ازین است که او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این کار ترسید و نابودی خود را در آن می‌دید. بنابراین به رئیس محبس نوشت که سر روشنک و اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر اجرا شد و روشنک و پسرش در حدود ۳۰۹ پیش از میلاد زهر داده شدند.

زانو زدن والرین در برابر شاهنشاه بزرگ‌ساسانی

" />زانو زدن والرین امپراطور روم بر پای شاپور اول پادشاه مقتدر ساسانی

زانو زدن والرین امپراطور روم بر پای شاپور اول پادشاه مقتدر ساسانی

در زمان شاپور اول ( ۲۳۹ تا ۲۷۰ میلادی ) پادشاه ساسانی سه امپراطور روم به ایران حمله ور شدند . یکی گردیانوس جوان بود که در سال ۲۴۲ میلادی کشته شد . دیگری فیلیپ عرب بود که در برابر شاپور ناچار به تسلیم شد و قبول کرد که سالیانه به ایران برای حملاتی مکرری که به آنجا نموده بود و خساراتی که وارد کرده بود باج بدهد .

سوم والرین بود که در سال ۲۴۲ میلادی با ۷۰ هزار سرباز و امیر و سناتور رومی اسیر ایرانیان شد . شاپور این پیروزی بزرگ را در چندین مکان حجاری نمود تا درس عبرتی برای آیندگان گردد . شاپور در کتیبه ای که در کعبه زرتشت به سه زبان نوشته است میگوید : ” والرین با سپاهی که مشتمل بر ۲۹ گروه جنگی اروپایی بود و به ۷۰ هزار نفر سرباز بالغ بود به جنگ ایران آمد . در اطراف الرها و ادسا جنگ بزرگی بین ما و امپراطور والرین در گرفت .

ما با دستهای خویش والرین را اسیر کردیم ! فرماندهان – استانداران – سناتورها و افسران رومی را به اسارت گرفتیم و همگی آنان را به ایالات ایران منتقل نمودیم . ” این صحنه پیروزی شاپور از زیباترین نقش های برجسته ایران است که از حادثه ای غرور آفرین حکایت میکند و مایه سرافرازی ایرانیان میباشد شاپور با تاج پادشاهی که به صورت کنگره ای است و جامه ای آراسته سوار بر اسب تنومدی است که جلوی او فلیپ عرب امپراطور باج گذار رومی زانو زده و خم شده است . پادشاه ایران یک دست خود را به طرف او دراز کرده تا نشان از قبوا باج او شود . فلیپ در این نقش با تاج رومی و بالاپوشی که بروی دوشش قرار دارد چنان نمایش داده شده که گویی با شتاب به سوی اسب پادشاه ایران دویده و زانو زده است . والرین هر دو دست خود را به نشانه بخشش به جلو دراز کرده . عظمت پادشاه ایران و بزرگی او در تاج – دستبند و طرز آرایش مویش که چین دار است و بر شانه های افتاده است و همین طور از زین و لگام اسب مغرورش به وضوح دیده میشود . کنار دیگر شاپور امپراطور دیگری دیده میشود .

 

که پادشاه ایران مچ دست او را به نشانه اسارت گرفته . پشت سر اسب پادشاه ایران تصویر موبد بزرگ کرتیر دیده میشود که کلاهی بیضی شکل مزین به نشان قیچی به سر دارد و انگشت سبابه دست راست اش را به نشانه احترام به سوی شاپور دراز کرده است و گردن بندی مرواریدی آراسته شده به گردن دارد و بالاپوشی با سنجاقی در جلوی سینه می باشد . این کتیبه نقش دار ساسانی یکی از هنرمندانه ترین نقوش باستانی ایران است که وضح و سادگی و زیبایی آن به راحتی نشانگر عظمت و افتخاری پادشاهان گذشته است 

نبرد ماراتن

در سال 510 قبل از میلاد هیپیاس از خاندان پیزیسترات جبار آتن توسط مردم اسپارت از آتن رانده و هیپیاس به آرتافرنس والی سارد پناهنده شد. اهالی آن شهر نماینده ای را نزد آرتافرنس فرستادند و از وی خواستند که به هیچ وجه به هیپیاس مساعدت نکند اما والی سارد به این گفتار جوابی نداد و گفت آتنی ها باید جبار خود را به آتن راه دهند.

این اختلاف و همچنین شورش جزایر ایونی موجب یک سلسله محاربات بین ایران و یونان شد.

در زمان لشکر کشی داریوش بزرگ به سرزمین سکاها چون هیستیه جبار شهر میله به دستور داریوش بزرگ پلی بر روی رودخانه دانوب بوسیله کشتی های خود تعبیه کرد شاهنشاه ایران حکومت میرکینوس یکی از شهر های ایالت تراس را نیز به وی اعطا کرد اما چندی نگذشت که هیستیه بدون اجازه و اطلاع شاهنشاه شروع به احداث استحکاماتی در آن شهر نمود و داریوش بزرگ او را از حکومت خلع نموده و داماد وی آریستاگوراس را به جای او به حکومت میله گماشت. هیستیه در زندان شوش بنای رابطه با او را گذاشت و وی را تحریک به شورش علیه حکومت مرکزی کرد.

طی یک سری رخدادهایی که در جریان شورش مجمع الجزایر ایونی روی داد ایونیان به سارد لشکر کشیدند و در سال 498 پیش از میلاد حصار اطراف شهر سارد را فتح کرده و به آتش سوزاندند اما به استحکامات داخلی دست نیافته و عقب نشینی کردند و در راه توسط دسته ای از سپاهیان ایران نابود شدند. تصرف قسمتی از سارد توسط شورشیان و آتنی هایی که به کمک شورشیان آمده بودند در مقابل قدرت شاهنشاهی ایران جز حادثه ای مختصر مسئله ای دیگر نبود اما چنان در بین ساکنین جزایر کوچک یونانی سروصدا به راه انداخت که داریوش بزرگ را به سختی خشمگین کرد و دستور داد یکی از غلامان در موقع تناول غذا همواره این حادثه را به یاد شاهنشاه بیاورد.

شورشیان بر اثر این حادثه بر جسارت خود افزودند و بر مستملکات ایران دست درازی کردند قوای دریایی یونان مرکب از 353 فروند کشتی در جزیره لاده توسط 600 فروند کشتی نیروی دریایی ایران به کلی نابود شدند. زمانی که در جزایر یونانی اغتشاش برپا شده بود ایران سپاهیان مقیم تراس و مقدونیه را برای سرکوبی شورش فراخواند و همین امر موجب استقلال آن دو ایالت گردید و داریوش بزرگ درصدد برآمد اطاعت ایالات ازدست رفته را بازیابد.

اینها علل لشکر کشی داریوش شاه به یونان است. داریوش بزرگ سردار معروف خود مردونیه را به سال 493 پیش از میلاد مامور لشکرکشی به یونان کرد. مردونیه به آسانی آن ناحیه را قبضه کرد و الکساندر پادشاه مقدونیه را وادار به اطاعت از ایران کرد.در این لشکر کشی مردونیه توانست سلطنت ایران را برای بار دوم در تراکیه فراهم سازد ولی قسمت اعظم سفاین حمل کننده آذوقه سپاهیان ایران بر اثر طوفانی شدید غرق گردید و موقتا کار حمله به یونان معطل ماند و داریوش شاه مردونیه را فراخواند. داریوش بزرگ دو سردار دیگر خود بنام های داتیس و آرتافرن را از راه دریایی به یونان روانه کرد و در راه تمام جزایر اطاعت از ایران را گردن نهادند.

قوای دریایی ایران همچنین جزیره ناکسوس را نیز قبضه کرد اما جزیره دلوس به علت وجود کلیسایی عظیم در آنجا مورد تعرض قرار نگرفت. سپاه ایران سپاه اریتره را نیز در هم کوبید.در تمام این مراحل هیپیاس فرمانروای مخلوع آتن همراه سپاهیان ایران بود و وی خلیج ماراتن را جهت پیاده شدن نیروهای ایران توصیه کرد. دشت ماراتن برای عملیات نظامی سواره نظام ایران مناسب به نظر می آمد. بنا به نوشته کرنلیوس عده پیاده نظام ایران دویست هزار نفر و سواره نظام ده هزار نفر بوده است مورخ دیگری بنام یوستن تعداد کل نیروهای ایران را 600 هزار نفر بیان نموده است و ادوارد مه یر متخصص تاریخ عهد قدیم سپاهیان ایران را جمعا بیست هزار نفر بیان نموده است.

سلاح ایرانیان در این جنگ تیرو کمان وسپر بود به استثنای سپاه جاویدان که دارای اسلحه دفاعی بودند.مورخان تعداد یونانی ها را یازده هزار نفر ذکر نموده اند. آتنی ها زمانی که از لشکر کشی ایران به یونان آگاه شدند توسط فیلیپ پید دونده مشهور و تند رو پیامی برای اسپارتی ها فرستادند و درخواست کمک فوری نمودند و خود نیز آماده نبرد شدند.اسپارتی ها پیام فرستادند که به آنان کمک خواهند کرد اما به علت جشن های مذهبی این کمک دو هفته به تاخیر خواهد افتاد.تقریبا در همان موقع به آتنی ها خبر رسید که ایرانیان در حدود 40 کیلومتری ماراتن در حال پیاده شدن به ساحل هستند.آتنی ها به بلندی های مشرف به دریا پیشروی کردند و پیاده شدن نیروهای ایران را به نظاره نشستند.

فرماندهی آتنی ها را در این جنگ کالی ماک و ده سردار دیگر آتنی که تحت فرماندهی او بودند به عهده داشتند که میلتیاد با تجربه ترین آنها بود. پس از پیاده شدن بخشی از نیروهای ایران آرتافرن با نیمی از سپاه ایران به سمت آتیک و آتن حرکت نمودند. سپاهیان ایران و یونان چند روزی بدون اقدام به جنگ در مقابل یکدیگر قرار داشتند به علت آن که یونان در خود جرات حمله به قوای ایران را که از حیث عده فزونی غیر قابل مقایسه ای با یونانیان داشتند نمی دیدند و سرداران آنها نیز راجع به این قسمت تردید داشتند.

در نهایت میلتیاد فرمانده قوای یونان را متقاعد کرد که تنها وسیله نجات مبادرت به حمله به ایرانیان است. پس از تشکیل یک شورای جنگی پرشور کالی ماک به پشتیبانی از طرح جسورانه میلتیاد رای داد و فرماندهی فردا را به او تفویض نمود و بلافاصله نیروهای آتنی از ارتفاعات فرود آمدند و در فاصله یک مایلی (1472 متری) ایرانیان آرایش رزمی گرفتند. میلتیاد آرایش سپاه یونان را طوری چید که مرکز سپاه آتنی ها ضعیف( 12 ردیف سرباز در عمق) گردید اما جناحین سپاه را با عمق کانال فالانژ (16 سرباز در عمق) آرایش داد.

پس از این آرایش آتنی ها اقدام به تعرض نمودند و حمله را به یکباره آغاز نمودند و دوان دوان به سوی سپاهیان ایران یورش بردند وهمین که سربازان آتنی مقابل ایرانیان رسیدند جنگی سخت و خونین آغاز گردید. در ابتدای عملیات ایرانیان به سهولت مرکز آرایش یونانی ها را به عقب راندند در حالی که فالانژ های سنگین اسلحه در جناحین جناحین نیروهای ایران را به عقب راندند. در این مورد مورخان اختلاف عقیده دارند که آیا این عمل یونانی ها برابر طرح انجام شده یا بطور اتفاقی روی داده است. با غلبه یونانی ها در جناحین مرکز آرایش ایران نیز به عقب آمده و به فرمان داتیس نیروهای ایران به طرف ساحل عقب نشینی نمودند.و علت این امر وسعت کم دشت ماراتن بود که مانع از ادامه عملیات سواره نظام ایران گردید. یونانی ها نیروهای ایران را تا ساحل تعقیب نمودند ولی نتوانستند از سوار شدن آنان بر کشتی ها جلوگیری نمایند…


بررسی وقایع و علل عقب نشینی ایرانیان از ماراتن:

لازم به ذکر است که قشون ایران در جنگ ماراتن شکست نخورد بلکه عقب نشینی کرد و عقب نشینی یکی از فنون جنگی و نظامی است.

یکی از نواقص لشکر ایران این بود که به جز آن قسمت زبده که گارد جاویدان بود و گاهی هم همانند نبرد ماراتن قلب سپاه دشمن را می شکافت جناحین سپاه ایران اسلحه دفاعی نداشتند و اسلحه آنها تیرو کمان بود که برای نبرد تن به تن کارایی نداشت و گارد جاویدان نیز مجبور بود برای مساوی داشتن صف خود با بقیه جنگجویان عقب بنشینند تا مبادا توسط سپاهیان دشمن محاصره شوند. عدم موفقیت ایرانیان را در حادثه ماراتن مورخین خارجی با آب و تاب تمام روایت می کنند و عقب نشینی سپاهیان پادشاهی چون داریوش بزرگ را جزء افتخارات ملی خویش به شمار می آورند غافل از آنکه ویران کردن آتن توسط خشایارشا به اندازه کافی رعایای آتنی ایران را گوشمالی داد.

نی بور می گوید: نوشته های یونانی ها در باره نبرد ماراتن و جنگ های دیگر ایران با یونان به شعر و افسانه گویی و داستان سرایی شبیه تر است تا تاریخ. آنچه به نظر می رسد این است که سپاه ایران در دشت ماراتن دچار شکست نشده است بدین معنی که چون داتیس فرمانده سپاه ایران متوجه شد که میدان عمل و باریک بودن عرض میدان نبرد مانع از کاربرد سواره نظام است ناچار شد که فرمان عقب نشینی صادر نماید. این در حالی است که هرودوت صدور فرمان عقب نشینی را به منزله شکست سپاهیان ایران قلمداد کرده است.

ناپلئون در یادداشت های خود چنین می نویسد: در باب فتوحاتی که یونانیان به خود نسبت می دهند و شکست هایی که برای ایرانیان قائلند نباید فراموش کرد که این گفته ها تماما از یونانی هاست و گزاف گویی و لاف زنی های آنان نیز مسلم است. از طرف ایران نیز نوشته ای به دست نیامده تا بتوان این نوشته ها را با گفته های یونانی مقایسه کرد و نتیجه را بر مبنای قضاوت قرار داد.

اما جالب ترین اظهار نظر نتایج توام با تحقیقات علمی هانس ولبروک مورخ آلمانی است. او در این باره می نویسد: هرودوت نوشته است که یونانی ها با حمله و پیشروی 4800 قدم در وسط دشت ماراتن و خرد نمودن مرکز جبهه ایرانیان فاتح شدند اما ولبروک خاطر نشان می کند که این عمل از نظر فیزیکی غیر ممکن است.طبق آیین نامه های نظامی مشق صف جمع ارتش آلمان سرباز با تجهیزات کامل می تواند در دقیقه تقریبا فقط 1080 تا 1150 قدم بدود. اسلحه آتنی ها از سربازان کنونی آلمان سبک تر نبود و دو نقص کلی هم داشتند. یکی این که آنان سربازان حرفه ای نبودند دیگر اینکه سن غالب آنها از حد مجاز ارتشهای نوین تجاوز نمی کرد. تاکتیکی که توسط هرودوت تشریح شده بود آشکارا غیر ممکن بود.

ولبروک در خاتمه می نویسد: دشت ماراتن به قدری کوچک است که در زمان هیتلر یک افسر ستاد ارتش آلمان که از آنجا بازدید نموده بود با تحیر نوشت که برای یک تیپ پروسی آلمانی جای کافی برای انجام تمرینات ندارد…

نماد فروهر

بیانِ نِگاره (نقش)  فِرَوَهَر

روشن تر و نیک تر بدانیم سَمبُل و نَماد  فِرَوَهَر شامل سه پَند نیک: اندیشۀ نیک، گفتار نیک و کِردار نیک برای پیروانِ کیش اَشو زَرتُشت است.

فروهر نماد آیین زرتشت

۱) نِگاره فِرَوَهَر از سر تا سینه،نقش پیرمردیست  که  تجربه، جهاندیدگی  و داناییِ  پیرانِ دانا و باخِرَد را می نمایاند.

۲) دستِ اَفراشته به سمت بالا، نشانۀ ستایش به درگاهِ آفریدگار و والامَنشی و بالا اندیشی است.

۳) حلقۀ دایره ای که در دستِ  پیر مرد قرار دارد، نشانۀ پیمان با  پروردگار و همبستگی هاست.

۴) بال های گشوده، نشانۀ اَندیشه، گفتار و کِردارِ نیک است که  با پیروی از آن، بشر به  کمال می رسد و  نیز نشانۀ برابری هاست. خط های روی بالِ فِرَوَهَرهم نشانۀ از سی و سه اَمشاسپندان (نام فرشتگان) می باشد.

۵) حلقۀ میانِ نگاره، نشانۀ بی پایانی روزگار، و برگشتِ رفتار و کردار آدمی به خود اوست.

۶) دو رشتۀ آویز، یکی در سمتِ راست، نماد سِپَنتا مِینوبه چَم (به معنا)، مقدس، راهنمایی  به نیکویی ها، اندیشۀ نیک  و سازندگی است و دیگری درسمتِ چپ نماد اَنگِرَه مِینو به چَم (به معنا)، اهریمن، راهنمای بدی و مظهرِ شَرّ و فساد و پَلیدیست. این دو رشتۀ  آویز به چم (به معنی) دو نیروی متضاد نیکی و بدیست، که  در نهادِ آدمی وجود دارند و نشانه‌ای برای مبارزۀ  همیشگی  و درونی  برای سازندگی‌هاست.

۷) دامندر سه ردیف در پایینِ نگاره، نشانۀ بداندیشی،  بد گفتاری و بد کرداری است  که در پایین قرار دارند، به‌این چم (معنی)، که بدی ها باید به زیرِ پا افکنده شوند.

۸) فَرتورِ(عکس) فِرَوَهَر،رویش به سمت راست (نه چپ) است که سوی راست همان سوی خاور (شرق) است که به چمِ (به معنا) روشنایی، راستی، پاکی و شادی است.

واژۀ فِرَوَهَر از دو واژه فِرَه به چمِ «پیش رو»، ووَهَر به چمِ  «بَرَنده و کِشَنده»تشکیل شده است و  به چمِ (به معنایِ) «پیش بَرندۀ جوهَرِ تن و روان» است که بشر را بسوی پیشرفت  و رسایی و جاودانی  رهبری می کند.

فِرَوَهَر یکی از بخش‌های  پنج گانه وجودِ بشر (تن و روان، جان، وجدان  و فروهر) است و فِرَوَهَر در حقیقت ذرّه‌ای از پرتوِ اَهورایی (یزدان) است که در وجودِ بشر نهاده شده است.

این اثر از دوره هخامنشیان باقی مانده است  و بَر سَردرِ بنایِ تاریخیِ کهَن تخت جمشید به نام کاخِ  سه دروازه نقش بسته است. این نگاره را که در پاسارگاد و نقش رستم نیز حَکّ شده است،برخی به اشتباه اَهورامَزدا  می نامند.

زرتشتیان نیک اندیش و باورمند به گفته‌های  خردمندانۀ  اَشو زَرتُشت (زرتشت پاک)، نَقش فِرَوَهَر را که قدمتی بس طولانی دارد، سالهای سال است که به عنوانِ نماد یا نشان برای خود برگزیده اند.  برخی از خوش باوران و نیک نهادان، نیز که آشنا به  کار بُرد نمادِها و یا نمادِ  فِرَوَهَر نیستند و آن را فقط  زیبا  و دلنشین می پندارند، با این تصورکه از نژادِ آریایی هستند،از آن استفاده می کنند. بدون توجه به این که در سرزمینِ باستانیِ ایرانِ آریایی نژاد، نژادهای گوناگونی چون آشوری ها، کلدانی ها  و مادها  و دیگر نژادها  زندگی می کردند که پس از گذشت  زمان، هنگامی که آنان نیز به  دین یا مذهبی پایبند شدند، نمادِ آن دین ها را برگزیدند.

در طی دوره‌های طولانی در تاریخ این سرزمین،  گهگاهی خراشی  بر کشور اَهورایی وارد شده، ولی برای همیشه نقشِ فِرَوَهَر پاک  در فرهنگ این سرزمین، درخشان و ابدی باقی خواهد ماند. با توجه به اصل این نماد یا آرم، بهتر است با رعایتِ به‌جا و احترام به  قوانین و نمادهایدین زرتشتی و دین های دیگر، دین و فرهنگ خود را بهتر بشناسیم و آن را پاس بداریم.

با اندیشۀ نیک ، گفتار نیک  و  کردار نیک

حسن صباح

حسن مردی بود ایرانی و مطلع و بخصوص بعد از اینکه به مصر رفت و در آنجا از کتب کتابخانه خلفای فاطمی استفاده نمود و به تاریخ اروپا وقوف یافت و از تاریخ روم و یونان قدیم اطلاعاتی بدست آورد روشن فکرتر شد .

وی قبل از اینکه از ایران به مصر برود ، اسماعیلی بود ولی بعد از اینکه در مصر ، بر اطلاعات خود افزود متوجه گردید که اسماعیلیه هم مثل سایر فرق اسلام تحت نفوذ عرب هستند و درصدد برآمد که یک نهضت به وجود بیاورد تا این که سکنه کشورهای ایران از سلطه مادی و فکری عرب رهائی یابند . حسن صباح در مصر ، ضمن برخورداری از تاریخ یونان و روم قدیم مطلع شده بود که ایران در قدیم کشوری با عظمت بوده و سلاطین مقتدر داشته و حتی مصر ، در قدیم یکی از کشورهای ایران بشمار می آمده ، ولی تسلط اعراب سبب شد که اقوام ایرانی دچار انحطاط شدند و آن قوم ، رونق و قدرت گذشته را بدست نمی آوردند مگر اینکه خود را از سلطه عرب نجات بدهند . آنچه سبب گردید که حسن صباح نهضت باطنیه را به وجود بیاورد این بود . ………

حسن صباح می خواست از اقوام متعدد ایرانی که همه تحت سلطه عرب می زیستند ، یا از لحاظ فکری تحت نفوذ عرب بودند یک ملت واحد به وجود بیاورد که دارای اصالت ایرانی باشد . او برای حصول این منظور متوسل به مذهب شد ، چون می اندیشید که نمی تواند از راه دیگر به مقصود برسد . حتی چهار یا پنج قرن بعد از او وقتی شاه اسماعیل و سایر سلاطین صفویه خواستند ایران را دارای وحدت کنند ، متوسل به مذهب گردیدند و با توسل به مذهب شیعه ، ایران را دارای وحدت نمودند . ……….

افراد فرقه باطنی عقیده خود را پنهان می کردند ولی بعد از اینکه حسن صباح روز قیامت یا ( قیامه القیامه – سال 559 هجری قمری ) اعلام کرد ، به پیروان خود گفت دیگر عقیده خود را پنهان نکنند و به جمع مردم الموت رفت  و برای آنان سخنانی را ایراد کرد …..
قسمتی از سخنان حسن صباح برای مردم الموت …
ای مردم از امروز در هر نقطه که کیش ما قدرت به هم بزند بردگی ممنوع می گردد و در آن جا کسی غلام و کنیز خریداری نخواهد کرد و پدران و مادران مجبور نخواهند گردید که از فرط استیصال پسر و دختر خود را به غلامی و کنیزی بفروشند .
ای مردم از امروز ، در هر نقطه که کیش باطنی قدرت بهم برساند زمین را بالسویه بین مردم تقسیم می کند و دیگر کسی مثل خواجه نظام الملک پیدا نخواهد شد که هزارها قریه داشته باشد و چند صد هزار تن از رعایای او گرسنه بمانند .
ای مردم از امروز ، در هر نقطه که کیش باطنی قدرت بهم برساند رسم بکار بردن زبان عربی را لغو خواهد کرد و اجازه نخواهد داد که کسی به زبان عربی بنویسد و بخواند و ما تا امروز با دشمنان مدارا کردیم و ستم آنها را تحمل نمودیم . ولی از امروز به بعد هر کس با ما خصومت کند به قتل خواهد رسید ولو خصومت او فقط بیان یک کلمه باشد و درجاهائی که می توانیم قشون بفرستیم خصم را به وسیله قشون از پا در خواهیم آورد و در مناطقی که قادر به فرستادن قشون نباشیم دشمن را به وسیله فدائیان مطلق نابود خواهیم کرد و فدائیان ما حاضرند که برای از بین بردن دشمنان ما تا اقصای دنیا بروند و خصم کیش باطن را نابود نمایند .
ای مردم اولین قوم موحد ، ایرانیان بودند و ایرانیان مدتی مدید قبل از اعراب مذهب توحیدی داشتند و اعتقاد به یک نجات دهنده که بالاخره ظهور می کند و اقوام ایرانی را نیک بخت می نماید و دنیا را از ظلم می رهاند ، از معتقدات اصلی اقوام ایرانی است .
ای مردم در آن موقع که پدران ما دارای دین توحیدی بودند اعراب ، بت ها و خورشید و ماه و ستارگان را می پرستیدند و هنگامی که سلاطین پیشدادی و کیانی بر دنیای قدیم حکومت می نمودند اسمی از عرب نبود و بعدها که نامی از عرب برده شد می گفتند که آنها سوسمار می خورند و شیر شتر می نوشند .
آن چه به اسم علوم اسلامی خوانده می شود مولود دانش ایرانیان است و اعراب نه در آغاز اسلام و نه در این موقع که نزدیک به پانصد و شصت سال ( 560 ه . ق ) از هجرت می گذرد نتوانسته اند خدمتی به علوم اسلامی بکنند و اگر نام بعضی از علمای عرب برده می شود ناشی از این است که آنها مقلد دانشمندان ایرانی بوده اند و در آن علوم از ایرانیان سرمشق گرفته اند .

گفتگوی جواد ماسالی با ترکان خاتون

جواد ماسالی به ترکان خاتون می گوید به فرقه باطنی ملحق شود و مسئول این فرقه در گیلان شود ..

ترکان خاتون ( زن ملکشاه سلجوقی ) گفت از این قرار دختر کددخدا داود ماسالی ( یعنی خودش ) باید کمر بر میان ببندد تا این که کیش ملاحده (مردم آن روزگار فرقه باطنی را ملاحده می خواندند و افراد آن فرقه را ملحد می دانستند ) توسعه پیدا کند ؟ جواد ( ماسالی ) گفت بلی برای اینکه مردم ماسال و شاندرمن و سایر قسمت های شمال و مغرب گیلان کمتر با عرب مخلوط شده اند و به همین جهت بیشتر علاقه دارند که اقوام ایرانی احیا گردند . ترکان خاتون گفت چیزی می شنوم که تا کنون نشنیده بودم . جواد ماسالی گفت افسوس که اعراب و آنهائی که مروج عرب ها بودند نگذاشتند که این حرف به گوش خاتونی چون تو که ماسالی هستی و دیگران برسد چون اگر این حرف به گوش تو و دیگران می رسید و اقوام ایرانی احیا می شدند نفوذ عرب بر می افتاد . ترکان خاتون پرسید مگر شما عقیده دارید که باید اقوام ایرانی را احیا کرد . جواد ماسالی جواب مثبت داد . ترکان خاتون گفت اقوام ایرانی زنده هستند و احتیاجی به احیا ندارند . جواد ماسالی گفت زندگی کنونی اقوام ایرانی نسبت به زندگی قدیم آنها زندگی واقعی نیست و اگر تو از وضع قدیم اقوام ایرانی اطلاع می داشتی این حرف را نمی زدی .

مرگ حسن صباح رهبر گروه حشاشین

حسن صباح می دانست که زندگی را بدرود خواهد گفت و بدون واهمه از مرگ ، انتظار آن را می کشید . هنگامی که حس کرد مرگ نزدیک است ” بزرگ امید ” جانشین خود و داعیان را که آن موقع در الموت حضور داشتند طلبید و گفت : من وصیت خود را کرده ام و آنچه باید بگویم گفتم ، اکنون بر آنچه راجع به اصول بر زبان آوردم چیزی نمی افزایم . برای اینکه هر چه بگویم تکرار چیزهایی است که شما شنیده اید . آنچه می خواهم بگویم راجع است به دو نفر که من تا امروز نام آنها را به عنوان این که حقی بزرگ بر گردن من دارند نگفته ام . ولی اکنون که مرگ را نزدیک می بینم حس می کنم که هرگاه حقی را که آن دو نفر بر گردن من و در نتیجه بر گردن باطنی ها و درنتیجه بر گردن اقوام ایرانی دارند بر زبان نیاورم با شرمندگی خواهم مُرد برای اینکه با شرمساری از این جهان نروم نام آن دو را می گویم .

یکی از این دو نفر ” ناصر خسرو علوی قبادیانی ” است و دیگری ” مؤید الدین شیرازی سلمانی ” . بزرگ امید گفت ای خداوند منظور تو از ناصر خسرو علوی قبادیانی همان شاعر معروف است که گویا در بلخ زندگی را بدرود گفت . حسن صباح گفت بلی هم او را می گویم که از بزرگان روزگار بود . بزرگ امید گفت ای خداوند حقی که ناصر خسرو علوی قبادیانی و مؤید الدین شیرازی سلمانی بر گردن تو و در نتیجه باطنی ها و اقوام ایرانی دارند چیست ؟ حسن صباح گفت این دو بر گردن من حق تعلیم و ارشاد دارند و این دو بودند که مرا تشویق کردند که برای رستگاری اقوام ایرانی قیام کنم و این ها بودند که به من فهمانیدند که در بین اقوام ایرانی زبان فارسی باید جانشین زبان عرب بشود . یکی از این دو یعنی ناصر خسرو و اهل قبادیان در نزدیک بلخ بود و خود او به من گفت که در سال 394 هجری قمری در قبادیان متولد گردید و پدرش از امنای دیوان محسوب می شد و مستوفی مالیات بود . بعد از اینکه به سن رشد رسید قطعاتی از اشعار فردوسی طوسی را بدست آورد و خواند و متوجه شد که ایرانیان در قدیم اقوامی برجسته بودند و سلطه قوم عرب آنها را دچار انحطاط کرد . ……….. ناصر خسرو بعد از مرگ پدر ، مستوفی مالیات شده بود و در بلخ به خوبی زندگی می کرد و از شغل خود استعفا داد و به راه افتاد و بعد از مدتی تحصیل و سیاحت به مصر رسید و همین که قدم به مصر نهاد کیش خود را رها کرد و کیش اسماعیلی را پذیرفت و چون در آن موقع ما یعنی کسانی که کیش اسماعیلی داشتند مصر را بلد الامین می خواندند ، من هم در جوانی به سوی بلد الامین روان شدم و وقتی به مصر رسیدم ناصر خسرو را که علوی خوانده می شد و بعد وی را فاطمی هم خواندند ، در آنجا دیدم که بین من و او و همچنین بین من و مؤید الدین شیرازی سلمانی الفت به وجود آمد . مؤید الدین شیرازی سلمانی در شهر اهواز متولد شد و به من نگفت که در چه سال قدم به جهان گذاشت ، وقتی من او را در مصر دیدم مردی چهل ساله به نظر می رسید . ………… آنها مرا راهنمائی کردند که تاریخ ایران قدیم را فرا بگیرم و به من گفتند که یکی از شرایط اصلی تجدید حیات اقوام ایرانی این است که زبان فارسی جای زبان عربی را بگیرد و تمام کتاب ها به زبان فارسی نوشته شود . …………

من در گذشته گفته ام که ارزش هر کس وابسته است به آثاری که عقل و روح او در جهان باقی می گذارد نه به ارزش جسمانی او . ………. قومی که گذشته خود را نشناسد مانند شخصی است که از گذشته خویش اطلاعی نداشته باشد . تو ای بزرگ امید اگر از گذشته خود اطلاع نداشته باشی نمی توانی برای حال و آینده ات ، روش مخصوص تعیین نمائی . اگر اقوام ایرانی ، تاریخ گذشته خود را از دست نمی دادند ، امروز این وضع را نداشتند . …………

سپس حسن صباح چون می خواست تنها بماند گفت او را به حال خود بگذارند تا این که خود را برای رفتن به دنیای دیگر آماده کند . همه از اطاق خارج شدند و حسن صباح گفت بعد از دو یا سه ساعت دیگر بزرگ امید وارد اطاق شود برای اینکه چشم هایش را ببندد . بزرگ امید بعد از همه از اطاق حسن صباح خارج گردید و در را بست .

بعد از دو ساعت ، بزرگ امید درب اطاق خداوند الموت را گشود که ببیند وضع حسن صباح چگونه است ، مشاهده کرد که روح از قفس تن وی خارج شده و دو چشمش به سقف اطاق دوخته شده است . بزرگ امید به حسن صباح نزدیک گردید و دست بر بدنش نهاد و حس کرد که هنوز بدنش گرم است و معلوم می شود که بیش از چند لحظه از مرگش نمی گذرد . بزرگ امید فوری پلکهای چشم آن مرد را بست چون می دانست که اگر بدن سرد شود دیگر پلکهای چشم را نمی توان بست

مقبره دختر کورش بزرگ

گور دختر در شهرستان دشتستان در استان بوشهر و در جاده برازجان به کازرون قرار دارد این مقبره دارای سقفی شبیه به مقبره کوروش بزرگ دارد و خود مقبره نیز به سبک مقبره کوروش کبیر ساخته شده است.و باستان شناسان نیز تایید کرده اند که این اثر متعلق به 600 سال قبل از میلاد مسیح و به دوره هخامنشیان است بنا به گفته های زیادی این مقبره متعلق به خواهر یا دختر کوروش بزرگ  است در کنار این مقبره بقایای کاخ اردشیر ساسانی نیز دیده می شود.
 
ارتفاع این بنا 4/5 متر است و کل بنا از 24 قطعه سنگ بزرگ ساخته شده است و احتمالا جای گود رفتگی در محل بالای درب ورودی آن متعلق به کتیبه ای بوده است که در باره این مقبره نوشته شده بود.
 
ساختمان اصلی به شکل مکعب مستطیل است که جسد در ان جای می گیرد و دارای سه پله‌ بزرگ است.
 
این بنا در سال 1339 توسط لویی واندنبرگ باستانشناس بلژیکی کشف شد او خود معتقد بود که این بنا متعلق به قبر دختر کوروش یکم(جد کوروش بزرگ) بود اما گمانه زنی ها بیشتر بر این مساله تاکید می کند که این مقبره متعلق به ماندانا مادر کوروش یا آتوسا دختر کوروش یا متعلق به خواهرش باشد.با توجه به این که کتیبه اصلی این بنا از بین رفته نمی توان بطور دقیق گفت که این مقبره آرامگاه چه کسی است ولی گمانه زنی ها بر سر خواهر دختر یا مادر کورش بزرگ است.
 
این بنا بعد از گذشت 25 قرن تقریبا سالم مانده است اما متاسفانه در سال 1363 بخش بسیاری از آن توسط شهرداری خاکبرداری شد.این اثر به شماره ‌‌١٨٩٧ در فهرست آثار ملی کشور به ثبت درآمده است.

غار شاپور

غار شاپور در 6 کیلومتری شهر تاریخی بیشابور و 25 کیلومتری شهر کازرون در انتهای تنگ چوگان، در سینه کوه و در ارتفاع حدود 800 متری از سطح زمین قرار دارد که قطر دهانه آن حدود 30 متر است و به سبب قرار گرفتن مجسمه شاپور بر دهانه آن به غار شاپور معروف شده است

مجسمه 6 متری شاپور بر دهانه این غار، شاهکار پیکرتراشی ایران باستان است که پس از نزدیک به 1700 سال هنوز باقی مانده است. اما این تندیس دچار آسیب‌های فراوان شده و ظرافت‌های آن اندکی از بین رفته است.

ظاهراً این مجسمه بر اثر زمین‌لرزه واژگون شده بوده که در سال 1336 توسط ارتش ایران و بدون لحاظ کردن اصول باستان شناسی تعمیر شده و دوباره به حالت اولش باز گشته است.

در آن سال برای دستیابی آسان به غار 230 پله از ارتفاعات صعب‌العبور دامنه پر شیب تا ورودی غار در سنگ‌های کوه کنده شده و سیمان گردیده است. از دهانه غار، پیکره کاملأ مشخص است .4 ایوان از دهانه به طرف داخل غار مهیا شده، اختلاف ارتفاع تراس اول با 10 پله به تراس دوم، دوم به سوم با 8 پله و سوم به چهارم دارای 7 پله است.

پیکره در تراس چهارم قرار دارد. این تراس که وسیع تر از تراس‌های دیگر است به وسیله 12 پله به عمق غار راه دارد. ایجاد این تراس‌ها برای مشاهده هرچه بهتر این مجسمه در سال 1336 چیده شده است.

بعد از برپایی مجسمه، 4 سکو دور آن برای قراردادن قطعات جداشده مجسمه در آن سال ساخته شد که در حال حاضر آنها ویران شده اند و فقط جای این سکوها مشخص است.

این غار در نزدیکی شهر تاریخی بیشابور، مهمترین پایتخت ساسانیان، در انتهای تنگ چوگان و در سینه کوه، قرار دارد.

مجسمه شاپور  تنها مجسمه سنگی بازمانده از دوران باستان است. غار شاپور یکی از 3 غاری است که در قسمت غرب تنگ چوگان قرارگرفته‌اند.

غار شاپور با دهانه‌ای بزرگتر از 2 غار دیگر در وسط است، غار سمت چپ به غار مادر شاپور معروف است و غار سمت راست غار مرمر نامیده می‌شود.

تندیس شاپور، شهریار پر آوازه ساسانی در دهانه غار قرار دارد. در این تندیس شاپور با جامه‌ای ساده، ظریف و لطیف با کمربندی که به دور کمر بسته و شمشیر حمایل کرده، نشان داده شده است.

دست راست تندیس بر کمر و دست چپ بر قبضه شمشیر است. ریش شاه آرایش شده و از حلقه‌ای گذشته است. موهای وی بلند و تاج کنگره‌داری بر سر دارد.

پشت سر مجسمه، در فاصله تقریبی 80 متری آن برای جمع آوری قطرات آبی که از سقف و بدنه می‌چکد حوض‌هایی با ابعاد و شکل‌های مختلف ساخته اند.

سنگ حجاری شده این مجسمه از سقف غار تا کف آن ادامه داشته و هنرمندان عصر ساسانی با تلاش و کوشش بسیار موفق به آفرینش این اثر هنری گردیده‌اند.

بعد از ورود به غار مساحتی عریض‌تر از دهانه وجود دارد و هرچه به طرف عمق پیش رویم از عرض غار کم می‌شود. این غار دارای طول تخمینی 736 متر در روی نقشه پلان می‌باشد که پیکره شاپور اول در فاصله‌ 84/29 متری از دهانه غار واقع شده است.

دو حوض سنگی در فاصله تقریبی 4/81 متری از دهانه غار در کف غار جهت جمع آوری آب درون غار ساخته شده است. تنوع درجه حرارت در قسمت‌های مختلف غار، تنوع رسوبات آهکی، تنوع رطوبت، تغییرات باد، تغییرات سایه روشنها، وجود شعاع‌های کوچک نور در قسمت‌هایی که با فضای بیرون ارتباط دارند و بسیاری از شاهکارهای شناخته و ناشناخته طبیعت، همگی به پیدایش این مجموعه زیبا و شگفت‌آور منتهی شده است.

هر دو حوض در کنار واقع شده و به وسیله یک آّبراهه به هم متصل شده‌اند. حوض بزرگتر با دو پله و حوض کوچکتر با یک پله به عمق حوض راه دارد. از این دو حوض به بعد غار تاریک می‌شود و احتیاج به وسایل روشنایی است. در مسافتی دورتر از دو حوض، حوض بزرگی است شبیه به نعل که دور تا دور آن از 20 متر متجاوز است.

وجود این حوضچه ها شاید احتمال استفاده از غار به عنوان یک سکونتگاه موقت را مطرح کند. یکی از مهمترین آثاری که از بررسی غار بدست آمده، آثاری از کوزه های شکسته سفالی است، این سفال‌ها که مشخصات سفالینه‌ها دوره ساسانی‌اند، یکی از دلایل مهمی است که می‌تواند ساخته های درون غار را به دوره مذکور ربط دهد.

غار شاپور از 4 گذرگاه بزرگ، 5 گذرگاه کوچک، 4 مسیر فرعی و 3 تالار تشکیل شده است. این غار به سبب تاریکی و عمق زیاد و وجود آب و لیز بودن پرتگاه‌های درون غار و نیز وجود غارهای متعدد جنبی، تاکنون هیچ‌کس موفق نشده همه زوایا و گوشه ها و غارهای درونی آن را کشف کند.

دسترسی به غار شاپور پس از گذشتن از مسیری کوهستانی و افزون بر یک ساعت کوهپیمایی امکان‌پذیر است.

بیشاپور

در نزدیکی های شهر کازرون استان فارس، خرابه های شهری باستانی قرار دارد، شهری که روزگاری از مهم ترین و بزرگترین شهرهای ایران محسوب می شد. شهر باستانی بیشاپور با حدود ۲۰۰ هکتار مساحت، در دوران ساسانیان احداث شد. بیشاپور در مجاورت کوه ها و تپه هایی بلند ساخته شده، به همین دلیل از شهرهای ییلاقی و خوش آب و هوای آن زمان به حساب می آمد. نام و تاریخ این شهر بر روی یک کتیبه تاریخی ارزشمند، حک شده و از گزند روزگار محفوظ مانده است. این سنگ نوشته که بر روی دو عدد از ستون های مجموعه به یادگار مانده، به خوبی تاریخ ساخت شهر را مشخص کرده است. نام این شهر با شاپور اول ساسانی پیوند خورده و در کتب تاریخی به صور گوناگونی همچون بیشاپور، شاپور، بیشابور و اندیوشاپور آورده شده است. بیشاپور از معدود شهرهای دنیاست که تاریخچه اش به صورت مکتوب بر روی کتیبه ای باستانی نوشته شده است. طبق کتیبه ای که بر روی دو عدد از ستون های شهر باستانی بیشاپور نگاشته شده است، این شهر در عهد ساسانیان و در زمان حکومت شاپور اول ساسانی احداث شده است. تاریخ ساخت این شهر که توسط معماری به نام “اپاسای” طراحی شده، به سال های ۲۴۱ – ۲۷۲ میلادی باز می گردد. پس از جنگ بین ایران و امپراطوری روم و پیروزی شاپور شاه بر والریان، شاپور شاه دستور ساخت این شهر را در مسیر تخت جمشید به تیسفون صادر کرد و پس از ساخت آن نام خود را بر آن نهاد.

بیشاپور جزئی از محور ساسانی فارس است و به تازگی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.

​​​​​​

گردآفرید نخستین شیرزن حماسه ملی ایران

گُردآفرید نخستین شیرزن حماسۀ ملی ایران است. گردآفریدِ دلربا و چالاک با این که در شاهنامه حضوری کوتاه دارد و شکست هم می‌خورد، بسیار برجسته است و یکی از گیراترین زنان شاهنامه. وی را می‌توان مانند فرانک، ارنواز و شهرناز، نمونۀ زن اصیل ایرانی دانست...

زنی بود بر سان گرد سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

 

 

 

کجا نام او بود گردآفرید

که چون او به جنگ اندرون کس ندید

در رهسپاری سهراب از توران به ایران، هنگامی که وی در جستجوی پدرش رستم است، با او آشنا می‌شویم. در مرز توران و ایران، دژی به نام سپیددژ هست. گُژدَهَم که یک ایرانی سالخورده است، بر آن فرمان می‌راند و همواره در برابر دشمن پایداری سرسختانه‌ای می‌ورزد و با این کار، دل همۀ ایرانیان را به آن دژ امیدوار می‌سازد. گژدهم پیر، پسری خرد به نام گُستَهَم دارد، و دختری به نام گردآفرید. سهراب ناچار است پیش از درآمدن به خاک ایران از این دژ بگذرد. در نبرد میان سهراب و هژیر،  فرماندۀ دژ، سهراب بر او پیروز می‌گردد. سهراب، نخست می‌خواهد او را بکشد، اما سپس او را اسیر کرده راهی سپاه خود می‌کند. آگاهی از این رویداد، دژنشینان را سراسیمه می‌سازد، اما گردآفرید چنان این را مایۀ ننگ می‌داند که بر آن می‌شود خود به نبرد او رود (شاهنامه/12b/ 173 تا 203).

گردآفرید

سهراب در پی چالش آن شیرزن به رزمگاه درمی‌آید و آن دو به پرخاش و نبرد درمی‌آیند. سهراب در برابر باران تیر گردآفرید، ناچار سپرش را به کار درمی‌آورد. وی جنگ‌کنان نزدیک گردآفرید می‌شود و نیزۀ او را می‌گیرد. با نیزه جامۀ جنگی او را می‌درد، گردآفرید شمشیر می‌کشد و با فرود آوردن آن نیزۀ سهراب را می‌شکند. سرانجام می‌بیند که توان رویارویی با سهراب را ندارد و می‌کوشد سوی دژ بگریزد. اما سهراب به او می‌رسد و کلاهخودش را برمی‌گیرد. تازه می‌بیند که آن پیکارگر نه مرد، بلکه دختری زیباروی است. گردآفرید به نیرنگ دست می‌یازد و به سهراب می‌گوید که خوب نیست رزمندگان ببینند که وی در نبرد با یک دختر به چنین کوشش و رنجی گرفتار آمده و به او پیشنهاد می‌کند که همراهش به درون دژ برود و دژ در چنگ اوست. سهراب که خیرۀ او شده، در دام شگرد گردآفرید می‌افتد. گردآفرید او را تا درب دژ می‌آورد، سپس با چابک‌دستی بسیار به درون دژ می‌جهد و در را می‌بندد. سهراب بیرون می‌ماند. گردآفرید به بالای دژ می‌رود و ریشخندکنان فریاد می‌زند: «ترکان ز ایران نیابند جفت!»  سپس به اندرز به او می‌‌گوید که بهتر است پیش از آن که رستم به آنجا برسد، همراه سپاهش به توران برگردد 

اردشیر درازدست

پايان كار خشايارشا

پس از خاتمه جنگ يونان ، واقعه مهمي در سلطنت خشايارشا روي نداد و او اوقات خود را به لهو و لعب مي گذراند . بزرگان پارسي كه از سستي او ناراضي شده بودند با نظر تحقير به او مي نگريستند . در اين اوضاع و احوال شخصي به نام اردوان كه رئيس قراولان مخصوص شاه بود با كمك خدمتكاري به نام مهرداد شبانه وارد خوابگاه خشايارشا شدند و او را در خواب كشتند . با مرگ خشايارشا دربار هخامنشي درگير يك سري برداركشي ها و پدركشي هاي بيرحمانه شد كه اين سلسله را به سرعت رو به انقراض و انحطاط كشانيد .

 اردشير درازدست

پس از واقعهء قتل خشايارشا اردوان نزد اردشير پسر سوم خشايارشا رفت و او را از مرگ شاه آگاه نمود و گفت كه قتل شاه كار داريوش پسر بزرگ شاه بوده است و او براي رسيدن به تخت سلطنت اين كار را كرده و  جان خود اردشير هم در خطر است . اردشير كه تحت تاثير حرف هاي اردوان قرار گرفته بود بلافاصله دست به كار شد و براي گرفتن انتقام پدر و حفظ جان خود به اتاق برادرش داريوش رفته ، با همدستي اردوان و چند نفر از سربازان او را كشت .

پس از قتل داريوش مقام پادشاهي به ويشتاسپ پسر دوم خشايارشا مي رسيد ولي او حاكم ايالت باختر بود و در زمان مرگ پدر و برادرش در پايتخت حضور نداشت ، پس اردوان كه قاتل خشايارشا بود تصميم گرفت شخصي را به تخت سلطنت بنشاند كه جوان و بي تجربه باشد تا در فرصت مناسب او را هم به قتل برساند و خودش شاه شود پس با همدستي مهرداد اردشير پسر سوم خشايارشا را كه خيلي جوان بود به تخت نشاند . تا چند ماه بعد تمام كارهاي حكومتي را اردوان انجام مي داد و شاه حقيقي او بود ، تا اينكه بالاخره تصميم گرفت اردشير را هم از بين ببرد اما گويا يكي از همدستانش اردشير شاه را از راز توطئه اردوان و جنايت مهرداد آگاه كرد . با كشف حقيقت توطئه ، مهرداد به جرم قتل خشايارشا بازداشت و با شكنجه و زجربسيار كشته شد . اما اردوان از آنجايي كه نفوذ زيادي در قصر پيدا كرده بود امكان بازداشت كردنش وجود نداشت به همين دليل او را قافلگير كردند و او در زد و خوردي كه در داخل قصر اتفاق افتاد به همراه پسرانش به قتل رسيد ، به اين ترتيب اردشير خود را از دغدغه اي كه در داخل دربار بدان دچار بود آسوده كرد .

به هر حال جانشين خشايارشا ، اردشير ، كوچكترين فرزندش بود كه او را اردشير دراز دست ناميده اند در افسانه ها آمده است كه دست راست او از دست چپش درازتر بوده و همچنين عده اي گفته اند كه دستهايش وقتي مي ايستاده به زانوهايش مي رسيده اما محققان اعتقاد دارند كه اين لقب به معناي قدرت و اقتدار بوده شايد هم به او دراز دست گفته اند چراكه بر اردوان كه قصد كشتن وي را داشت پيش دستي نمود و او را نابود كرد .

يك سال پس از قتل اردوان اردشير به مقابله با برادر خود ويشتاسپ كه حاكم باختر بود رفت . شاه جوان لشكري برضد حاكم باختر فرستاد جنگ خونيني درگرفت و با وجود اينكه نبردْ طولاني بود و جانهاي زيادي گرفته شد اما نتيجه اي بدست نيامد . پس از آن اردشير لشكر بيشتري جمع كرد و دوباره به جنگ ويشتاسپ رفت و اين دفعه پيروز شد .

با اين برتري پادشاهي اردشير بر تمامي سرزمينهاي وسيع ايران مسلم شد . در همان سالهاي آغاز پادشاهي اردشير تميستوكل سردار آتن به دربار شاه ايران پناه آورد . تمستوكل بعد از نام و آوازه اي كه از فتح سالامين و پلاته در زمان خشايارشا بدست آورده بود رفتاري مستبدانه پيش گرفت . به همين دليل به خيانت متهم شد و به حكم غيابي دادگاه شهر محكوم به مرگ شد . تميستوكل كه ديگر در آتن جايي نداشت با خانواده خويش به دربار پادشاه ايران پناه آورد ، اردشير هم علي رغم زيانها و ضررهايي كه او طي جنگهاي گذشته به ايران وارد كرده بود ، جوانمردانه او را بخشيد و به اصرار اطرافيان به خصوص عمه اش كه خواهان قصاص تميستوكل بود گوش نداد و او را به عنوان مهمان و پناهنده پذيرفت و شغل مناسبي هم به او واگذار كرد و او تا پايان عمر از حمايت شاه ايران برخوردار بود .

 شورش مصر

يكي از مهمترين وقايع سالهاي آغازين سلطنت اردشير دراز دست شورش مصر است ، مصري ها در اين شورش شخصي به نام ايناروس را به پادشاهي خود انتخاب كردند . اين شخص علاوه بر قواي مصر لشكري هم از خارجي ها ترتيب داد و داراي سپاهي نيرومند گرديد . پس از جمع آوري لشگري بزرگ ، ايناروس سفيري به آتن فرستاد و از ‌آنها درخواست كمك كرد و وعده داد كه اگر در اين جنگ موفق شود آتني ها را در اداره مصر با شريك خود كند .

آتني ها هم فوراً دريافتند كه براي ضعيف كردن ايران بايد به مصر كمك كنند به همين دليل دويست يا سيصد كشتي براي كمك به مصري ها فرستادند .

اردشير چون از شورش مصر آگاه شد دستور داد لشكري تهيه شود و هخامنش عموي خود را به عنوان سردار اين سپاه معين كرد . قشون سيصد هزار نفري ايران پس از اينكه به ساحل نيل رسيد فرصتي براي استراحت پيدا كرد مصري ها هم جنگ را شروع نكردند تا كمك يوناني ها برسد بعد از آمدن كشتي هاي آتني مصري ها جنگ را شروع كردند . در ابتدا برتري با ايراني ها بود ولي با كمك آتني ها نيروهاي شورشي آنقدر مقاومت كردند تا اينكه هخامنش كشته شد ، لشكر ايران گريخت و به طرف منفيس رفت و به قصر سفيد كه مقر حاكمان ايراني مصر بود و سخت و محكم ساخته شده بود پناه برد . اردشير چون از عدم پيروزي ايرانيان آگاه شد به حاكم سوريه و حاكم كيليكيه دستور داد كه هر چه زودتر لشكري آماده كنند و به كمك ايراني هاي محاصره شده در قصر سفيد بشتابند . اين دو نفر لشكري از سيصد هزار نفر آماده كردند ولي چون نيروي دريايي نداشتند مجبور شدند تا يك سال صبر كنند كه سيصد فروند كشتي در كيليكيه و قبرس و ؟؟ برايشان ساخته شود ، در اين يك سال سپاهيان در حال تمرين نظامي و ورزش بودند تا براي تحمل سختي هاي جنگ آماده شوند در اين احوال ايناروس قصر سفيد را محاصره كرده بود و ايرانيان با رشادت حملات دشمن را دفع مي كردند . به محض اينكه نيروي دريايي ايران آماده شد به طرف مصر حركت كرد ، پس از ورود اين لشكر به مصر ، قشون مصري و يوناني از منفيس به استقبال ايرانيان شتافتند جنگ سختي درگرفت كه نيروهاي تمرين ديده ايراني برتري را از آن خود كردند و سپاهيان ايناروس را ريز ريز كردند و او نيز همراه يوناني ها فرار كرد .

پايان كار اردشير دراز دست

سلطنت چهل ساله او با آنكه چند بار دچار شورش هاي سخت شد اما روي هم رفته در صلح گذشت ، گفته شده است كه اردشير به خاطر آرامش و وقار مهرباني اش نزد درباريان شخص محبوبي بود همچنين مشهور است كه او فوق العاده زيبا و شجاع بود با اين حال بشدت تحت نفوذ مادرش آمستريس و زنش آميس تيس قرار داشت

انوشیروان دادگر

زندگي نامه انوشيروان عادل

خسرو اول (کسری) انوشیروان دادگر، شاهنشاه ایران از سلسله ساسانیان بین سالهای ۵۳۱ تا ۵۷۹ میلادی بود. کسری انوشیروان مشهورترین و بزرگترین پادشاه ساسانی و یکی از تاثیر گذارترین شاهان ایران در طول تاریخ بوده است. در زمان او قصرهای باشکوه، شهرها، راه های تجاری، پل ها و سد های بسیاری ساخته شدند که برخی از آنها تا این زمان نیز همچنان پا بر جا هستند. در زمان فرمانروایی او دانش و هنر در ایران و امپراتوری ساسانی به نهایت شکوه و عظمت خود رسیده بود. دوره شاهنشاهی او به همراه دوره فرمانروایی نوه اش یعنی خسرو دوم (خسرو پرویز) به عنوان دومین دوره طلایی امپراطوری ساسانیان شناخته میشود.

 

به تخت نشستن کسری:

کسری فرزند قباد پادشاه ساسانی بود و پس از پدر بر تخت شاهی نشست. او در زمان پادشاهی پدرش نیز بسیار بر تصمیمات قباد تاثیر گزار بود و پدرش را در لحظات سخت، فراوان یاری نمود. بطوریکه فتنه مزدکیان در دوره پادشاهی قباد توسط کسری ناکام ماند. از آنجا که خسرو اول بسیار انسان فرهیخته و دارای منش والایی بود، بزرگان به او لقب انوشیروان یا دارنده روح جاویدان دادند. فردوسی بزرگ درباره به تخت نشستن او میفرماید:

چو کسری نشست از بر گاه نو            همی خواندندی ورا شاه نو

بشاهی بر او خواندند آفرین            بفرمان او شد زمان و زمین

جهان تازه شد از سر گاه اوی            ابا گرگ و میش آب خوردی بجوی

بگفتند کان شاه جاوید باد            فرش برتر از فر جمشید باد

ز بس خوبی و داد و آیین اوی            وزان نامور دانش و دین اوی

ورا نام کردند نوشیروان            که مهرش جوان بود و دولت جوان

شش زن قدرتمند ایران باستان

ماندان

«ماندان» یا «ماندانا» در لغت به معنی شاه‌‌بوی عنبر سیاه، دختر «آژی دهاک» آخرین پادشاه ماد است که همسر «کمبوجیه» پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش به دنیا آمد.او در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت.

ماندان نخستین مدرسه جمعی را که در آن برگزیدگانی از پسران بودند، بنیان ‌نهاد که خود شخصا به دانش‌آموزان این مدرسه درس حقوق وقانون می‌آموخت و به کوروش یاد می داد که باید پایه و اساس ظلم و بیدادی را ویران کند و در هر حال یار و همیار زیردستان باشد. در این مدرسه فنون سوارکاری و تیراندازی و نبرد نیز آموزش داده می‌شد.

کاساندان

«کاساندان» یا «کاساندانه»تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر «فرناسپه» از شاهدختان هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می‌شدند و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند.

«کاساندان» ملکه 28 کشور آسیایی بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ بود و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان به‌شمار می‌آمده است. او پنج فرزند با نام‌های «کمبوجیه»، «بردیا»، «آتوسا»، «رکسانه» و «آرتیستونه» داشت. همه از فرزندان «کاساندان» و کوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین‌کننده بوده‌ و از نشانه‌ها چنین بر‌می‌آید که آنها از تربیتی خاص برخوردار بوده اند.

به نقل از «هرودوت» آمده است: «کاساندان» در 6 نوامبر 935 ق.م. فوت کرد و هنگام مرگ او در بابل 6 روز همه به سوگواری همگانی فراخوانده شدند. «کاساندان» قبل از کوروش درگذشت و بعد از او کوروش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید.مقبره ملکه«کاساندان» در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ قرار دارد.

آتوســا

«آتوسا» در لغت به معنای خوش‌اندام است. همچنین به معنای قدرت و توانمندی نیز هست. آتوسـا (574 ق.م.) از ملکه‌های ایران یکی از برجسته‌ترین زنان در تاریخ ایران قدیم است. او دختر کوروش کبیر و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر دو پادشاه هخامنشی، کمبوجیه و داریوش اول و مادر خشایارشا است.

آتوسـا بانویی زیبا، شاعر و ادیب بود و به نوجوانان درس ادبیات پارسی می‌داد. به‌خاطر خرد و اندیشه نیکویش داریوش با وی در مسائل مملکتی و سرنوشت‌ساز مشورت می‌کرد و نیز به وی اعتماد کامل داشت.اگر داریوش به منطقه‌ای لشگر می‌کشید، شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل می‌شد و رئیس و مافوق همه در راس شورای سلطنت شهبانو آتوسا بود.

هرودوت درباره زندگی سیاسی او نیز می‌گوید: «آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و علاقه‌مند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. او همواره یاور فکری داریوش بزرگ بوده و چندین نبرد بزرگ را شخصا فرماندهی کرده یا با نقشه‌های جنگی او انجام گرفته است.»

از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایارشا از جنگ یونان برمی‌گردد زنده بوده‌ است. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش اول در نقش‌رستم قرار دارد.

گفته می‌شود که «هما» در اساطیر ایران، بر مبنای یادمان‌هایی از «آتوسا شهبانوی پارسی» و رویدادهای دوران داریوش و خشایارشا، همسر و پسرش شکل گرفته باشد.

هما در افسانه‌های مردمی مرغ فرخنده‌ای‌است که گاه از آن با نام «مرغ سعادت» نیز یاد می‌شود و در این باورها همان مرغی است که اگر سایه او بر کسی افتد، او را سعادتمند و اگر بر تارک کسی نشیند او را به شهریاری رساند و شاید واژه «همایون و همایونی» با این نام پیوند دارد.

آریاتــس

«آریاتس» یکی از سرداران مبارز و دلیر هخامنشیان در سال‌های پیش از میلاد است. تاریخ نویسان یونانی در چندین جا نامی از او به میان آورده‌اند.           

یوتاب

«یوتاب» در لغت به معنی درخشنده و بی‌مانند است.از او به‌عنوان یکی از سرداران زن ایرانی نام برده‌اند.او در نبرد با اسکندر «گجستک» همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است و در کوه‌های بختیاری راه را بر اسکندر بست، ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد.

آریوبرزن و یوتاب هر دو در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند.

آرتمیـــــس

«آرتمیـس» یا «آرتمیـز» در لغت به معنی راست‌گفتار بزرگ است.نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان است.تاریخ‌نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده‌اند.

آرتمیس نخستین بانویی بود که فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایارشا هخامنشی دریافت کرد.

به گزارش مجله مهر پارسه، در سال 484 پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایارشا هخامنشی صادر شد. آرتمیس، فرماندار سرزمین «کاربه» با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت، به نیروی دریایی ایران پیوست. در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران از 800  هزار پیاده و 80 هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای 1200 کشتی جنگی و 300 کشتی ترابری بود.

آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ «سالامیس» که بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت، شرکت داشت و دلاوری‌های بسیاری از خود نشان داد. او همیشه مورد ستایش دوست و حتی دشمن قرار داشت.

او در نبرد سالامیس در دشوارترین شرایط جنگ با دلیری و بی‌باکی کم‌مانندی توانست بخشی ازنیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد. به همین دلیل بود که او به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشا رسید. حتی به خشایارشا پیشنهاد ازدواج داد که به دلایلی این ازدواج صورت نگرفت، به‌ویژه از هنگامی که مساله جانشینی تاج و تخت می‌توانست اهمیت حیاتی داشته باشد

سورنا سردار پر آوازه

سورنا (سورن پهلو) يكي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی بهمعنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) 1 از دیگر نامآوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد.

ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم حمله به ایران را گرفتند.


كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.

كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد. نبرد ميان دو كشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بينالنهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره (carrhae) روي داد. در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزهداران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیادهنظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كردهاند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمیشدند و تا آخرين نفس بايد میجنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد.

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت. پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.


بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.

اما شوربختانه سورنا هیچ بهرهای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.


در جنگ

سورنا در زمان پادشاهی اُرد دوم اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

بانوی دریا سالار

آرتمیس یا آرتمیز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است

از آرتمیس به عنوان نخستین و تنها زن دریا سالار جهان تا به امروز نام برده اند!

او به سال 480 پیش از میلاد به مقام دریا سالاری ارتش شاهنشاهی خشایارشا رسید . و در نبرد ایران و یونان ارتش ایران را از مرزهای دریایی هدایت می کرد

آرتمیس با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ ‌کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با فرماندهی درست بایسته خویش٬ ‌ در حالی که بسیاری از ناوگانهای دیگر از دشمن شکست خوردند، ناوگان تحت فرماندهی او بر یونانیان پیروز شد

این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بوده است.

تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.

 

آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است که درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد و اولین بانویی می باشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است. در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونان از سوی خشایارشاه صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین کاریه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشکیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 کشتی ترابری بود.

همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine که بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شرکت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.او در یکی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباکی کم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید.او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد و او «آرتمیس» بود.
ناو شکن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.

ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش فرزندان ایرانیان و جنگ افزارها، کشتی ها و هواپیماهای نظامی ایران می بود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطره ها جاودانه بماند (نه نامهایی مانند عربی ثاقب، حاصب … که متاسفانه همگی واژه هایی بیگانه می باشند) اصولا هرگونه وسیله، ابزار یا دستگاهی که توسط کشوری ساخته می شود نامی ناب از همان زبان بر رویش گذاشته می شود تا نمایانگر همان کشور باشد؛ اکنون خود قضاوت نمایید اگر یک خارجی این اسامی را بشنود به یاد ایران خواهد افتاد یا کشورهای عربی؟جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: کردیه، بانوگشسب، گردآفرید، یوتاب .

شهبانو کاساندان

شهبانو کاساندان..یگانه همسر کوروش بزرگ :

 



کوروش در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و آن زن کاساندان نام داشت او خواهر اوتاناس (Otanes) ودختر فرناسپ (Pharnaspes) از شاهدختان خاندان هخامنشی .

 

شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر فرناسپ از شاهدختان و دختر فرناسپ هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسیائی بوده و همواره در
کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهی میکرده و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان بشمار می آمده است.مورخین یونانی ( گزنفون ) از وی با نیکی و بزرگ منشی یاد کرده است . 

 

کاساندان قبل از کوروش درگذشت و بعد از او کوروش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید.

 

کوروش بزرگ افتخار همیشگی ایران ابر مرد تاریخ جهان تنها با یک زن ازدواج نمود.

نوشته های تاریخی نشان می دهد که کوروش نه تنها در امور سپاهگری دارای نبوغ نظامی و در جهانگشایی و کشور داری بسیار انسان دوست و نوع پرور بوده و در امور خانوادگی نیز یکی از وفادارترین مردان روزگار بوده است.

 

مصریان به منظور این که شکست خود را از ایرانیان به نحوی جبران کنند شهرت دادند که کوروش دختر آمازیس فرعون مصر را برای ازدواج خواستگاری کرده است اما فرعون مصر بجای آمازیس دختر زیباروی اپرس فرعون سابق مصر به نام نی یتیس را که خود او برانداخته بود برای کوروش فرستاد و کمبوجیه از نی یتیس متولد شده است .

 


اما داستان مذکور را مصریان برای دلخوشی خود جعل کرده بودند تا از شدت خفتی که بر اثر شکست بوسیله ایرانیان تحمل کردند کاسته باشند .

 

 زیرا اولا همه می دانستند که ولیعهد ایرانی باید پارسی و از خاندان سلطنتی باشد و ثانیا همه آگاه بودند که مادر کمبوجیه کاساندان هخامنشی بوده است.کاساندان ملکه ایران (ملکه جهان) ۵ فرزند با نام های کمبوجیه ،بردیا ،آتوسا ،رکسانا و ارتیستونه داشت. هر یک از فرزندان کاساندان و کوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین کننده بوده اند و از نشانه ها چنین بر می اید که آنها از تربیتی خاص برخوردار بودند.

 

هنگام مرگ کاساندان در سراسر فرمانروایی پارسیان ۶ روز عزای عمومی اعلام شد.

 

به نقل از هرودوت : کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد فوت کرد و هنگام مرگ وی در بابل ۶ روز همه به سوگواری همگانی فراخوان شدند. کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید...


همچنان بنا بر نوشته هرودوت،کورش او را بشدت دوست می داشت و هنگامی که او فوت کرد دستور داد تا تمام اتباع شاهنشاهی برای او عزاداری بزرگی برپا کنند.این گزارش در سالنامه نبونید

 

(III.23; Grayson, p. 111) آمده است که وقتی همسر پادشاه فوت کرد،در بابل از 27 آدار تا 3 نیسان(21-26 مارچ سال 538) عزاداری عمومی برپا شد.بسیار محتمل است که مرگ کاساندان باعث آن عزاداری باشد.

شاپور شاهنشاه بزرگ ساسانی

شاپور ساسانی (ذوالاکتاف)

شاپور دوم یا شاپور کبیر یا شاپور ذوالاکتاف از ۳۰۹ تا سال ۳۷۹ میلادی، پادشاه ساسانی بود. بعد از برادر آذرنرسی برتخت نشست. او پسر هرمز دوم بود. مدت سلطنت او هفتاد سال بود.

 

 

حوادث بعد از مرگ هرمز دوم

 

  

بعد از هرمز دوم قساوت و بی‌رحمی آذرنرسی، بهانه‌ای به دست بزرگان کشور داد تا او را از میان بردارند. یک برادر او را هم که لایق سلطنت نمی‌دانستند، کور کردند و برادر دیگرش را که مثل پدر، هرمزد نام داشت، به زندان افکندند که چندی بعد فرار کرد و به روم پناه برد.

بزرگان کشور که درین هنگام قدرت واقعی را در دست داشتند چون ظاهراً از خاندان نرسی دیگر کسی که شایستهٔ سلطنت باشد، باقی نمانده بود، یک کودک نوزاد هرمز دوم را که بعد از مرگ پدر در همین ایام هرج و مرج به دنیا آمده بود، را شاهنشاه خواندند. این کودک نوزاد شاپور نامیده می شد. مادر وی برخلاف مادر نرسی و برادرانش ملکهٔ رسمی محسوب نمی‌شد. داستانی دربارهٔ او هست که می‌گوید درباریان، زمانی که مادر وی، باردار بود بر زهدان مادر، تاج شاهی نهادند و او پیش از زایش، شاه شده بود.

شاپور خردسال به زودی رشد کرد و با ابراز هوش و لیاقت تدریجاً خیلی زودتر از آنچه انتظار می‌رفت، خود را برای در دست گرفتن سلطنت آماده نشان داد. وی در حدود شانزده سالگی خویش، توانست هرج و مرج ناشی از غلبهٔ اعیان را رفع کند و آنها را که عادت به مداخله در امور کرده بودند، به سر جای خویش بنشاند.

 

جنگ با اعراب

 

شاپور اولین تکلیف عمده‌ای که پیش روی خود یافت تنبیه اعراب بحرین بود. نه فقط بدان سبب که پدر شاهپور، هرمز دوم در جنگ با اعراب مهاجم کشته شده بود بلکه مخصوصاً از آنجهت که این اعراب در دورهٔ خردسالی شاپور، در سواحل خلیج فارس تاخت و تازهای بسیار کرده بودند و امنیت آن حدود را به شدت مختل ساخته بودند. با کشتی‌هایی که شاه جوان در خلیج فارس به آب انداخت، اعراب احساء به شدت قلع و قمع شدند و امنیت آن حدود تأمین گشت.

 

شاپور ذوالاکتاف

 

 

از این رو بدو لقب شانه سُنب یا ذوالاکتاف ، (سوراخ کنندهٔ شانه ها)»،  دادند که شاپور، سزای کارهای عرب‌ها را، با سوراخ کردن شانه‌هایشان می‌داد. حمزه اصفهانی عقیده این لقب معنی سوراخ کنندهٔ شانه‌ها را دارد و کریستن سن، ایرانشناس دانمارکی نیز همین عقیده را دارد.

این احتمال هم هست که در اخبار و روایات مربوط به تجاوز اعراب احساء و تنبیه آنها مبالغه‌هایی هم از جانب شعوبیان ضد عرب، در دوران اسلامی انجام شده باشد. مخصوصاً که در این روایات، شهرت شاپور دوم را به لقب ذوالاکتاف، مربوط به همین ماجراها شمرده‌اند و صحت این لقب مورد تردید است. نولدکه عقیده دارد که اصل این لفظ، یک لقبی است، به معنی چهار شانه، یعنی کسیکه بارهای فوق‌العاده دولت را می‌کشد و بعد از دوران اسلامی معنی آن خوب دریافته نشده‌است.

 

ضمیمه کردن کوشان به ایران

 

بعد از حل مسایل داخلی و تنبیه اعراب، شاپور ناچار بود به مسئلهٔ روم و ارمنستان و دشواری‌های ناشی از عهد نامه نصیبین که بین جدش نرسی با امپراتور دیوکلتیان امضاء شده بود و طی سالها یک دغدغهٔ بزرگ و یک لکهٔ ننگ خاندان او شده بود، توجه کند. اما پیش از آنکه به این مسایل بپردازد، لازم دید که از جانب حدود شرقی کشور نیز تکلیف خود را با کوشانیان که مداخلات آنها ممکن بود مانع از توفیق در کار روم باشد، روشن کند . در اینجا نیز بخت با وی یار شد، چرا که ضعف کوشانیان، سرزمین آنها را که یک بار نیز در مقابل پدرش هرمز دوم، تسلیم شده بود، ۳۷۵ میلادی به کلی به قلمرو شاپور در آورد و کوشان از آن پس تا دوران بهرام که هیاطله (هفتالیان) در آن حدود غلبه یافتند یک ایالت ایران گشت. این کامیابی شاپور را در توجه عاجل به حل مسئله روم کمک کرد.

 

مسیحیان ایران

 

 

در قلمرو روم در مدت کودکی شاپور دگرگونیهایی پیش آمده بود که سبب می شد، تا امپراتور روم، در داخل سرزمین ایران نیز برای خود، هواخواهانی داشته باشد. قضیه عبارت بود، از اینکه کنستانتین امپراتور روم در سال ۳۱۳ طبق فرمانی موسوم به، فرمان میلان، رسماً به آیین مسیح گروید و مسیحیت آیین رسمی رومیان شد که طبعاً وی را حامی مسیحی‌های ایران نیز می کرد.یولیانوس امپراتور روم به مخالفت دین عیسی برخاست و از این روی او را مرتد لقب داده‌اند ولی کار او موقت بود و در اوضاع تغییری نداد. این امر موجب می‌شد که وقتی شاپور در صدد جنگ با روم برآید، مسیحی هایی که در این اوقات در قلمرو شاهنشاهی ایران تعدادشان، تدریجاً زیاد هم شده بود، نسبت به روم علاقه و احساسات موافق نشان دهند و چنانکه از قول خود شاپور نقل شده است در سرزمین وی سکونت ورزند و در عین حال دوستدار دشمن وی قیصر روم باشند.

این اوضاع آیین مسیحیت را که پیش از آن جز به عنوان یک آیین غیر مجاز قلمداد نشده بود به آیین دشمن تبدیل کرد این احوال سیاست تعقیب و تعصب را که از زمان کرتیر موبد، تقریباً فراموش شده بود، دوباره در ایران احیاء کرد. با شروع جنگ با روم تعقیب و آزار مسیحی‌های ایران هم که شاه ایران به آنها به چشم یک دشمن خانگی می‌نگریست، شروع شد. شاپور برخلاف موبدان عصر، ظاهراً مسیحی‌ها را بیشتر به عنوان یک مسئلهٔ سیاسی تلقی می‌کرد و با یهودیان ایران که از نظر سیاسی، بی‌طرف بودند، شاپور با تسامح رفتار می‌کرد.

 

جنگ اول با روم

 

 

تیرداد پادشاه ارمنستان مذهب مسیحی را قبول کرده، آنرا ترویج می‌نمود وی در سال ۳۱۴ فوت کرد و جانشینهای او اشخاص لایقی نبودند. ارمنستان همیشه دستخوش نزاع بین بزرگان کشور بود. پی در پی شاهزادگاه را می‌کشتند و توطئه‌ها می‌کردند و خیانت‌ها مرتکب می‌شدند پس ارمنستان کمافی السابق کانون جنگ‌های ایران و روم بود. این دفعه نیز منازعات داخلی ارمنستان بهانه به دست شاپور داد تا جنگ را تجدید کند.

کنستانتین کبیر امپراتور روم که شخصی بود، جدی و فعال و بهترین سردار زمان خود بود در سال ۳۳۷ فوت کرد و کنستانتین دوم جایگزین او شد.

از نظر شاپور، شرایط لازم برای شروع جنگ مساعد بود و او جنگ را با روم در سال ۳۳۸ آغاز کرد. در این سال شاپور نصیبین را که قلعهٔ محکم رومیان در بین النهرین بود، محاصره کرد ولیکن موفق نشد که آنرا تسخیر کند این بود که به تاخت و تاز، سواره نظام ایرانی در بین النهرین پرداخت که گاهی با پیروزی همراه بود ولی موفق نشد قلعه‌های آنها را بگیرد. محاصرهٔ مجدد نصیبین در سال ۳۵۰ هم بعد از دادن تلفات سنگین قشون ایرانی، به شکست انجامید.

 

 

جنگ با هون‌ها یا خیانیان

 

واقعه‌ای که حضور شاپور را در ممالک شرق ایران اقتضا می‌کرد، هجوم قبایل هون‌ها (خیانیان)، به حدود ایران بود. جنگ‌های شاپور با هون‌ها هفت سال طول کشید از سال ۳۵۰ تا سال ۳۵۷ میلادی و او از این جنگ‌ها، فاتح بیرون آمد و این دفعه باز متوجه روم گردید. سرانجام با جنگ و با مذاکره هر طور بود با مهاجمان قرار گذاشت، در اراضی کوشان به عنوان متحد ایران مستقر گردند و در مقابل متعهد شوند تا در جنگ با روم به شاپور کمک کنند.

 

جنگ دوم شاپور با روم

 

 

همچنین وی در سال ۳۵۹ به جنگ با رومیان پرداخت و شهر «آمد» (دیاربکر کنونی) را گشود.یولیانوس (یولیانوس مرتد) پس از مرگ کنستانتین دوم، امپراتور تمام رومیان شد و لشگرهای روم را به جنگ ایران برد. یکی از سرداران او هرمزد شاهزادهٔ ایرانی و برادر پادشاه بود که به روم گریخته بود و حال امید داشت که به یاری روم به تخت سلطنت ایران جلوس کند متحد دیگر ارشک سوم پادشاه ارمنستان بود. قوای روم و متحدین آنان به جانب تیسفون پیش رفتند و همه جا با خشونت بدوی گونه اهالی شهرها را با تمام حیواناتشان هلاک کردند. شاپور ظاهراً به عمد و با تمهید قبلی سپاه روم را به داخل خاک ایران، کشانده بود و ارتباطشان را با روم قطع کرده بود. راه پیشرفت آنها را یک لشگر نیرومند ایرانی به فرماندهی سرداری از خاندان مهران، فرو بست و در خلال جنگ‌هایی که رخ داد، یولیانوس در سال ۳۶۳ کشته شد و سپاهش نیز به روم بازگردانده شدند. به زودی صلحی به مدت سی سال بین طرفین منعقد گشت. به موجب این معاهده:

۱. ایرانیان نصیبین و سنجار و ولایات ارمنستان صغیر (روم) را که مورد اختلاف بود پس گرفتند.

۲. ممالک قفقاز مثل ایبری (گرجستان) و آلبانی به موجب شرائط صلح از تصرف روم خارج شد و به قیمومت ایران قرار گرفت.

۳. به علاوه امپراتور روم متعهد شد که از ارشک سوم حمایت نکند.

بدین وسیله شاپور دوم توانست انتقام شکست جدش نرسی را از رومیان بگیرد.

برای تفضیل جنگ‌های شاپور دوم با رومیان منبع عمدهٔ تاریخ آمیانوس مارسلینوس است چون آمیانوس شخصاً در لشگر کشی‌های روم به آسیا در سال ۳۶۳ میلادی حاضر بوده است. آمیانوس، مؤرخ رومی، با اینکه به طور طبیعی از این دشمن خطرناک دولت روم، متنفر بوده، در روایت خود نتوانسته است که از ذکر جلال و شکوه و دلیری شخص شاپور خودداری کند. «شاه قدی بلند داشت و از ملتزمین خود یک سر و گردن بلندتر بود. در لشکر شاپور انتظام کامل حکمفرما بود و معمولاً در موقع فتح شهرهای دشمن، بیهوده قتل عام نمی‌کرد.» از روایات وی بر می‌آید که شاپور دارای صفات جوانمردانه و مروت و انصاف بوده‌است. آمیانوس این رحم و انصاف را به مکر و حیلهٔ پادشاه نسبت داده است.

شاپور در سال ۳۷۹ میلادی، پس از ۷۰ سال شاهنشاهی درگذشت.

باربد

مشهورترین موسیقیدان در دوره ساسانی باربد بود .... وی موسیقیدان . شاعر. بربط نواز و خواننده معاصر پادشاه ساسانی خسرو پرویز بود....

 

درباره زندگی این هنرمند اطلاعات اندک و افسانه آمیزی در کتاب‌های فارسی و عربی آمده است. منابع کهن‌تر او را اهل مرو دانسته‌اند ولی منابع تازه‌تر زادگاه او را جهرم یاد کرده‌اند همچنین مسعودی از گفته ابن خردادیه او را اهل ری نام برده است.فارابی در کتاب موسیقی کبیر از فهلیذ یاد می‌کند که در زمان خسرو پرویز ، پسر هرمز پادشاه فارس بوده است. ابن خردادیه درباره باربد می‌نویسد:

او از مردم ری بود و با سخنانی موزون به همراه عود ، برای خسرو آهنگ‌هایی می‌ساخت که در آن، حوادثی را که دیگران جرأت بازگفتن آن را نداشتند، با زبان موسیقی و شعر بیان می‌نمود، که از آهنگ‌های باربد در ستایش پادشاه ۷۵ آواز بوده است....

باربد برای هر روزی از روزهای هفته نواهایی ساخته بود که این نواهای هفتگانه به نام طرق الملوکیه معروف است. همچنین آهنگ‌هایی برای هر سی روز ماه که به نام سی احن باربدی نام‌دار است. و هم ۳۶۰ لحن به تعداد روزهای سال نوای خاص ساخته بوده است....

هنوز هم میراث او در نام‌های گوشه‌های دستگاه‌های موسیقی ایرانی امروزی بر جای مانده است. او برای اولین بار دستگاه موسیقی را در جهان به نام سرود خسروانی خلق کرد.که آن به خسرو پرویز پادشاه،فرمانروای ایران از 590 میلادی تا 628 تقدیم نموده بود.

اختراع اغلب نغمات و ترانه‌های موسیقی را به وی نسبت می‌دهند. گویند حوادث و اتفاقات مهم را باربد بصورت نغمات نغز و نواهای دلفریب درآورده بسمع خسروپرویز میرسانیده، مثلاً فوت شبدیز اسب ویژه پرویز را که دیگران یارای اظهار آن نداشتند وی بقالب نوای موسیقی ریخته و به عرض خسرو رسانید. باربد چون شنید که خسروپرویز در یاری رامشگران و نوازندگان میکوشد خواست خویشتن را بدرگاه پرویز رساند ولی سرکش (رامشگر خاص پرویز) سالار بار را محرض آمد که از راه جستن باربد بدربار جلوگیری نماید ولی باربد با رساندن نغمه‌های خود به گوش شاه او را شیفته آواز خود ساخت....

یوتاب سردار زن هخامنشی

یوتاب سردار زن ایرانی خواهر آریوبرزن

یوتاب سردار زن ایرانی خواهر آریوبرزن

یوتاب سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن (هخامنشی) سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است.او نیز مانند برادرش آریوبرزن در کوهستانهای محل نبرد، حوالی استان کهکیلویه و بویراحمد امروزی یا نواحى بهبهان امروزى در استان خوزستان تا آخرین نفس مبارزه کرد.

اما بر اثر کمبود نیرو و خیانت یک ایرانی، به دست سپاهیان اسکندر مقدونی کشته و در همان محل به خاک سپرده شد.وی با اسکندر در دربند پارس، تکاب در کهگیلویه جنگید.

 

یوتاب در نبرد با اسکندر مقدونی ۳۳۰ (پیش از میلاد) همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست . ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کنداما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند